۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

تولد خاتمی


بیش از ششصد فعال و نخبهء سیاسی، روزنامه نگار و اهل فرهنگ و هنر، نامه ای را به امضا رساندند، که هرچند در ظاهر یک تبریک تولد است به پرچمدار اصلاحات، اما در حقیقت مروری است بر آنچه که در سالهای اصلاحات پی در پی از برابرمان گذشت. رخدادهایی که شاید در زیر بار سهمگین بلوای نان و آزادی، از خاطرمان رفته باشد.
درست در روزهایی که سیاسیون یا خانه نشینند و یا اوین نشین و نظامیان مسند نشین این روزهای مایند، درست در همان زمان که استخوانهای مصلحین در میان چرخ دنده های افراطیون در حال خرد شدن است، چه دلنشین است بازخوانی  روزهایی که، امید را به خانهء ویران زده مان برگردانده بود.
این نامه، نه فقط یادآوری از مردی است که هیچ گاه پرچم اصلاح را بر زمین ننهاد، بلکه پاسداشت روزهایی است که میزان اعتماد مردم به حاکمان وقتش، در بیشترین حد تاریخ معاصرمان قرار داشت. این نامه نکوداشت روزهایی است که دانشجو و معلم و هنرمند و دولتمرد و قانونگذار، دوش به دوش هم در راه اصلاح مملکت گام برمی داشتند. روزهای «اصلاحات»، «تساهل»، «مردمسالاری دینی»، «بهار احزاب»، «صندوق ذخیره ارزی»، «نفت ده دلاری» و روزهایی که بنیان های جامعه مدنی در حال جان گرفتن بود.
اگر خواندن سطرهای این نامه، قطرات اشکی را بر گوشهء چشمانمان می نشاند، نه تنها از جهت مظلومیت خاتمی یا جفایی است که دشمنان اصلاحات برما روا داشتند. این اشکها از جهت روزهایی است که یک ایران، امید بود. از جهت روزهایی است که دوش به دوش هم، سعی در اصلاح رویه های ناصواب داشتیم. و از جهت روزهایی است که در آن قرار داریم و همه چیز را در حال نابودی می بینیم. این اشکها از آن روست که چه می توانستیم باشیم و کوته بینی حاکمان، چه چیزی را نصیبمان کرد.


نامه ای به سید محمد خاتمی


طیف های مختلفی از فعالان سیاسی، صاحبنظران و اندیشمندان، کارگزاران پیشین نظام، خانواده شهدا و زندانیان سیاسی، هنرمندان و بازیگران، فعالان زنان، نویسندگان، روزنامه نگاران، روحانیون، خانواده شهدا و جانبازان انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، اساتید دانشگاه، فعالان دانشجویی و مدنی از جمله امضاکنندگان این نامه هستند.

متن کامل این نامه به شرح زیر است:

نامه ای برای سید محمد خاتمی!
این نامه برای خاتمی است؛ اما امروز دوم خرداد نیست و این نامه هم نقد عملکرد خاتمی نیست. بحث «دماوند» و «رای» هم نیست. حتی تقاضا برای کاندیداتوری در انتخابات پیش رو هم نیست. این نامه تنها یک تبریک تولد است، برای مردی که گاهی‌ دلمان برایش تنگ می‌شود.

خاتمی از آن جنس آدم‌هایی است که حتی اگر بخواهی هم از یادت نمی‌رود. نشسته‌ای و داری یک کتاب خوب ورق می زنی‌، از خواندنش متعجب می‌شوی که چگونه در ایران اجازه چاپ گرفته، تاریخ انتشارش را نگاه می‌کنی؛‌‌ ۱۳۷۹. فیلم خوبی می‌بینی‌، متعجب می‌شوی، پایان؛ ۱۳۸۱. مقاله‌ای می‌خوانی، حقوق زنان؛ ۱۳۸۴. تنها نقطه اشتراک همه اینها یک دوره، یک نگاه، یک اسم… خاتمی.

پای اینترنت نشسته‌ای و وب‌گردی می‌کنی، یک سری واژه جلوی چشمانت رژه می‌رود. «اصلاحات»، «تساهل»، «تسامح»، «مردمسالاری دینی»، «بهار احزاب»، «تشکل‌های مدنی»، «انجمن صنفی روزنامه نگاران»، «حکومت قانون»، «گفتگوی تمدنها»، «نفی افراطی‌گری» ، «صندوق ذخیره ارزی»، « نفت ده دلاری»… از همه ی اینها مخرج مشترک که بگیری، تنها به یک اسم می‌رسی‌؛ سید محمد خاتمی.

سایت‌ها و روزنامه‌های «اقتدارگرایانِ منصب‌نشین» و «براندازانِ فرنگ‌نشین»، با آن همه تنافر، یک فصل مشترک هم دارند؛ دشنام به خاتمی. دو تیغه قیچی افراطی‌گری، نشانه رفته است گردن اصلاح‌طلبی را و برای این منظور چه کسی بهتر از خاتمی.

روزنامه‌نگاری را می‌بینی‌ که دل به غربت سپرده ناامید از همه چیز، از بن‌بست اصلاحات در ایران می‌گوید و از کوتاهی‌های خاتمی. پیشینه‌اش را که می‌جویی، نسبش می‌رسد به روزنامه‌های رنگارنگ روزهای اصلاحات و باز هم نام خاتمی. و اینها کم نیستند که خیل عظیمی از منتقدین خاتمی نیز دست‌پرورده ی دولت اویند. این خاصیت مشی‌ای است که خاتمی مروجش بود.

نمی توان خاتمی را ندید. خاتمی همه جا هست. در روزنامه‌هایی که دیگر پرشمار نیستند، در خانه ی سینمایی که دیگر باز نیست، در کتابهایی که دیگر اجازهء نشر ندارند. خاتمی این جاست. پیش دوست، پیش دشمن. در یاد ما و در دل ما.
گاهی دلمان تنگ می‌شود برایت، سید!

گاهی دلتنگ آن روزها می‌شویم که یک ایران، امید بود. گاهی دلمان می‌خواهد که می‌رفتیم به آن روزها و همانجا هم می‌ماندیم. آن روزها که با تو خندیدیم، با تو گریستیم. آن روزها که صندوق رأی را که می‌دیدیم، دلمان قرص بود. آن روزها که بیرون از وطن هم سرمان بلند بود. آن روزها که به دانشگاهمان می‌آمدی و ما فریاد می‌کشیدیم و تو با لبخند آراممان می‌کردی. آن روزها که می‌گفتی‌ «من از ایران سرفراز آمد‌ه‌ام…»

آن روزها گذشت. و امروز … دیوارت هنوز کوتاه‌ترین است، سید!
هنوز هم کسی جز تو خشممان را خریدار نیست. دلهایمان شکسته، قلبمان جریحه‌دار است، غرورمان هم ترک برداشته. نمی‌دانیم که چرا در آن روزهای پرامید، برایت تولد نگرفتیم. آن روزها که تولد و عروسی، کاری علیه امنیت ملی نبود.
تولدت مبارک سید! گاهی دلمان برایت تنگ می‌شود. مثل این روزها که شمع‌های کیک تولدت را می‌شماریم؛ ۶٩شمع برایت روشن می‌کنیم و از ته دل آرزو می‌کنیم که حالا حالاها تو سید ما باشی و ما عاشق ایران.

مهرماه یکهزار و سیصد و نود و یک

* * *

امضاها به ترتیب حروف الفبا
(ء)
هومن ابراهیمی، بهرام ابوالفتحی، سعید احمدزاده، پروانه احمدی، پیمان احمدی ، عباس احمدی، مهدی احمدی، نعمت احمدی، رامین اخلومدی، دانگ آتار ارجبی، علی ارشدی، مجتبی اژه ئیان، آزاده اسدی ، رضا اسدی، میراردوان اسدی، ساناز اسفندیاری، آزیتا اسکندریون، سروش اسلامی، عسل اسماعیل زاده، کوهزاد اسماعیلی، اشکان اشعریون، اردوان اصحابی، دانیال اصغرنیا، مهرداد اصلانی، سهیل اعرابی، نازک افشار، داود افشاری، محمدرضا افشاری، مهدی اقبال، مهدی اقدم، مریم اقلیدی، نسرین اکبری نژاد، سهراب اکبری، علی اکرمی، مهدی اکرمی، جواد امام، محمد امجد، حمیدرضا امرائی، عباس املاشی، طاها امیدیان، علی امیری، فائزه امیری، مرضیه امیری، حمید امین اسماعیلی، احسان امینی، اسدالله امینی، اکبر امینی، الهه امینی، هادی اوجی، عماد ایرانی، جبار ایری، لطیف ایزدی، مرتضی ایزدی، مصطفی ایزدی، حامد ایلیان، سارا ایلیان
(آ)
بابک آذری، ایمان آذریان بروجنی، نیکان آرخی ، امیر آریازند، امیرحسین آزاد، پویا آزاد، علی آزادان، زهره آقاجری، علیرضا آقاعمو، بهروز آقامحمد، علیرضا آقایی راد، احمد آقایی، مهدی آقایی، سعید آگنجی، مریم آموسا، زهرا آویرا، امیر حسین آهویی، امیررضا آهویی
(ب)
میثم بادامچی، کامیار بادپا، حمید بارچیان، یحیی بارچیان، مسعود باستانی، آزاده باسط، محسن باقری، هادی باقری، محمدامین باقریان، آسیه باکری ، علیرضا بانک، رضا باوفا، سامان بختیاری، قادر برجی، سیاوش بسطامی، مهدی بلخاری، رویا بلوری، فاطمه بنائی، مهدیه بوذرجمهری، شیرین به روش، امیر بهادران، علیرضا بهبهانی، امیر بهرامی، مریم بهرامی، فاطمه بهزادی، رضا بهزادیان نژاد، آرش بهنام طلب، مسعود بهنود، محمد مصطفی بیات زنجانی، جلیل بیات، سمانه بیات، سوسن بیات، محسن بیگلربیگی
(پ)
سیدحسین پایدار اردکانی، شاهین پرویزی، اکبر پریچهر، حسین پریچهر، محسن پریچهر، فرزانه پژوهش، میلاد پناهی پور، امید پور محمدعلی، سعید پورحیدر، سعید پورعزیزی، لاله پورقدیری، احمد پورنجاتی، عاطفه پهلوان، آیدین پیرزه، محمدحسین پیروزی
(ت. ث)
وفا تابش، سیدمصطفی تاج زاده، علی تاجرنیا، حسین تاراز، سارا تبریزی، لیلا ترجمان، مژده تصویری، پوریا تقوی شیرازی، علی تقی پور، عاطفه تقی لو، غلامحسین تکفلی، امیر تنها، فرشاد توماج، آلاسادات تهرانی، محمدامین ثامنی، مریم ثروتی
(ج. چ)
مرضیه جدا، سید علاالدین جزایری، سارا جعفری، مهرنوش جعفری، وحید جعفری، جلال جلالی زاده، حمیدرضا جلائی پور، محمدرضا جلائی پور، سپهر جلوداری ممقانی، حسین جمشیدی گوهری، هماد جمشیدی، مهرداد جهانگیری، نسیم چالاکی، سمانه چوگان
(ح)
سمانه حاج علی، علیرضا حاج علی، رمضان حاجی مشهدی، رضا حاجی، حسین حاجیان، رامین حبیبی، سایه حبیبی، نجفقلی حبیبی، پدرام حربی، علی حزینی، امیرحسین حسنی پور، حامد حسنی خورشیدی، زویا حسنی، مانی حسین پور، مجتبی حسین خانی، مهدی حسین زاده، احمد حسینی امجد، آرش حسینی پژوه، رضا حسینی، سید رضا حسینی، سیدمحمود حسینی، حمید حق شناس، شریفه حق شناس، سیف الله حقانی، پژمان حقیقی، علی حکمت، احمدرضا حکمی، محمد حافظ حکمی، عباس حمزه ای، نیلوفر حورشناس، نیلوفر حورشناس، افشین حیدری ، غلامرضا حیدری، محمدحسین حیدری
(خ)
خاتون خالدی، ناصر خالقی، آرمین خامه، جهانبخش خانجانی، محمد خانجانی، رضا خانکی، ابراهیم خانیکی، هادی خانیکی، سعیده خدابخش، علی اصغر خدایاری، فاطمه خردمند، پریسا خرم، ریحانه خزایی، سارا خستو، حسین خسرونژاد، سید صالح خشوعی، محمدرضا خلیل آبادی، محمد حسین خلیلی اردکانی، اسماعیل خلیلی، سیدضیا خلیلی، هادی خوانساری، محمدحسین خوربک، محمدحسین خوشنویس، محمد خیرخواه، مسعود خیری
(د. ذ)
سینا دادخواه، محمدرضا دانایی، فخرالدین دانش، سروش دباغ، مصطفی درایتی، حامد ذاکر، بهروز ذاکری، مسعود ذهبیون
(ر. ز)
مریم راد، حسن رادنیا، فاطمه راکعی، مازیار رایج، احمد رایجی، عباس رایجی، فاطمه ربانی، مصطفی رجنی، نرگس رحمانی، ناصر رحمتی، ابوالفضل رحیمی شاد، محمدرضا رزاقی، علیرضا رستمی، نریمان رستمی، مصطفی رسته مقدم، لیلی رشیدی، پروانه رضا، آرمان رضاپور، امیررضا رضایان، حسن رضایی، نادره رضایی، یسنا رضاییان، مانا رضائیان، رضا رفیعی، سپیده رفیعی، سلطانعلی رفیعی، محمدعلی رفیعی، پریسا رکنی، زهرا سادات روح الامین، دامون روزبه، نسیم روستاپیشه، داود روشنی، علی رهبر، محسن رهبر، امیر عباس ریاضی، محمود ریاضی، رضا رئیسی، مانی زرشکی، ابوذر زمان، حسین زمان، مریم زمان، فرزاد زمانی، مسعود زمانی، مهشید زمانی، علی اصغر زندی، حیدرزندیه، نسیم زنگنه، هادی زینل زاده، سیدمرتضی زینلی
(س)
جلیل سازگارنژاد، محمدرضا سازگارنژاد، علیرضا ساکی، رضا سالبانی، شهاب سامانی، احمد سبطی، محمدهادی سبطی، مرتضی سبطی، مصطفی سبطی، علی سحرخیز، حسین سدبندی، امیرحسین سراجی، پرستو سرمدی، عرفان سروش، فریبرز سروش، ملاحت سلحشور، امیر علی سلطان، بهرام سلیمانی، عبدالسلام سلیمی، مجید سلیمی، صدرا سمنانی رهبر، بهرام سمیع، علی سمیعی زاده، حمید رضا سهل آبادی، سید شمس الدین سیاسی راد، علی سیداحمدی، نفیسه سیدآبادی، سیدحمید سیدی، محمد سیدی، ایرج سیرون، مهدی سیف حسینی
(ش)
سید محمد علی شاپوریان، علی اصغر شاپوریان، مهدی شادکار، شکیبا شاکر، بهروز شاهرخ نیا، محمدامین شایگان نیا، میثم شرفی، الهه شرقی، محمد شریعتی، محمد شفیعی، مریم شفیعی، علی اصغر شفیعیان، زهرا شکاری، آهو شکرایی ، علی شکوری راد، محمد شکوهی، محمدرضا شمس آبادی، شیوا شناوری، اسماعیل شنگله، رعنا شنگله، لیلا شنگله، علی شهسوار، مهدی شهسوار، الهام شهسواری، بهرام شهناسی، محمدجواد شهناسی، محمد شیبانی، میرزاعلی شیرازی، احمد شیرزاد، امین شیرزاد، سعید شیرکوند، صبا شیروانی
(ص. ض)
فاطمه صادقی، مجتبی صادقی، رادین صالحی، بهروز صحابه تبریزی، محمداسماعیل صحابه تبریزی، کاران صدرا، هاجر صدرهاشمی، صادق صدقگو، امیر حسین صدیق، هیلا صدیقی، محمد اسحاق صفایی، ابوالقاسم صفوی، سید سعید صفوی، زهرا صفیاری، سجاد ضرغام، امیرحسین ضیایی اردکانی، آزاده ضیایی
(ط. ظ)
آذر طاهرآبادی، ریحانه طباطبایی، شهاب طباطبایی، علی طباطبایی، علیرضا طبیبیان، محمدرضا ظفرقندی، حسین ظهیری
(ع. غ)
کریم عابدی، محمدعلی عابدی، وحید عابدینی، پیمان عارف، علیرضا عاشوری، فاطمه عباسقلی زاده، پانی عباسی، محمد صابر عباسیان، محمد عبایی، شیرزاد عبداللهی، فیض الله عرب سرخی، ساجده عرب سرخی، فاطمه عرب سرخی، امید عرب، محمود عرب، تایماز عظیمی، سیدعلی عظیمی، احمد علاء الدین، کاظم علاء الدین، محمدحسین علاء الدین، روزبه علمداری، آویسا علوی، سجاد علوی، صادق علوی، محمدامین علیخانی، ژیلا عماد، فریدون عموزاده خلیلی، زهرا عنایتی، امیررضا عنبرانی، عباس عیدگاهی، اسدالله غریقی، فاطمه غفاری، مریم غفاری، علی غلامی، صنم غیائی، فریبا غیور
(ف. ق)
فرشید فاریابی، محمد فاضلی کیا، جاوید فخریان، مجید فراهانی، داریوش فرجی، عبدالرزاق فردوسی، حسن فرشتیان، آرتا فرهودی، مریم فریبرزی، حسن فرید، سعید فضایلی مقیمی، عسکری فقیه، محمدطاهر فقیه، فرزاد فلاحتی، نرگس فلاحی، پروین فهیمی، هادی قابل، بهروز قادری، سیدصادق قادری، امید قاری، حسین قاسمی، مهدی قاسمی، علی حسین قاضی زاده، مریم قدس ، مرتضی قدمگاه، علیرضا قدیری، محمدرضا قرآنی، مریم قربانی فر، مهرداد قربانی، صفیه قره باغی، مهدی قریشی، احسان قلمچی، اشرف قمی، بهزاد قنبری، سعید قندهاری، جمشید قوچانی نژاد
(ک.گ)
امین کاشفی، امین کاظم لو، رامین کاظمی، نازنین کاظمی، ناظمی کاظمی، حسین کبیر، حنیف کبیر، یاسر کر، محمدجواد کرخی، مسعود کریم زاده، افشین کریمی، داود کریمی، رحیم کریمی، عبدالله کریمی، محمد کریمی، شبنم کسرایی، روح الله کلانتری، مجید کلثومی، کیمیا کورس، ابوالفضل کول آبادی، علی کوهساری، مهدی کوهیان، حمید کهرام، محمد کی ارسلان، ساجده کیانوش راد، محمد کیانوش راد، سجاد کیومرثی، طیبه کیومرثی، اسماعیل گرامی مقدم، احسان گرجی، حبیبه گلرخ، زهرا گلشن، پیمان گلی، رضا گنجی، سعید گندمی، سهیل گوهری
(ل. م)
محمد لزر غلامی، مهرسا لطانی، حمید لطفی، مسعود لواسانی، احسان مازندرانی، عباس مانا، مرتضی مبلغ، زهرا مبلغ، نرگس مبلغ، مژده متقیان، سیدجواد متولی، پرستو متین زاده، یاشار مجاور، بهنام مجد، زهرا مجردی، مهسا محب علی، سحر محتشمی پور، فخرالسادات محتشمی پور، ضیاء محسنی، محمدرضا محقق، جلال محمد لو، حسام محمدزهی، روح الله محمدی معین، احسان محمدی، اروجعلی محمدی، بهروز محمدی، حمید محمدی، غلامحسین محمدی، مجتبی محمدی، مهرنوش محمدیان، محبوبه محمودزاده، مهدی محمودیان، احمدرضا مرادی، قاسم مرادی، حسام مرادیان نژاد، دانیال مراقی، احمد مرشدیان، الهه مرودشتی، حسین مزارعی، علی مزروعی، محسن مسعودی نژاد، مهدی مسلم خانی، سیامک مسیح پور، سعید مسیحا، میثم مشایخ، علیرضا مصاحب، پژمان مظفری، حسین مظفری،زهرا مظفری، مسعود مظفری، مهدی مظفری، محمد مغرب، مهدی مقدری، مهدی مقدم دوست، احسان مکتبی، ابراهیم ملکی، رویا ممتحنی، مهدی منتظرقائم، نعمت منصفی، آذر منصوری، سید حسن موسوی نژاد، آمنه موسوی،زینب موسوی، سوده موسوی، سیدپوریا موسوی، سیدحسین موسوی،مزدک موسوی، مهدی موسوی، اکرم موقری، ناهید مولوی، کاوه مومنی، شهروز مهدی پور، محمد مهدیان، محمدهاشم مهیمنی، عبدالناصر مهیمنی، محسن مهیمنی، محمدحسین مهیمنی، روح الله مهیمنی، رضا میر، محمد میردامادی، مهدی میردامادی، اسماعیل میرزایی، حامد میرزایی، کمال میرزاییان، رضا میرزاییان، نصرت میرعرب، سید مرتضی میری، فاطمه میریونسی، آرش میلانی، مهدیه مینوی
(ن. و)
سعید نادری، سیدمهدی نادمی، رامین ناصح، مرتضی ناعمه، احمد نامداریان، ابوالفضل نامنی، سید ابراهیم نبوی، سیدباقر نبوی، یاسر نبوی، مهدی نجفی، آرش نجفیان، حمیدرضا ندایی، محمدرضا نژادحیدری، حسین نصیری، محمد نعیمی پور، حسین نقاشی، محمد سجاد نقوی ، معین نقویان، فرخ نگهدار، امیر نورالهیان، حسین نورانی نژاد، سعید نورمحمدی، ابوالقاسم نوروزی، هاله نوری، جمشید نیرومند، بهنام نیک زاد، حسین نیک خواه، رضا نیک نداف، امیر وارسته حیدری، صدیقه وسمقی، سید شمس الدین وهابی، مهدی وهابی
(ه. ی)
سیدمهدی هاشمی، فواد هاشمی، محسن هاشمی، مهدی هاشمی، مهسا هاشمی، آرش هامون، طاهره سادات هجرتی، فاطمه هجوانی، حنظله هدایتی، سودابه هروی فرد، مهدی یارمحمدی، فرزاد یاس، مریم یحیوی، مهدی یزدانی خرم، علی یزدانی، یاسر یوسف زاده، حسن یوسفی اشکوری، حسن یونسی

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

عیدی می رسد.....

سالی دیگر می رود. باز دلم پر می کشد. نفسهای سال که به شماره می افتد، همچون کودکی می شوم بی تاب. به دنبال خلوتی می گردم تا یک یه یک به خاطر آورم کودکی را، مادر را، خواهر را، برادر را، پدر را، خانه را، خیابان را، رشت را، ایران را.
هر سال که می گذرد خطوط آن روزهای پر رنگ و آفتابی، محوتر می گردد. همانها که وقتی به یادشان می آوردم، هم لبخند برلبانم می نشاند و هم اشک در چشمانم.
سالی دیگر می رود. خلوت خاطرات امسالم، بی رونق تر از سال پیش است و شاید سال دیگر هم کمتر از این. حافظه بیش از این یاری نمی کند.
عید می آید، اما حس نمی شود. عید می آید اما به دل نمی نشیند. عید را باید همه جا حس کنی. لب پنجره، دم در. کوچه، خیابان. عید برای من، تنها همان سفرهء هفت سین است بر روی میز اتاق. سر را که بلند می کنم، دیگر عید نیست. چشمانم را باید ببندم تا عید را ببینم. با همان خاطراتی که گرد زمان بی رنگشان کرده.
عید برای من تنها کفش و لباس نو نبود. عید برای من آن ماهی قرمزی بود که می خواستیم و پدر برایمان نمی خرید. عید برای من آن مادری بود که من را مسئول تهیهء سینهای هفت سین می کرد. عید برای من، قدم زدن در بازار ماهی فروشان رشت بود. عید برای من شکوفه های گوجه سبز بود. عید برای من باران بود. عید برای من هوای مه گرفتهء بهاری بود.
نه فقط عید را که همه خاطراتم را به امانت به دست باد دادم و رفتم.
رفتم که بازگردم. رفتم و بازنگشتم.
رفتم و اینک آرزومند بوی عیدم.
رفتم و دیگر نمی دانم که لوح کم رنگ خاطراتم، تا چند عید دیگر، با من می ماند.
عید که می شود، دلم می خواهد بگریم و بگویم که دلم عیدی می خواد در آغوش مادر. اما چه کنم که ....
«پاره های این دل شکسته را، گریه هم دوباره جان نمی دهد»

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

سخت ترین روزهای یک اصلاح طلب

در طول حیات سیاسی هر سیاست مدار، فرصتهای انگشت شماری یافت می گردد که اتخاذ یک تصمیم درست، یک عمل به جا و یک سخن به موقع، ترسیم کنندهء هویتی برای وی می گردد که پس از آن بتوان از درایت، شجاعت، صداقت و صراحت وی سخن گفت. چه بسیار مردانی که پس از سالها ناکامی و شکست، با اتخاذ تصمیمی درست در یک بزنگاه تاریخی، نام خود را ماندگار کردند و چه بسیار مردانی که همهء آبروی اندوخته گشته را در گرو چند تصمیم نابخردانه، به حراج گذاردند.

بدون شک قصهء سید محمد خاتمی و آن رأی باطله ای که بر صندوق انتخابات اخیر افکند، یکی از همان بزنگاههایی است که می تواند اندوختهء سالها نیکی و درستی وی را به مخاطره افکند.

این عمل، هرچند که در ظاهر یک رأی ساده بیش نبود و هر چند که این عمل، قرابت فراوانی با تصویر خاتمی در نزد عموم داشت، اما قرین گشتن آن در پس ماهها شرط گذاری برای حاکمیت، نشان از گفتمان سردرگمی می دهد که برای تبیین آن نیازمند بازخوانی یک گواه از تاریخی نه چندان دور هستیم

9 اسفند 1381

دومین دورهء انتخابات شوراهای شهر روستا. وزرات کشور دولت اصلاحات به عنوان مجری انتخابات، به همراه مجلس اصلاحات به عنوان ناظر انتخابات، با تأیید صلاحیت قریب به اتفاق کاندیداها، آزادترین انتخابات تاریخ ایران را به تصویر کشیدند. این امر به حدی بر محافظه کاران گران آمد که مهمترین بحث روزهای منتهی به انتخابات، نه شرکت در آن به عنوان یک وظیفه که رویگردانی نیروهای متدین و وفادار به نظام از انتخابات بود.

رهبر ایران در اعتراض به این امر، نه تنها دیگر شرکت در انتخابات را یک تکلیف ندانست، بلکه با سفر به "کنارک" از توابع شهرستان چابهار، با استفاده از ممنوعیت رأی دادن مردم غیر بومی در شهرهای کمتر از صدهزار نفر، برای اولین و آخرین بار از شرکت در انتخابات خودداری ورزید.

اما درست در همان روزی که وی سخن از این می گفت که: « برخی گزارش ها حاکی است در برخی از جاها در تشخیص صلاحیتها کوتاهی شده است که در این زمینه تحقیق خواهد شد که اگر افرادی نابجا و خلاف مقررات به انتخابات راه یافته باشند، انتخاب آنها اعتبار ندارد»، هزار کیلومتر آن طرف تر و در قلب تهران و در انتخاباتی به ظاهر خالی از نیروهای متدین، ائتلاف آبادگران ایران به رهبری پنهان محمود احمدی نژاد در حال فتح کرسی شورای شهر تهران، از دل آزادترین انتخابات ایران بودند.

پیامی که آن روز سید علی خامنه ای به رقبای اصلاح طلب خویش داد، این بود که حتی منادی "تکلیف بودن انتخابات"، چنانچه ساز و کار آن را سازگار با خواسته های خویش نبیند، از شرکت در آن سرباز می زند، اما نیروهای وفادار به خویش را از ارائهء لیست ولو به شکل پنهان و رأی ستاندن از مردم بازنمی دارد. از آن رو که تغییر در ساز و کار انتخابات، میسر نیست، مگر با ورود به قدرت.

آنچه که رهبر ایران، در آن روز به انجام رسانید، تحریم رأی دادن به "انتخابات به زعم خویش نادرست" بود و نه تحریم رأی ستاندن.

12 اسفند 1390

نهمین دورهء انتخابات مجلس شورای اسلامی. دولت برآمده از یک کودتای انتخاباتی، تمام راههای ورود اصلاح طلبان به قدرت را مسدود ساخته. تمام چهره های سرشناس اصلاح طلبان یا در زندان به سر می برند و یا در شرف ورود به زندان می باشند. سید محمد خاتمی، ماهها قبل، شروطی را برای ورود به عرصهء انتخابات معین نمود. هیچ کدام از مفاد این شروط برآورده نگشت. هیچ لیستی از سوی اصلاح طلبان ارائه نشد. هیچ بهره ای از فرصت انتخابات برده نشد. و در پایان، در میان بهت و حیرت همگان، خاتمی، منفعلانه ترین عملی را که میسر بود به انجام رسانید.وی رأیی باطله را به صندوق انتخاباتی انداخت، که هیچ فردی برای انتخاب نداشت.

خاتمی، پس از مشاهدهء عدم تمایل حکومت به ورود اصلاح طلبان،بر خلاف عمل رهبری نظام در 9 سال پیش، از رأی ستاندن از مردم، انصراف داد، اما از رأی دادن به صندوق حاکمیت کناره گیری نکرد.

اینکه شرط گذاری برای حکومتی که برای خروج اصلاح طلبان از صحنهء سیاست، مشروعیت خود را هم به خطر انداخته، تا چه حد بخردانه بوده، اینکه عدم ارائهء لیست و عدم برپایی ستادهای انتخاباتی و ایجاد فضای بحث و گفتگو پس از 3 سال اختناق، ولو به قیمت رد صلاحیت تمامی کاندیداها و کناره گیری از انتخابات، تا چه حد تصمیمی درست بوده، موضوع بحث این نوشته نیست.

عمل خاتمی، پیش از آنکه نشانگر اتخاذ سیاستی روشن از سوی اصلاح طلبان باشد، مبین انفعال و سردرگمی بود. دهها سوالی که پس از این عمل، به دست خاتمی رسید، یا پاسخی نیافت و یا با ناامید کننده ترین جوابها مواجه گشت.

اینکه که چرا سید محمد خاتمی، به جای شرط گذاری برای حکومت، به فضای انتخابات ورود نکرد؟

اینکه چرا پس از شرط گذاری برای حکومت و عدم پاسخ گیری، با عدم مشارکت در روز انتخابات، اعتراض خود را نشان نداد؟

اینکه کدام مصلحت وی را متقاعد به رأی دادن ساخته؟

اینکه چرا به استناد همان مصلحتی که وی را محبور به رأی دادن کرده، مخفیانه و در یک شعبهء دور افتاده به رأی دادن مبادرت ورزیده؟

اینکه اگر خبرگزاری فارس، خبر رأی دادن وی را منتشر نمی کرد، کدام مصلحت برآورده میشد و کدام توطئه خنثی می گردید؟.....

و به راستی چرا سخنان خاتمی در روزهای پس از انتخابات و ابراز مصلحت سنجی های وی، کمتر منتقدی را متقاعد ساخته است؟

منتقدان خاتمی کیستند؟ آیا مخالفان امروز خاتمی، همان مخالفان همیشگی وی در قامت براندازان نظام و محافظه کاران حکومتی هستند؟

ضلع چهارم

واقعهء خرداد 88، بر سه گانهء براندازان و اصلاح طلبان و محافظه کاران، دستهء چهارمی افزود. این گروه که بر آمده از میان اصلاح طلبان نظامند، نه قائل به براندازی نظام هستند و نه معتقد به درنوردیدن مرزهای قانون. اینان معترض به ظلمند. ظلمی بس عظیم که ریشه های سترگ آن، در میان دولت کودتا و بیت رهبری یافت می گردد. اینان قائل به حراست از مرزهای نظامند در برابر آنانی که در لباس قانون، تمامی آرمانهای انقلاب را به سخره گرفته اند. اینان هر چند که لباس اصلاح طلبی را از تن به در نکرده اند، اما مسیر اصلاحات را نه از طریق مماشات با ظالم که از راه تقابل با آن می بینند. اینان نیز چون اصلاح طلبان پیش از خرداد 88، قدرت را پاسخگو می خواهند. اما راه پاسخگو کردن حکومت را در تکیه بر بدنهء اجتماعی خویش و به عرصه آوردن آنان می بینند.

میرحسین موسوی، با سلاح صداقت، صراحت و شجاعت، پرچمدار این تفکر است. تفکری که طرفدارانش در هیأت جنبش موسوم به جنبش سبز، نزدیک به 3 سال است که با همان صراحتی که مرز میان خود و براندازان نظام را به تصویر کشیده اند، قائل به خط کشی، بین خود و ظالمان مستقر در حکومتند. اینان هرگونه سازش و تعامل با حکومت کودتا را، منوط به دستیابی به خواسته هایی مشخص می دانند که به روشنی در بیانیه شمارهء 17 مهندس موسوی ذکر گردیده. و روشی جز صراحت و صداقت با بدنهء اجتماعی خویش را صواب نمی دانند.

هرچند که رأی سید محمد خاتمی، براندازان نظام جمهوری اسلامی و اصولگرایان طرفدار نظام را از بابت تزلزل و تقلیل جایگاه سید محمد خاتمی در نزد مردم، خشنود کرد، اما بحث پدید آمده بر سر این عمل، دعوای بین اصلاح طلبان با محافظه کاران و براندازان نبود.

این واقعه چالشی نوین بود بین نیروهای اصلاح طلب با قرائت پیش از خرداد 88 و جنبش سبز پدید آمده پس از خرداد 88.

سید محمد خاتمی فردی باقی مانده از گفتمان اصلاح طلبی پیش از خرداد 88 است. گفتمانی که گمان می رفت پس از خرداد 88، جای خویش را به جنبش سبز داده و در پی اتخاذ مسیری جدید برای تحقق اصلاحات است. این گفتمان،اینک و پس از به حصر رفتن موسوی و کروبی و عدم کسب موفقیتهای نسبی و برخی تندرویهای حاکم بر آن، بار دیگر سر بر آورده.

مرزهای یک اصلاح طلب

طرفداران خاتمی، وی را فردی اصلاح طلب می شناسند که تعامل وی با حکومت، از باب نبستن روزنه های اصلاح و نیافتادن به آن سوی مرزهای نظام است. از همین رو این عمل وی را قابل پذیرش و در چارچوب مسیر اصلاحات ارزیابی می کنند.

از سوی دیگر، منتقدان خاتمی، مهمترین مشکل خاتمی را عدم درک مناسب از تغییر پارادایم حاکم بر جامعه ایران، پس از خرداد 88 می دانند. از نگاه اینان، سید محمد خاتمی، با آن صراحتی که مرز خود را با جبههء براندازان نظام ترسیم می کند، قائل به مرز بندی با جبههء ظلم نیست. از نگاه اینان، حتی اگر از بند بند انگشتان رهبر نظام هم خون ببارد، وی جز بیان سخنانی پر سوز و گداز، دست به کاری نخواهد زد که از آن تقابل با نظام و رهبری تلقی گردد. حتی اگر ظلم روزافزون کارگزاران نظام، پایه های بقای نظام را به خطر افکند، سید محمد خاتمی، در بدترین حالت، کمک به بقای نظام(از جهت حفظ مرز بندی با براندازان) و در خوش بینانه ترین حالت، سکوت و انزوا را در پیش خواهد گرفت.

رأی خاتمی در این انتخابات و یا برگزاری انتخابات مجلس هفتم، به وضوح فعل خاتمی را در مرز بندی با براندازان نظام به تصویر می کشد. اما در عوض انجام هیچ فعلی را ازسوی وی شاهد نیستیم که گواه مرزبندی وی با ظلم حاکمان باشد.

منتقدان خاتمی معتقدند که حتی جسارت تحسین برانگیز وی در افشای عاملان قتلهای زنجیره ای، در نهایت با حمایت و همراهی رهبری نظام میسر شد و این سوال هم چنان پابرجاست که اگر رهبری حاضر به پذیرش افشای آن واقعه نمی گردید، آیا خاتمی مرتکب عملی می گردید که معنای آن تقابل با رهبری باشد؟

سوال این دسته از منتقدان خاتمی این است که به راستی، انجام کدامین عمل ظالمانه از سوی حاکمیت، سبب خواهد شد که سید محمد خاتمی، به جای مماشات، راه تقابل با ظالمان و خاطیان را پیشه کند؟

ذلت یا اقتدار

نگاه خاتمی به قدرت و راههای ورود به آن، حتی در روزهایی که دولت و مجلس در اختیار نیروهای اصلاح طلب بود، فاقد گروی مطمئن برای تمکین حکومت به پذیرش اصلاحات بود، چه رسد به روزهایی که نه تنها همهء ابزارهای قدرت از اصلاح طلبان ستانده گشته، بلکه تمام توان حکومت، معطوف به عدم بازگشت اصلاح طلبان به حکومت است. در چنین شرایطی، تحبیب قلوب حاکمان، جز علامتی از ترس، تلقی نمی گردد. از همین روست که اعمالی از این دست، نه تنها همراهی حاکمان را در تسهیم قدرت با مخالفان به همراه ندارد، بلکه به ریزش شدید نیروهای اجتماعی اصلاح طلبان، به دلیل یأس و ناامیدی آنان، منجر می گردد.

این همان راهی است که مهدی کروبی در انتخابات مجلس هفتم و هشتم به نیکی طی نمود و با مرز بندی با نیروهای تندروی اصلاح طلب، کاندیداهای خود را از فیلتر شورای نگهبان گذراند، اما هیچ توفیقی از بابت کسب آرای مردم نصیب وی نگشت.

واقعیت این است که مدل مورد نظر خاتمی، روشی برای روزهای صلح و آرامش است و به شدت متکی به داشتن بدنهء قوی اجتماعی. امروز، نه خاتمی از آن نیروی اجتماعی بهره مند است که سخنش از سوی حاکمان جدی تلقی گردد و نه فضای حاکم بر سیاست مناسب پذیرش بی چون و چرای مخالفان. پرده های حرمت دریده شده. سر شناس ترین مخالفان به زندان افکنده شده. از قتل و شکنجه و تجاوز دریغ نگشته. همهء اینها از آن رو محقق شده که هیچ احتمالی برای بازگشت مخالفان اصلاح طلب به حکومت باقی نماند. در چنین فضایی، برای ورود به معادلات قدرت، راهی نمی ماند جز گرد آوردن بدنهء اجتماعی، حول خواسته ای مشخص و تحمیل آن به حاکمیت. ترس از تقابل با حاکمیت، راهی باقی نمی گذارد جز عزلت نشینی و کناره گیری از سیاست.

دست یاری دادن با ظالم و سخن گفتن از اسیر نماندن در گذشته، در شرایطی که هیچ برگ برنده ای در اختیار نیست، نتیجه ای جز تمسخر حاکمیت و از کف رفتن بدنهء اجتماعی به همراه ندارد.

سنگینی کفه براندازان حکومت در بین مخالفان

یکی از ترسهای طرفداران اصلاحاتِ با قرائت پیش از خرداد 88 و به میدان آمدن مجدد آنها، حرکت مرکز ثقل نیروهای جنبش سبز به سوی براندازان حکومت است. اینان عمل خاتمی را دارای پیامی روشن و مشخص، به نیروهای اجتماعی و سیاسی جنبش سبز می دانند که با تجدید نظر در روشهای مبارزه، صف خود را از براندازان نظام جدا سازند و مرتکب عملی نگردند که میدان عمل در دوقطبی "سرکوب" حاکمیت و "براندازی" سرنگونی خواهان محدود گردد. اما آیا به راستی، این عمل خاتمی، می تواند نقشی در به تعدیل کشاندن روشهای مخالفان حکومت ایفا کند؟

روند پرشتاب تحولات سیاسی و حرکت آن به سمت دو قطبی سرکوب و سرنگونی، ناشی از توانایی نظری و قدرت سازماندهی براندازان نیست. این درست است که تحرکات گستردهء براندازان، حکومت را به سرکوب بیشتر واداشته و سرکوب بیشتر حکومت، انگیزه های براندازی را تقویت ساخته. اما آنچه در این بین بر طبل این تقابل کوفته، رفتار منفعلانهء اصلاح طلبانِ معتقد به روشهای پیش از خرداد 88 و ارائه راهکارهای بی حاصل و گرفتار آمدن در دریایی از گزاره های پارادوکسیکال است. دکترین اصلاح طلبان، حاصلی جز سردرگمی به دنبال نداشته و ندارد. هیچ چشم انداز روشنی در پیش روی نیست و همهء راهکارهای اصلاح طلبان، زمانی راهگشا خواهد بود که به تأیید و خواست نیروی سرکوب و در رأس آن، شخص رهبر برسد. همدلی رهبری با خواسته های اصلاح طلبان، شرط لازم و کافی برای موفقیت مدل پیشنهادی این دسته از اصلاح طلبان است. و از آن رو که هیچ نشانه ای در تغییر ارادهء رهبری به چشم نمی رسد، هر روز که می گذرد، از بدنهء اجتماعی اینان کاسته می گردد. اعمالی از جنس رفتار خاتمی، نه تنها ذره ای از شدت عمل حکومت در برخورد با مخالفان نمی کاهد و نه تنها ذره ای در ارادهء نیروهای برانداز حکومت خللی وارد نمی سازد، بلکه تنها به تقلیل پایگاه اجتماعی اصلاح طلبان منجر گشته و توان جنبش سبز را تنزل می دهد.

راه مقابله با چنین ترسی، تضعیف جنبش سبز نیست. بلکه چاره درتقویت گفتمان موسوی در میان جنبش سبز و کمک رساندن به نیروهایی است که امروز در قالب این جنبش سعی در مجاب ساختن حاکمیت به پذیرش اصلاحات مد نظر مخالفان را دارند. راه ترمیم اعتماد از کف رفتهء حاکمیت در نزد مخالفان، نشان دادن ظرفیتهای نظام در اصلاح رویه های نا صواب گذشته است و نه تشویق مخالفان به از یاد بردن گذشته. گذشت مخالفان، کج رفتاریهای حاکمان را ترمیم نمی سازد. گذشت مخالفان، قتل و تجاوز و حبس را از یاد مردم نمی برد. همانگونه که خاطرهء کشتار 67 پس از سالها از یاد نرفت. راه بقای این نظام، از یاد بردن ظلمهای رفته بر ملت نیست.

رسیدن جنبش سبز به خواسته های خود، تنها راه بقای این حکومت است و هر مسیر دیگر، تنها به انباشته شدن مطالبات روزافزون این ملت می انجامد. مطالباتی که دیر یا زود سر باز می کنند و شاید این بار، دیگر قائل به پی گیری خواسته های خویش در چارچوب این نظام نباشند.

اصلاح طلبان، اگر می خواهند که چون گذشته، بازیگر میدان سیاست باشند و نه تماشاگر آن، بپذیرند که راه رسیدن به قدرت، لزوما کوفتن بر در بیت رهبری نیست. راه رسیدن به صندوق رأی، لزوما مشارکت در هر نمایشنامهء انتخاباتی نیست. بپذیرند که سخن گفتن از حق و سر خم نکردن بر درگاه ظالم، تندروی نیست. بپذیرند که ثمرهء فراخواندن مردم به عرصهء خیابان، لزوما گذشتن از نظام نیست و بپذیرند که رسالت تاریخی آنان، ستاندن حق ملت است و نه تحکیم پایه های اهل قدرت

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

نامه جمعی از وبلاگ نویس­ها، کنشگران آنلاین و گردانندگان وبسایت­های سبز به خانواده­های رهبران جنبش

نامه دردمندانه شما را خواندیم و ندای حق‌طلبانه‌تان را شنیدیم که یادآور پیام دل‌نشین بزرگ‌همراهان سبزمان بود. همراهان شریف و بزرگواری که امروز در بند و حصری غیرقانونی و ظالمانه‌ گرفتارند تا صدایشان خاموش و پیام‌شان در دل‌ها فراموش شود. و چه سودای خامی که استبداد در سر پرورانده‌ است. یک سال است که ما شاهد این بی‌داد هستیم، همان‌گونه که از نخستین روزهای پس از کودتای انتخاباتی شاهد سرکوب خونین هم‌وطنان‌مان بودیم. پس اکنون به عنوان شاهدان عینی تمامی این حوادث شهادت می‌دهیم. شهادت می‌دهیم که بزرگ‌همراهان سبزمان جز به ندای مردم و به نمایندگی از مطالبات آنان قیام نکردند. شهادت می‌دهیم که آنان با مردم خود صادق بودند. صادقانه پیمان بستند و شرافتمندانه بر سر پیمان ایستادگی کردند. شهادت می‌دهیم که آنان جز دغدغه اصلاح امور کشور و آسایش و رفاه مردم را نداشتند. شهادت می‌دهیم که جز به دلسوزی، خیرخواهی و از سر احساس وظیفه قدم در این راه دشوار نگذاشتند. شهادت می‌دهیم که آنان هیچ نگفتند و هیچ نکردند، مگر در چهارچوب «قانون اساسی». و شهادت می‌دهیم که آنان هیچ نخواستند جز در راه تحقق شعار «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» و احیای حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش و اصلاح روند انحراف از مسیر تحقق آرمان‌های انقلابی که با رویای شیرین آزادی و استقلال شکل گرفته بود اما امروز به اسارتی در حقارت وابستگی و ضعف و انزوا انجامیده است. ما بر همه این حقایق شهادت می‌دهیم و اکنون، در آستانه 25 بهمن ماه و نخستین سالگرد حبس غیرقانونی بزرگ‌همراهان سبزمان، نه تنها با شما، که با خانواده تمامی اسرای جنبش و با بازماندگان تک‌تک شهدای سبزمان پیمان می‌بندیم. با شما پیمان می‌بندیم که همچنان بر سر آرمان‌های سبز خویش ایستاده‌ایم و همراهان خود را تنها نخواهیم گذاشت. با شما پیمان می‌بندیم که یاس و ناامیدی در قلوب ما راهی نخواهد داشت. سرشار از امیدیم و مومن به روز پیروزی. با شما پیمان می‌بندیم که خستگی در ما راه نخواهد یافت که ما مبارزه را زندگی می‌کنیم. با شما پیمان می‌بندیم که جای خالی همراهانمان را پر خواهیم کرد. که زدن و بریدن و کشتن چاره‌گر نیست تا آن زمان که ما تبلور «رویش دوباره جوانه» باشیم. با شما پیمان می‌بندیم که قلم‌های خود را بر زمین نگذاریم که شعار ما آگاهی بخشی است و این قلم‌ها تنها سلاح ما در مبارزه با جهل و جور و فساد برآمده از حاکمیت استبداد است. پس هرکجا که باشیم و با هر روش که بتوانیم ندای مظلومیت همراهان‌مان خواهیم شد. پیام‌رسانان آزادگی سرافرازان در بند و میراث‌داران جاودانگی شهدای سبز تا آن روز که دوباره بهار سبز آزادی ایرانمان را در بر بگیرد.

جمعی از وبلاگ‌نویسان، گردانندگان سایت­های سبز و کنشگران فضای آنلاین وبلاگ­نویس­ها و کنشگران آنلاین:

علی حسین قاضی زاده نویسندهء وبلاگ قاضی نوشته ها / آزاده اسدی وبلاگ «آزاده گریزپا»/ میراردوان اسدی / رشید اسماعیلی نویسنده وبلاگ «یک کلمه» / سید کوهزاد اسماعیلی نویسنده وبلاگ «تاسیان» / مرتضی اصلاحچی نویسنده وبلاگ «کورسو» / آرمان امیری نویسنده وبلاگ «دیوانه سرا» / میثم بادامچی نویسنده وبلاگ «نیکوماخوس» / فاریا بارلاس نویسنده وبلاگ «فاریا» / احمد باطبی نویسنده وبلاگ «احمد باطبی» / کامیار بهرنگ نویسنده وبلاگ «دلشوره» / رضا بهزادیان نژاد / آرش بهمنی نویسنده وبلاگ «مرثیه های خاک» / علی تقی­پور / فرشاد توماج نویسنده وبلاگ «شوره زار» / هَماد جمشیدی / لیدا حسینی­نژاد / احمدرضا حکمی / محمدحافظ حکمی / آرش حسینی­پژوه نویسنده وبلاگ «سائس نبشت»/ اشکان ذهابیان / امیر رشیدی نویسنده وبلاگ «ورق پاره های زندان» / مهدی سحرخیز / صدرا سمنانی رهبر / روح­الله شهسوار وبلاگ «روح سوار» / شهاب­الدین شیخی / محمد صادقی وبلاگ «منبر آنلاین» / سامان صفرزایی وبلاگ «محاوره»/ علی طباطبایی / علی عبدی نویسنده وبلاگ «گاه نوشته های علی» / ساجده عرب­سرخی / مسیح علی نژاد نویسنده «نوشته های مسیح علی نژاد» / محسن عمادی / حمزه غالبی نویسنده وبلاگ «رتوریک» / علی فتوتی وبلاگ «کاکتوس» / آیدا قجر نویسنده وبلاگ «زن فردا» / علی قلی­زاده / مهدی قلی­زاده اقدم / آرش کمانگیر نویسنده وبلاگ «کمانگیر» / حنیف مزروعی / علی مزروعی نویسنده وبلاگ «متولد ماه مهر» / میثم مشایخ نویسنده «تارنمای میثم مشایخ» / احسان مقدسی / سمانه موسوی وبلاگ «کابوس کبوتر» / علی نکویی نویسنده «وب­نوشته­های نم­نم» / فرخ نگهدار نویسنده تارنمای «فرخ نگهدار» / شاهین نوربخش / علی هنری نویسنده وبلاگ «از سرزمین پست» / مهدی یارمحمدی

گردانندگان وبسایت های: ادوارنیوز / امروز / تحول سبز / جمهوری­خواهی / چمران نیوز / شبکه اجتماعی سبزلینک / ندای آزادی / ندای سبز آزادی / نوروز

گردانندگان صفحات فیسبوک: 10 اسفند / اگر بازداشت شدیم، چه کنیم؟ / ایران برای همه ایرانیان / ایرانیان فیسبوک / ایستاده با مشت / بابا اقتدار / برابری­طلبان مخالف زن­ستیزی و مرد­ستیزی / برای آزادی میرحسین موسوی از حصر خانگی عضو شوید / به یاد هاله سحابی / به یاد هدی صابر / پی‌گیری وضعیت زندانیان سیاسی استان فارس / تحریم فعال انتخابات مجلس / جنبش دانشجویی / حامیان مجتبی واحدی / حصرشان را خواهیم شکست / حمایت از رامین پرچمی، هنرمند سبزمان / حمایت از محمود وحیدنیا / حمایت از هنرمندان سبز / دموکراسی سکولار برای ایران / سال 90 سال آگاهی تا رهایی / ستاد سبز امید / شهروند سبز / کمپین خانواده زندانیان سیاسی / کمپین درخواست از هنرمندان برای شکستن سکوت / گروه فیسبوکی ایرانیش نیوز / گروه هنری عصیان / گرین­توث؛ رسانه شهروندی / گزارش یک آدم ربایی-حال و هوای یک رئیس جمهوری درحصر / ما مخالف حمله نظامی به ایران هستیم / مجید توکلی-شرف جنبش دانشجویی- را آزاد کنید / من در انتخابات شرکت نمی­کنم / من میرحسین موسوی هستم / مهدی کروبی / مهدی کروبی را آزاد کنید / نهضت بازگشت­های غیرمقوایی / The Green Movement of Iran Supports the Syrian Revolution

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

نشانه های زوال

مهم نیست که چه می گویی. مهم چگونه گفتن آن است. هیچ رسالتی هم از بابت انتقال حقیقت بر دوشت نیست. می توانی دروغ بگویی. دروغ بزرگ هم بگویی، باورپذیر می شود اگر که آن را درست بگویی. محکم و قاطع. با گردنی افراشته و با هیبتی مثال زدنی. این ضرب آهنگین ادای کلماتت هست که بر جان و بر دل می نشیند و نه مفهوم نهفته در پیام.

این منطق تمام آنانی است که دیگر کارشان با راستی، راست نمی آید. این روش همهء آنانی است که صداقت، منصب را از دستانشان می رباید. این مسلک همهء آنانی است که تنها ضامن بقایشان در قدرت، دروغ است و دیگر هیچ و این مرام تمام جباران تاریخ است.

رهبر امروز ایران، در خطبه های نماز جمعهء این هفته، به سان روزهایی که گذشت، این نمایش را بی کم و کاست، بر روی صحنه برد. با سری افراشته، صدایی ضرب دار و آهنگین و چشمانی که از آن برق اطمینان می بارید. رجز خواند و سخن راند و جماعتی که برای دیدن یک نمایش اقتدار سر از پا نمی شناختند، با تکبیرهای پیاپی، صاحب سخن را بر سر ذوق آوردند که یعنی قاطع تر رجز بخوان ای پیشوای بی همتا.

رهبر ایران، این بار هم چون گذشته، خود را در داخل و خارج از مرزهای ایران، مقتدر نشان داد و آمریکا را رو به زوال و فروپاشی، اروپا را سرسپردهء آمریکا و در شرف سقوط اقتصادی و ایران را رو به عزت و اقتدار و غربیان در هراس از ایران و ایران هم آرام و مطمئن.

وی در بخشی از سخنان خود گفت: «می خواهند به هر وسیله ثابت کند که در ایران بحران هست». سپس به همان سان که رسم تمام دیکتاتورهای رو به سقوط تاریخ است، با صلابتی کم نظیر ادامه داد: « کدام بحران؟ کشور آرام، ملت قوی، با نشاط....»

پرسش این است که آیا رهبر نمی بیند که ظرف ده روز چه بر سر پول ملی آمد؟ آیا نمی بیند که گماشته هایش برای حل بحران ارزی ، همچون سالهای جنگ هشت ساله، به دستگیری ارز فروشان و ضبط دلارهای آنان و تهدید رسانه های منتشر کنندهء نرخ ارز و دهها روش قرون وسطایی دیگر روی آورده اند؟ آیا نمی بیند که موسوی و کروبی، که بنا به ادعای حکومتیان، بیش از 14 میلیون رأی مردم را پشتوانهء خویش دارند، ربوده شده اند و دستگاه قضایی این حکومت مقتدر، حتی شهامت محاکمهء اینان را نیز ندارد؟ آیا نمی بیند که هنوز در هر مناسبتی که یادآور جنبش سبز مردم ایران باشد، فوج فوج روزنامه نگار و وبلاگ نویس و فعال سیاسی و دانشجویی است که بازداشت و زندانی می شوند؟ آیا فقر و تورم و فساد و اختلاس و ...را نمی بیند؟

نیک می بیند و نیک می داند. اما این رسم جباران تاریخ است که هر اندازه که در مصیبت و فساد فرو روند، از صداقت می کاهند و بر صلابت می افزایند.

نشانه های زوال حکومتهای خودکامه، بی نهایت شبیه و یکسان است. بزرگترین اشتراکشان ترس است و احساس حقارت. و همین ترس تا سرحد نابودی می کشانندشان. ترس از دشمنانی که هر روز بیشتر می شوند. ترس از دشمنانی که هر روز نزدیکتر می شوند. دشمنانی که در میان یاران نیز آمده اند. از این رو یاران را می رانند. از موافق، مخالف می سازند و از مخالف، معاند. حلقهء یارانشان قلیل می شود. به دور خود دیواری می شکند و از آن لحظه می شوند، ملعبهء دست همان یاران قلیل. سخنرانی هایشان را آنان می نویسند و حرفی می زنند که یاران می خواهند. آنان می شوند، مشاورانی امین و بیرون از آن، همه دشمن. همه در حال خدعه و توطئه. این یعنی ، پله پله تا زوال و نابودی.

والی پیر شهر ما، گرفتار آمده در میان خیل گماشته هایی که هر روز قلیل تر از دیروز می گردند، حتی باور ندارد که گرد پیری، قدرت خطابه و امکان فصاحت و بلاغت سخن را از وی ستانده. و والی نمی داند که چند صباح دیگر، همین یاران قلیل، که نیک تر از هر کس می دانند که در پس این صلابت دروغین، چه ترس و اندوهی نهفته گشته، چاره را در رفتن وی و آمدن چهره ای جوان تر می بینند که شاید ترمیم کند اعتماد از دست رفتهء مردم را.

و در روزهایی نه چندان دور، والی صورت در خاک می کشد با دلی نا آرام، قلبی نا مطمئن، روحی نا شاد و ضمیری نا امید به فضل الهی.

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

بشارت دهندگان نابودی

چشمها و گوشهایشان را بسته اند. شاید دیگر توان شنیدن پچ پچ های مردمی را ندارند که پنهان و آشکار خود را آمادهء وقوع حادثه ای دهشتناک می کنند. شاید دیگر توان دیدن چهرهء کسانی را ندارند که با سیمایی هراسناک، ذره ذره های پس اندازشان را هم به ارزهای معتبر خارجی بدل می کنند. از کوچک و بزرگ، وقوع واقعه را باور کرده اند . کمترینش سالهای قحطی هست و تکرار روزهای حسرت و نایابی. و بیشترینش، جنگی خانمان سوز.

مردان رجز خوان حکومت، حتی حفظ ظاهر هم نمی کنند. وقتی به سان روزهای جنگ، با ارعاب و تهدید، از کف خیابانهای شهر، دلارها را به هزار دغل و حیله، از کف مردم می ربایند، از صرافی چهار راه استانبول گرفته تا آنها یی که خواب تحریم و جنگ را برایمان دیده اند، در می یابند که این بار، ضربت، بر هدف وارد آمده.

منتها ضربت از جایی وارد آمده، که انتظارش نمی رفت. این بار، این آمریکا و غربیان نبودند که ایران را به مرز ورشکستگی و اتخاذ راه حلهای احمقانه کشانده اند. بلکه این عربستان سعودی، همسایه جنوبی عزیزمان است که همه گونه تضمینی برای پر کردن خلاء نفتی ایران، به دنیا داده است. تضمینی که اگر داده نمی شد، تحریم نفت ایران را نا ممکن می ساخت. دشمن بیخ گوش ماست و ما حتی کوچکترین ابزاری برای تهدید منافع وی در دست نداریم. پول نفتمان هم کم کمک دارد بر سر سفرهء مردم عربستان می رود.

این حق مسلم هم عجب وبال گردنمان شده. محاسبات آن طوری که گمان می شد درست از آب در نیامده. شعارها داده شده و رجزها هم خوانده شده. نه توان رفتن هست و نه پای برگشت. این بار سر کشیدن جام زهر هم چارهء کار نیست که فراغت از دشمن خارجی هم ضامن بقای دولت کودتا در برابر رقیب داخلی نیست.

ازپرچمدار سیاست معاوضهء مروارید و آبنبات هم صدایی برنمی خیزد. منادیان عزت و اقتدار با سرعتی کم نظیر ایران را به مرز نابودی و جنگ می کشانند و آنهایی که می بایست صدایی به اعتراض بلند می کردند، همچون دروازه بانی گشته اند که دستانش به علامت تسلیم بالا رفته است و به تماشای ورود توپ به دروازه نشسته.

اروپا و آمریکا، رأی به تحریم بانک مرکزی داده اند. خریداران نفت، یکی یکی پا پس می کشند. آنهایی هم که مانده اند، به هزار بهانه و دلیل، پولی به تهران روانه نمی کنند. کمترین چیزی که انتظارمان را می کشد، فروش نفت در برابر غذا و دارو و کالاست، اما بی آنکه آمریکا به خود زحمت به تصویب رساندن مصوبه ای در شورای امنیت بدهد.

اگر دست از پا خطا نکنیم و موی دماغ کسانی نشویم که در برابر چشمانمان، نفتهایشان را تانکر تانکر به فروش می رسانند، باید تن دهیم به سالها قحطی و عقب ماندگی و بمانیم تماشاگر کرور کرور پولی که به لطف تحریم ما به جیب همسایگانمان سرازیر می شود.

اگر صدایمان را بلند کنیم و بخواهیم سدی شویم بر سر فروش نفت همسایگان جنوبی و اقدامی کنیم در جهت نقض امنیت خلیج فارس. پاسخ، جنگ است و نابودی.

گیرم که توان موشکی ما محیرالعقول باشد و مثال زدنی. گیرم که زورمان آن قدر باشد که یک تنه از پس آمریکا و عربستان و امارات و قطر و انگلستان هم بر آییم. کمترین هزینهء این جنگ برای ما فرود آمدن هزاران موشک کروز است و هزاران تن بمب ، بر سر سکوهای نفتی مان. و بیشترین آن هم نابودی است و شکست و خفت.

واقعیت همین است که می بینیم. دیگر هیچ کس با ما نیست. همه بر سر نابودی مان شرط بسته اند. این است همهء دستاورد دستگاه دیپلماسی ما که روزی مدعی بود، دیگران زنبیل گذاشته اند تا در میان خیل طرفداران ما در صف مقدم جای بگیرند.

سوال اینجاست که این مملکت غمخواری ندارد؟ دستگاه تشخیص مصلحت ندارد؟ مجلس ندارد؟ دلسوز ندارد؟ آیا کسی صدای شیپورهای جنگ را نمی شنود؟ آیا کسی یافت نمی شود که افسار مملکت را از دست این نئوکانهای وطنی برباید؟ یکی نیست به این تشنگان جنگ و خونریزی بگوید که انتهای این رجز خوانی های مکرر، وقوع جنگی نا خواسته و ویرانگر است؟

آیا یکی نیست که به این نئوکانهای ایرانی بفهماند که دنیا منتظر یک لحظه اشتباه تهران نشسته است تا ایران را شروع کنندهء جنگ بداند و با همین حربه کمر به نابودی اش ببندد؟

و آیا زمان آن نرسیده که مردمان ایران زمین، با ستاندن عنان اختیار یک کشور از کف نالایق ترین مردمان تاریخ این مرز و بوم، یک ایران را از بیم جنگ و نابودی رها سازند؟ و آیا غفلت امروز ما، حاصلی جز پشیمانی و حسرت و افسوس در فردا در برخواهد داشت؟

به راستی، فرزندانمان، فعل امروز مان را چگونه به قضاوت خواهند نشست؟ کسی چه می داند؟ شاید کتاب تاریخ فرزندانمان را احمدی نژاد ها ننویسند.

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

رساترین اعتراض

«تمامی تلاشهایی که این روزها در مخالفت با شما صورت می گیرد برای آن است که از ثمربخش بودن اعتراضات قانونی خود نا امید شوید، زیرا تا ما ناامید نشویم، این دولت از اعتبار قانونی برخوردار نخواهد شد. امید به آینده، رساترین اعتراض ماست...........میر حسین موسوی، بیانیه شماره 9»

جنبش سبز در کما؛ توهم یا واقعیت؟

آیا جنبش سبز رو به زوال است؟ برای پاسخ به این سوال باید به پرسش دیگری پاسخ گفت. آیا خواسته های جنبش برآورده گشته؟ آیا به سوالات معترضین سبز، پاسخی گفته شده؟ آیا حکومت وارد گفتگو با بخشی از جنبش گشته و با برآوردن خواسته های آنان، آنان را از جنبش جدا ساخته؟

نه تنها پاسخ تمام سوالات فوق منفی است، بلکه اتفاقات دیگری نیز روی داده است که از جنس رو به زوال بردن جنبش نیست. اگر پس از خرداد 88، معترضین بر این باور بودند که حکومت با تقلب، نتیجهء یک انتخابات را جابجا کرده، امروز بر این باورند که حاکمیت متقلب، سرکوبگر، قاتل، متجاوز، آدم ربا و .... هم هست. حکومت تنها کاری که به انجام رسانده این بوده که دلایل و انگیزه های مخالفین را برای مخالفت بیشتر ساخته و کاری کرده که گرهی که دیروز با دست باز میشد، امروز با دندان هم باز نمی شود. بدون تردید، بازگشت مجدد مخالفین به خیابانها همراه خواهد بود با خواسته هایی رادیکال تر و مطالباتی بنیادین تر از دیروز.

خیابانهای خلوت، آرامش پیش از طوفان

حکومت به جای پاسخ گویی به خواسته های معترضین، راه سرکوب آنان را برگزید. حکومت کوشید تا به هر ابزار و هر روش، معترضین را از خیابانها به خانه ها روانه سازد. هدف موافق ساختن یک مخالف نبود. هدف تنها منهدم کردن سازماندهی مخالفان و گرفتن امکان گردهمایی از آنان بود. در واقع حکومت مشکل را حل نکرد. تنها آن را به تعویق انداخت. و باور داشت که این به تعویق انداختن مشکل، سبب فرسایش نیروی مخالفین و نا امید ساختن آنان از ادامهء مسیر می گردد. اما مقاومت و ایستادگی مخالفین، فراتر از حد انتظار کودتاچیان بود.

حکومت پس از 9 دی، جنبش را پایان یافته تلقی می کرد و بر این باور غلط باقی ماند تا روز 25 بهمن، که واقعه ای رخ داد، خارج از تمام محاسبات کودتاچیان. اما افسوس که باز هم نیاموختند. باز هم بر همان سیاق تاختند. هر کسی را که قابلیت سازماندهی و راهبری داشت، یا به بند کشیدند و یا مرعوب ساختند. در تعطیلی و انهدام هرنهاد و گروه و حزب و شبکه ای، که کوچکترین احتمالی می رفت که محلی برای سازماندهی سبزها باشند، لحظه ای تردید نکردند. و در این مسیر آنقدر احکام قضایی ناعادلانه نگاشتند و اعمال غیر انسانی مرتکب گردیدند که تنها اندوخته شان، خشم روز افزون بود و کینهء انباشته شده.

آنهایی که آمده بودند رأی خود را بستانند، امروز دیگر شاید به رأی خویش هم بسنده نکنند. مردان و زنان خشمگینی که به انتظار یک لحظه غفلت حاکمان نشسته اند تا روایت گر روز واقعه باشند.

ما و نمایشنامهء 12 اسفند

آنهایی که با سرهای فرو رفته در برف، در حال نگاشتن نمایشنامهء 12 اسفندند، بر این باورند تا فردای انتخابات با عدد و رقم و فیلمهای مونتاژ شده، شکست سبزپوشان را فریاد کنند. آنها نمی دانند که ما برای طی این مسیر، به انتظار اعداد ساختگی آنان نمی نشینیم. صد البته برای حکومتی که با تقلب، یک رئیس جمهور را جابجا کرد، بالا بردن میزان شرکت کنندگان سهل ترین کار است.

اعلام عدم شرکت در انتخابات، اسم رمز ماست. رمز اتحاد ماست. میزان تجدید پیمان ماست. شاخص باقی ماندن بر مسیر روز نخست است. ما را با اعداد و ارقام دولت دروغ چه کار، که بیش از دو سال است که به گاه عمل، کمیتمان را با نشان های سبزمان می سنجیم.

روزهای سبز

روزهای پیش رو، روزهایی هست که یاران موسوی و کروبی، می توانند امید وقوع روز واقعه را در دل بپرورانند. اما کسی چه می داند؟ شاید ماشین سرکوب، به یاری ثروت هنگفت به تاراج رفتهء این مرز و بوم، بر ما چیره گردد. شاید وقوع روز واقعه، به روزی دیگر محول گردد. روزی خارج از تمام محاسبات کودتاچیان. مهم این نیست که ما حتما در یک روز مشخص، ماشین کودتا را به زانو درآوریم. مهم بذر امید است که هویت ماست. روز واقعه می آید. مهم آمادگی ماست. مهم این است که ما برنامه ریزی خود را با نهایت دقت به انجام رسانیم. هسته هایمان را شکل دهیم. شبکه هایمان را بسازیم و آگاهی و بصیرت را ترویج سازیم و ظرفیت و توانایی خود را ارتقاء دهیم و .....و به انتظار یک فرصت بنشینیم که دیر یا زود مهیا می گردد. به انتظار روز واقعه.

نشان های سبز

روزهای پیش رو، روزهای تجدید پیمان ماست. روزهایی است که به یاد یکدیگر می آوریم که هنوز بر سر همان پیمانیم. به یاد یکدیگر می آوریم که هنوز بذر امید در دلهای ماست. به یاد یکدیگر می آوریم که هنوز با هم هستیم.

روزهای در پیش رو، روزهایی است که هر کداممان که به خیابانهای این شهر پا می گذاریم، نشانهای سبزمان را به جا می گذاریم و نشانهای سبز دیگران را به تماشا می نشینیم.

بر روی اسکناسها شعار سبز می نگاریم، بر دیوار کوچه های خلوت و شلوغ از میر و شیخ دربندمان می نویسیم. بر پارچه های آویزان بر شاخه های درخت از رفتنی بودن ظلم سخن می گوییم. بر بامهای شهر بانگ تکبیر را فریاد می کنیم. در کوی و برزن، دستبندهای سبز به یادگار می گذاریم. و صدها نشان دیگر را به تصویر می کشیم تا..... تا یارانمان بدانند که دیگرانی هستند مصمم و پرامید و مترصد یک لحظه غفلت زندانبان. تا زندانبان بداند، که آنهایی که از مرگشان سخنها رانده، زنده تر از آنند که گمان می برد.

و شاید حاکمان سنگدل ایران زمین بدانند که ما دوست تر می داریم که با آنان با زبان صندوقهای رأی سخن بگوییم. و شاید هنوز فرصتی باشد برای برگرداندن اعتماد از دست رفتهء مان. شاید هنوز فرصتی باشد برای توبه در پیشگاه ملتی که سبوعیت عریانشان را دیده اند.

و ای کاش بدانند که صبح روز واقعه، دیگر زمانی برای بازگشت نیست

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

نئوکانهای ایرانی

حقیقت نخست

ایران به خط قرمز جامعهء جهانی نزدیک می گردد. گام به گام و لحظه به لحظه. مشکل دیگر فقط در مواضع آمریکا و متحدانش نیست. مشکل همین بیخ گوش ماست. مشکل درهمین کشورهای رنگارنگ خلیج است که سالهاست دغدغهء تقابل با بلندپروازیهای امپراطوری پارس، خواب را از چشمانشان ربوده. مشکل در تهدیدهایی است که در پشت درهای بسته، پنهان و آشکار عنوان می گردد که اگر دنیا به ایران اتمی گردن نهد، به طرفه العینی، خاورمیانه را به زرادخانهء اتمی بدل خواهند کرد. دول غربی نیک می دانند که اگر دنیا بخواهد ایران اتمی را پذیرا گردد، با هیچ روشی نمی توان خللی در ارادهء عربستان و امارات و قطر وارد آورد تا آنها نیز به همین راه نروند. آیا دنیایی که از پس ایران برنیامد، از پس عربستان برخواهد آمد که ذخیرهء ارزی اش دهها برابر ایران است و منابع نفتی اش فراوان تر موقعیت ممتازش به دلیل بهره مندی از موسم حج و زیارت، منحصر به فرد؟ آیا اسرائیل تماشاگر این مسابقهء اتمی در خاورمیانه خواهد بود؟

در یک کلام، حقیقت نخست چیزی نیست جز اینکه دنیا به نقطه ای رسیده است که می گوید: توقف پروژهء هسته ای ایران، ”به هر روش و به هر شکل و به هر هزینه".

حقیقت دوم

دنیا دلایل ایران را برای دستیابی به تکنولوژی هسته ای می داند. هرچند که طرفین، این دلایل را به روی یکدیگر نمی آورند، اما فردای دستیابی ایران به توان هسته ای- به همان سان که غرب از آن می هراسد- ایران به کشوری بدل می گردد که دیگر گزینهء نظامی بر علیه ایران، روی میز هیچ سیاستمداری در دنیا نخواهد بود. از آن روز بعد تنها از تحریم می توان سخن راند و انزوای مطلق. اما به یک دلیل روشن ایران هرگز به روزی گرفتار نخواهد آمد که کرهء شمالی گرفتار شد و آن چیزی نیست جز نفت و شاهراه عبور نفت.

حقیقت دوم این است که اگر ایران از مرحلهء دستیابی به توان هسته ای گذر کند، تحریم نمی تواند حربهء موثری برای تقابل با آن باشد.

حقیقت سوم

وقتی تحریم و انزوای مطلق هم سدی بر سر راه کشوری چون ایران نباشد، وقتی سیاستمداران ایرانی بر این باورباشند که باید زمان خرید و این دوره را طی کرد تا فردایی که دور نیست، تنها راهی که پیش روی غربیان می ماند، اعمال گزینهء نظامی است پیش از آنکه دیر شود. اما وقتی کشوری مثل آمریکا بخواهد گزینهء نظامی را بر علیه کشوری به کار گیرد، باید از موفقیت آن مطمئن باشد. سالها است که آمریکا و متحدانش وارد جنگی نگشته اند که کمترین احتمالی برای شکست موجود باشد. نه تنها باید از پیروزی مطمئن بود، بلکه حتی از کوتاه مدت بودن جنگ هم باید مطمئن شد، تا هزینه های مترتب بر آن، به کمترین حد تقلیل یابد. از سوی دیگر، جغرافیای جنگ باید به طور مشخص در کنترل باشد تا در خلال جنگ، کشورهای مهاجم مجبور به تخصیص منابع فراوان در اقصی نقاط جهان نگردند.

حقیقت سوم این است که ذخیرهء ارزی ایران و توان نظامی مقبولی که ایران برای خویش فراهم آورده و از همه مهمتر، نفوذی که در اقصی نقاط جهان به چنگ آورده، این جنگ را فاقد شرایطی می کند که آمریکا برای آغازیدنش نیازمند آن است.

مجموعهء مواردی که ذکر گردید، آمریکا و متحدانش را به این نکته می رساند که در ابتدا باید همهء پروژه های ایرانیان را در فرای مرزهایش شناخت و با آن مقابله کرد. طرح انزوای مطلق ایران را به اجرا درآورد. شریانهای اقتصادی ایران را نابود کرد. عرصه را به حدی بر ایرانیان تنگ آورد که همهء ذخیرهء ارزی اش به پایان رسد. توان نظامی اش تقلیل یابد. روحیهء جنگندگی اش کاهش یابد. جنبش های اعتراضی متعددی شکل گیرد تا حکومت برای تقابل با آنان مجبور به صرف منابع مالی و انسانی گردد. گسست بین ملت و حاکمیت گسترده تر گردد. زمینه پذیرش نیروی خارجی در نزد افکار عمومی حاصل شود و آنگاه پیش از آنکه دیرشود با یک حملهء نظامی کار فیصله یابد.

سناریوی فوق، روشن و واضح و بدون هیچ پرده پوشی، خط به خط در حال وقوع است و از دید هیچ سیاستمداری نه در داخل و نه در خارج ایران پنهان نمانده است. اما هر چقدر که آمریکا و متحدانشان، گام به گام، پروژهء وقوع گزینهء نظامی را با دقت و وسواس فراوانی به پیش می برند، به همان اندازه در داخل مرزهای ایران، برای تقابل با چنین واقعهء شومی، سردرگمی حکمفرماست.

در تهران، بر سر تنها چیزی که اتفاق نظر هست، پیشبرد پروژهء هسته ای ایران با نهایت سرعت است. اما برای اینکه تا زمان رسیدن به نقطهء مطلوب، چگونه باید کشور را از بلایای احتمالی مصون نگاه داشت، هیچ استراتژی منسجمی، مشاهده نمی گردد.

عده ای که دیگر صدایشان در بین همهمهء اصولگرایان حاکم پنهان گشته، معتقد به گفتگوی سازنده با گروه 1+5 هستند. گروهی دیگر معتقد به وقت کشی هستند و به همان روشهای نخ نما شده، همچون از سرگیری مذاکرات و سپری کردن زمان، بدون حصول نتیجه را پیشنهاد می دهند. گروهی معتقد به دور زدن کشورهای غربی هستند و بهره بردن از شکاف بین دول غربی و روسیه و چین. گروهی معتقد به بکار بستن واژه هایی هستند که نشان از اقتدار و بی هراسی مان باشد. گروهی معتقد به رجز خوانی هستند و گروهی معتقد به لابی کردن با همهء دولتهایی که مواضع ضد غربی دارند و ....

اما در میان این همه تشتت، هر اندازه که از قدرت اثر گذاری نیروهای معتقد به تنش زدایی و حل دیپلماتیک مسئله کاسته می گردد، هر اندازه که سکان هدایت این داستان، هم در داخل و هم در خارج از مرزهای ایران، از دست سیاستمداران خارج گشته و به دست نظامیان می افتد، نغمه هایی نرم نرمک شنیده می گردد که اگر بستر لازم برای رشد و نمو آنان فراهم گردد، می توانند کشور را به مرز یک فاجعهء بزرگ رهنمون گردند.

جنگ 33 روزهء لبنان

نیت اسرائیل برای آغاز جنگ 33 روزهء لبنان، که با چراغ سبز آمریکا نیز همراه شد، محو کامل حزب الله لبنان بود. اسرائیل در آن جنگ تخمین بسیار اشتباهی از توان دفاعی و قدرت مقاومت حزب الله داشت. با همین تخمین اشتباه، اسرائیل به استقبال جنگ رفت و علیرغم همهء هزینه هایی که به لبنان و حزب الله تحمیل کرد، از به انجام رساندن هدف اصلی عاجز ماند.

نتیجهء این جنگ، علیرغم همهء هزینه هایی که بر لبنان رفت، بیمه گشتن بقای حزب الله بود برای زمانی طولانی و نا معلوم. زرادخانهء نظامی حزب الله هم اکنون غنی تر از گذشته گشته و احتمال حملهء مجدد به لبنان نیازمند دلایلی بسیار بیشتر از گذشته است.

عده ای در ایران، با الهام گرفتن از این واقعه، بر این باورند که آمریکا به دلایلی که درهمین نوشته آمده، توان یک پیروزی نظامی را در مقطع کنونی ندارد. اما بسیار محتمل است که با فراهم آوردن شرایطی، این امکان را در مدتی دورتر به کف آورد. پس اگر قرار است که به انتظار بتشینیم که آمریکا عرصه را چنان بر ایران تنگ آورد که در آینده ای نه چندان دور جنگی را با احتمال پیروزی بالا بیآغازد، زمان وقوع این جنگ را به جلو بیاندازیم تا دشمن نتواند ساز و کار مناسب برای پیروزی در جنگ را فراهم آورد. این گروه بر این باورند که جنگ زود هنگام، همانند وقوع یک زلزلهء زود هنگام است که می تواند از وقوع زلزله ای در آیندهء دور با قدرت تخریب بالا پیشگیری نماید.

به باور اینان، وقوع جنگ اجتناب ناپذیر است و وقوع یک جنگ محدود بدون حصول برتری مشخص برای هر یک از طرفین، می تواند از وقوع جنگ اصلی، که می تواند به بهای نابودی پروژه هسته ای و یا حتی حکومت فعلی نیز باشد، پیشگیری نماید.

اما از آنجایی که آغازگر جنگ بودن، دربردارندهء هزینه های گزافی است، لاجرم به ارسال سیگنالهایی مبادرت می ورزند که طرف آمریکایی را به وقوع زود هنگام جنگ ترغیب نمایند. بزرگنمایی و قریب الوقوع بودن دستیابی ایران به بمب هسته ای از یک سو و تحریکات نظامی در خلیج فارس از سوی دیگر، فراهم کردن بهانه های لازم برای کشورهای غربی، همچون اشغال سفارت انگلستان، طرح ترور سفیر عربستان در آمریکا و بهانه های دیگری که به زودی خواهند آمد، همه و همه در این راستا است که ایران در حال گردآوری دلایلی است که دولتهای غربی را برای وقوع زودهنگام جنگ مجاب سازد.

نظریه پردازان این بازی خطرناک بر این باورند که در صورت نیاز حتی باید به غرور ملی کشورهای غربی لطمه وارد کرد، تا آنها، تحت فشار نیروهای تندرو خود، پیش از آنکه درک درست و صحیحی از توان نظامی و عکس العمل جامعهء ایرانی نسبت به جنگ و نیروی خارجی بدست آورند، به آن ورود کنند.

جنگی که در صورت وقوع و عدم حصول پیروزی غربیان، برای صاحبان این اندیشه، دستاوردهای چشمگیری در داخل و خارج از مرزهای ایران به همراه دارد و تضمین گر بقای نئوکانهای ایرانی، در هر دو جبههء داخل و خارج خواهد بود.

پرواضح است که جدا از لطمات جبران ناپذیری که این بازی خطرناک حتی در صورت اجرای موفقیت آمیز آن، به کشور و مردم ایران وارد می گرداند، این امکان وجود دارد که شرایط آن گونه که اینان پیش بینی می کنند، محقق نگردد و همین جنگ زود هنگام نیز به بهای نابودی ایران منجر گردد.

این نغمه های ناموزون که کم کمک می رود تا به مواضع رسمی حکومت نیز بدل گردد، همهء تلاش دیپلماتیک کسانی را که در طی 15 سال اخیر کوشیده اند تا آغاز یک جنگ را برای آمریکا و متحدانش پرهزینه کنند را ناکام می گرداند. تحولات چند ماه آینده ایران، به ویژه پس از انتخابات مجلس، تعیین کنندهء وزن جنگ افروزان وطنی، در آیندهء ایران خواهد بود. گروهی که تسلطشان بر ارکان سیاسی و نظامی، بهترین هدیه ای خواهد بود که در تاریخ ایران زمین، از تهران به سمت واشنگتن ارسال گشته.