۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

عیدی می رسد.....

سالی دیگر می رود. باز دلم پر می کشد. نفسهای سال که به شماره می افتد، همچون کودکی می شوم بی تاب. به دنبال خلوتی می گردم تا یک یه یک به خاطر آورم کودکی را، مادر را، خواهر را، برادر را، پدر را، خانه را، خیابان را، رشت را، ایران را.
هر سال که می گذرد خطوط آن روزهای پر رنگ و آفتابی، محوتر می گردد. همانها که وقتی به یادشان می آوردم، هم لبخند برلبانم می نشاند و هم اشک در چشمانم.
سالی دیگر می رود. خلوت خاطرات امسالم، بی رونق تر از سال پیش است و شاید سال دیگر هم کمتر از این. حافظه بیش از این یاری نمی کند.
عید می آید، اما حس نمی شود. عید می آید اما به دل نمی نشیند. عید را باید همه جا حس کنی. لب پنجره، دم در. کوچه، خیابان. عید برای من، تنها همان سفرهء هفت سین است بر روی میز اتاق. سر را که بلند می کنم، دیگر عید نیست. چشمانم را باید ببندم تا عید را ببینم. با همان خاطراتی که گرد زمان بی رنگشان کرده.
عید برای من تنها کفش و لباس نو نبود. عید برای من آن ماهی قرمزی بود که می خواستیم و پدر برایمان نمی خرید. عید برای من آن مادری بود که من را مسئول تهیهء سینهای هفت سین می کرد. عید برای من، قدم زدن در بازار ماهی فروشان رشت بود. عید برای من شکوفه های گوجه سبز بود. عید برای من باران بود. عید برای من هوای مه گرفتهء بهاری بود.
نه فقط عید را که همه خاطراتم را به امانت به دست باد دادم و رفتم.
رفتم که بازگردم. رفتم و بازنگشتم.
رفتم و اینک آرزومند بوی عیدم.
رفتم و دیگر نمی دانم که لوح کم رنگ خاطراتم، تا چند عید دیگر، با من می ماند.
عید که می شود، دلم می خواهد بگریم و بگویم که دلم عیدی می خواد در آغوش مادر. اما چه کنم که ....
«پاره های این دل شکسته را، گریه هم دوباره جان نمی دهد»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر