۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

نقدی بر نوشتهء مسیح علی نژاد در باب مخالفان سبز

باز تعریف جنبش سبز و سخن گفتن از محدودهء آن، امر تازه ای نیست. یک سال است که بسیاری از روشنفکران و سیاستمداران در داخل و خارج ایران به این کار مبادرت می ورزند.
در این بین کم نیستند کسانی که با نشان سبز و با تابلوی حمایت از موسوی و اخیرا با انتخاب گزینشی از جملات خود موسوی، تعریفی از جنبش و چارچوب آن ارائه می دهند که نافی همهء باورهای موسوی است.
تردیدی نیست که میرحسین موسوی تنها صدای معترض در ایران امروز نیست اما وی و جنبشی که هدایتش را بر عهده دارد، توانسته بخش عظیمی از معترضان را حول محور مطالباتش و برنامه هایی که برای رسیدن به آن مطالبات مد نظر دارد گرد آورد.
متنوع بودن سلایق حاکم بر جنبش سبز به معنای بی هویت بودن آن نیست. هویت جنبش سبز نیز در نفی حاکمیت نیست. محور اتصال و اتکای جنبش سبز در خواسته های سلبی نیست. که اگر مرگ بر این و آن گفتن، برایمان ارمغانی در پی داشت، 30 سال نغمهء بد صدای اپوزیسیون برانداز، آورده ای را نصیبمان می کرد. محور اتصال جنبش سبز در چیزهایی است که "می خواهد" نه در چیزهایی که "نمی خواهد". در کسانی است که قبولشان دارد نه در کسانی که نمی خواهدشان.
تردیدی نیست که جنبش سبز تنها بخشی از خواسته های جامعهء امروز را پوشش می دهد. تردیدی نیست که رنگ سبز تنها یک رنگ از رنگهای جامعهء معترض ایران است. اما خود، جنبشی نیست که هر معترضی را در دل خویش بپروراند.
هر کس که مخالفت کرد، لزوما در چارچوب جنبش سبز نمی گنجد. هر کس که سبز پوشید، سبز نیست. هر کس که برای بیان شعار و عقیدهء خود به خیابان آمد و هزینه داد، در زمرهء جنبش سبز نیست. هر چند که دفاع از او و حقوق مدنی اش، یکی از آرمانهای جنبش سبز است.
هویت جنبش سبز مستقل از موسوی نیست. هر کس که با مشی موسوی و چارچوب ارائه شده از سوی وی موافقتی ندارد، می تواند پرچم و تابلوی خویش را برافرازد. اما شرط لازم و کافی برای ورود به جنبش سبز، تمکین از چارچوب و مشی ای است که موسوی پیش و پس از انتخابات ارائه کرد.
جنبش بدون رهبر و سخنگو، دیگر جنبش نیست، بلبشو بازاری است که هر کس چون طنابی آن را به هر سو می کشد. برای تقابل با بازی پیچیدهء سیستمهای اطلاعاتی نیاز به رهبری هوشمند داریم که هماهنگ کنندهء بدنهء اجتماعی جنبش باشد. مسیر ارائه کند و در یک کلام ناخدای این کشتی طوفان زده باشد.
اگر این جنبش رهبر و سخنگو دارد، برای رصد کردن خواسته های جنبش نیازی به رمل و اسطرلاب نیست. یک فیلم آپلود شده در یوتیوب، صدای جنبش نیست. که اگر ملاک آن باشد، سربازان گمنام امام زمان، فیلمها برایمان می سازند تا نشانمان دهند، جنبش سبز آنی نیست که رهبرانش می گویند. پاره کردن عکس امام را که یادمان نرفته؟
صدای جنبش آنی است که سخنگویش می گوید. اگر با نظر وی مشکل دارید، نظرتان را به گوش وی برسانید تا برای فراگیرتر شدن جنبش تصحیحش کند نه اینکه خود به جای وی سخن بگویید. تریبون را که به دست خود گرفتید، جنبش فراگیر نمی شود، نابود می شود. آن کس که به صلاحدید خود نه استراتژی موسوی را برمی تابد و نه تاکتیک وی را می پسند و خواسته های خویش را در بوق و کرنا می دمد، یاریگر جنبش نیست. او دقیقا همان کاری را می کند که یاران کودتا از انجامش عاجزند. فاصله انداختن بین موسوی و مردم و کمرنگ کردن نقش وی در جنبش، ماحصل آن شعاری است که هر کس که به خیابان آمد را رهبر بنامیم.
رهبر بودن مردم و پیرو دیدن موسوی از جنس همان شعارهای پوپولیستی است که احمدی نژاد می دهد. این شعار مثل این می ماند که بگوییم در یک کارخانه خودرو سازی همه رییس کارخانه هستند و رییس نمادین! کارخانه، دنباله رو کارگران است و یا مثل اینکه بگوییم که در یک جنگ همهء سربازان فرمانده هستند، چون آنانند که در خط مقدم کشته می شوند. هر کس که در زندگی اش یک نانوایی را هم اداره کرده باشد، می داند که بدون طبقه بندی مسئولیت ها، هیچ پروژه ای به سرانجام نمی رسد.
مخالفان موسوی می توانند به میدان بیایند و وزنشان را در برابر موسوی و برنامه هایش ارزیابی کنند. معنای این سخن تزریق تفرقه به بطن جنبش نیست. آن کسی که جنبش را همچون تودهء بی شکلی می بیند که هر کس بتواند بر آن شعار و خواسته ای بیاویزد، ره به خطا می برد.
همهء آنهایی که برای گنجاندن خود و تفکر خویش در چارچوب جنبش سبز، ابتدا آن را بی رهبر و سپس آن را حول شعار نفی حاکمیت تعریف می کنند، کسانی هستند که 30 سال تمام برای شعارهای سلبی شان خریداری یافت نشد و امروز این جنبش را تنها شانس خود برای ورود به معادلات قدرت می بینند.
اینان نه از ابتدا موافق موسوی و بر نامه هایش بودند و نه اکنون ذره ای قصد یاری رساندن به وی را دارند. اما دیدن هزاران معترض در خیابانهای تهران، آرزویی بود که 30 سال برایش انتظار کشیدند. از آن رو که امکان نشستن شان بر مسند رهبری معترضان مهیا نبود، چاره را در سر دادن پوپولیستی ترین شعارها دیدند. شعارهایی چون، جنبش خودجوش، جنبش بی رهبر و یا رهبر بودن مردم و پیروی موسوی از مردم، همه از آن رو بود که اگر در پس این اعتراضات، بخش سلبی داستان به انتها رسید و احمدی نژاد از سکو به زیر آمد، سند آن به نام موسوی نوشته نگردد و برای این فرصت طلبان همیشگی تاریخ، مجالی برای عرض اندام باقی بماند.

نقش موسوی در جنبش سبز

همهء آنهایی که بیان می دارند که موسوی رهبر جنبش نیست و برای اثبات حرف خویش، به گفته های موسوی استناد می کنند، تنها خود را به نادانی می زنند. اگر موسوی رهبر نیست، پس چرا این موسوی هست که بیانیه های 18 گانه صادر کرده. موسوی در بیانیه 11، از مکانیسم گسترش جنبش، در بیانیه 17 از خواسته های پنج گانهء جنبش و در بیانیهء 18 از ارائهء منشوری برای جنبش سبز سخن گفته. آیا همهء این کارها در صلاحیت رهبر جنبش نیست. آیا فرد دیگری را هم می شناسید که سخنانی از این دست برای جنبش سبز ایراد کرده باشد که مورد توجه باشد؟ اگر موسوی رهبر نیست پس چه نقشی برای وی قائل هستیم که وی را از سایر اعضای جنبش متمایز کند؟
تردیدی نیست که موسوی رهبر جنبش است و ارائهء استراتژی و اتخاذ تاکتیک های مبارزه از جمله مواردی است که در صلاحیت رهبر جنبش است. دست بر قضا موسوی هر دو مورد را هم به نحو احسن به انجام رسانده. هر چند که برخی گوشهایشان را با پنبه پر کرده اند.

ائتلافی که می شکند

سخن گفتن از ائتلاف اصلاح طلبان و براندازان، تنها آب در هاون کوفتن است. مخالفت با احمدی نژاد و رهبری، دلایل کافی برای تشکیل یک ائتلاف پایدار نیستند. تنها بر سر "آنچه که نمی خواهیم"، نمی شود ائتلاف کرد. شرط لازم و کافی برای شکل گیری یک ائتلاف پایدار، توافق بر سر آن چیزی است که "می خواهیم". خواسته های پنج گانهء بیانیه 17 موسوی، هم ارائهء خواسته های جنبش سبز به حاکمان بود، هم پیامی برای همهء طرفدارانش که نشان دهد که بر سر همهء خواسته هایش ایستاده است و هم پیامی برای آنانی که بر سر ائتلاف با موسوی و مشی وی دچار تردید بودند. موسوی در این بیانیه، با بیان کف خواسته های جنبش سبز اعلام نمود که مشی وی مسالمت آمیز و در چارچوب قانون است.
در واقع پیغام موسوی این بود که مخالفتش با احمدی نژاد و رویه های حاکم بر نظام، نه از جنس نفی نظام که از جنس اصلاح و پالایش انحرافات حاکم بر آن است. آیا وی می تواند در صف کسانی قرار گیرد که 30 سال عقدهء به نابودی کشاندن کل نظام را در سینه دارند؟
موسوی می خواهد قطار نظام را به ریل آرمانهای انقلاب 57 بازگرداند. آیا وی می تواند با کسانی که قصد نابودی آن ریل را در سر می پرورانند، تشریک مساعی کند؟

موسوی و قانون گرایی

موسوی گفته که قانون اساسی وحی منزل نیست و از تغییر آن در صورت لزوم سخن گفته. اما آیا موسوی جایی گفته که مادامی که این قانون تغییر نیافته، خود را ملتزم به آن نمی داند؟ آیا موسوی جایی گفته که برای تغییر این قانون، به راهی جز مسیر پیش بینی شده در قانون می اندیشد؟ اینکه موسوی قصد آن دارد تا با افزایش پشتوانهء مردمی خویش، تغییرات و اصلاحات مد نظر جنبش را به حاکمیت تحمیل کند، آیا به منزلهء آن است که وی قصد قانون شکنی دارد؟ در طول یک سال گذشته حتی یک مورد سراغ داریم که نشان دهد موسوی کسی را به نقض قانون تشویق کرده باشد؟ به عنوان مثال، آیا در طول یک سال گذشته، موسوی طرفدارانش را به یک راهپیمایی بدون مجوز تشویق نموده است؟

موسوی و انتخابات

یکی از خواسته های 5 گانهء موسوی در بیانیه شماره 17، برگزاری انتخابات آزاد بود. و موسوی اعلام داشته که مبارزه را تا رسیدن به این خواسته ادامه می دهد. اما آیا موسوی، جایی مدعی گشته که مادامی که این خواسته محقق نگردد، میدان انتخابات را برای رقبای خویش خالی می گرداند؟

موسوی و مخالفان حاکمیت

شعار موسوی به رسمیت شناختن مخالفان و احترام به آنان است. اما هیچ گاه موسوی بیان نکرد که آن کسی که به چارچوب نظام جمهوری اسلامی معتقد نیست، در دایرهء جنبش سبز می گنجد. بر عکس بارها بیان کرد که جنبش سبز یک جنبش معتقد به آرمانهای نظام و قانون گراست. موسوی هم می داند که پس از تقلب سال گذشته، سخن دیگر تنها بر سر انتخابات نیست. اما اینکه شعارها از انتخابات فراتر رفته، هرگز به این معنا نیست که دیگر هیچ محدوده ای بر آن متصور نیست. بیانیه 17 و 18 موسوی، محدودهء خواسته های جنبش سبز را هویدا می سازد.
کلام آخر

غایت جنبشی که موسوی هدایتش را برعهده گرفته، همان آرمانهایی است که رقم زنندهء انقلاب 57 شد. عوامل فراوانی سبب گشته که آن آرمانها جامهء تحقق نپوشند. اینک موسوی با یاری شماری از احزاب اصلاح طلب، قصد آن دارد که این قطار را با تحمل کمترین هزینه به آن ریل بازگرداند. تردیدی نیست که این هدف و مسیر تحقق آن مورد پسند بسیاری از نیروهای سیاسی معترض وضع کنونی نباشد. هر کس می تواند، همچون موسوی آرمان و خواست خویش را سرلوحهء عمل خویش قرار دهد. هر کس می تواند به فراخور توان خویش برنامه ای ارائه کند و برای تحقق آن تعیین مسیر کند و حول محور برنامه اش، بدنه اجتماعی خود را گرد آورد. اما همرنگ شدن با کسانی که چون تو نمی اندیشند و بهره گیری از پتانسیل رقیبان سیاسی و سعی در انحراف مسیر آنان یک فعل رذیلانه است از سوی کسانی که چون خود نمی توانند منشأ تحولی گردند به انحراف حرکت دیگران می اندیشند. مخالفت با همهء چارچوبهای فکری موسوی و در عین حال خود را از طرفداران موسوی و جنبش سبز دانستند یا نشانهء جهالت است و یا دلیلی بر فرصت طلبی کسانی که قوه درایت موسوی را بیش از حد دست کم گرفته اند.

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

روزهای سخت والی

هاشمی رفسنجانی این روزها مشغول نقل خاطرات خویش است. خاطراتی از روزهای نخستین، از روزهای انقلاب و از وقایعی که نبود هر کدامش، مسیر تاریخ را به سمتی دیگر می برد. گاهی برای چون منی می نویسد که در آن روزهای آتش و خون، طفلی بیش نبودم و گاهی از برای مردان سیاست می نویسد که به یادشان آورد که این کرسی بی محنت، یادگار روزهای مشقت مردانی است که دیگر نیستند. اما خوب که بنگری، مخاطب همهء این دستنوشته ها، تنها یک تن است. و او کسی نیست جز والی شهر ما.
دلنوشتهء هاشمی در باب واقعهء هفتم تیر، تنها نقل یک خاطره نیست. این نوشته، ترسیم روزهایی از مسیر پر پیچ و خم این انقلاب است، تا به والی و مدیحه سرایانش بفهماند که در مقامی نیستند که از کسی چون هاشمی طلب بصیرت کنند.
هاشمی ایران را در روزهایی روایت می کند که رییس جمهورش معزول، رییس دستگاه قضایی اش شهید، مجلسش فاقد حد نصاب، مرزهایش در آتش جنگ و از همه مهمتر، والی امروز ما در تخت بیمارستان و بی اطلاع از واقعهء هفتم تیر. روزهایی که یک ایران بود و یک هاشمی.
هاشمی آن روزها را مدیریت می کند. در روز به خاکسپاری شهدای هفتم تیر، در یک سخنرانی، اقتدار بازماندگان شهدا را به رخ دشمنان انقلاب می کشد. مجلس را به حد نصاب می رساند و در سایهء حمایت بی چون و چرای بنیانگذار انقلاب، ناخدای کشتی در شرف نابودی انقلاب می گردد. و حالا.... حالا که نهال نوپای دیروز انقلاب از آب و گل به در آمده، والی از هاشمی بصیرت طلب می کند.
شاید از عقدهء همان روزهاست که والی این چنین نمکدان می شکند. همان روزها که امام راحل، به جای والی، هاشمی را جانشین فرماندهی کل قوا می کند. همان روزها که معمار انقلاب، وصیتنامه اش را به دست هاشمی می دهد. بیست سال ولایت والی، هنوز خاطرهء ده سال انزوا را در زمان حیات امام، از یادش نبرده.
اینک پیش بینی شهید مظلوم هفتم تیر به واقعیت پیوسته. آسیاب به نوبت گشته و سیل سخنهای ناروا، این بار دامان هاشمی را گرفته. اما مضحک این جاست که کسی هاشمی را به بی بصیرتی متهم می کند که همه چیزش را مدیون اوست. گمان نمی کنم که قصه سرایی کشف و شهود فرقهء مصباحیه، از یاد والی برده باشد، حدیث روز انتخاب جانشین خمینی را.
شاید در فردایی نزدیک، هاشمی، به جای رنج نامهء دیروز و دلنوشتهء امروز، غم نامه ای بنویسد تا روایت کند حدیث روز ولایت والی را. حدیث روزی که کرسی خمینی را آنقدر کوچکش کردند تا زیبندهء کسی چون والی گردد.
این سر که والی دارد، آن روز دیر نیست.

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

حکایت والی شهر ما

در خیابانهای شهر که قدم می زنی همه چیز دلالت بر آرامش دارد. داروغهء شهر به ضرب گلوله و باتوم همه را به خانه و زندان و قبرستان رانده و آنگاه فریاد بر می آورد که همه چیز امن و امان است و والی شهر در محاصرهء مدیحه سرایانش، همه را باور می کند.
رهبر این روزهای ایران زمین، چنان در توهم دشمن سازی گرفتار آمده که نزدیکترین یاران دیروزش را هم در حلقهء دشمنان می بیند.
در آن سوی میدان، آنچه که رونق دارد، بازار به چالش کشیدن صلاحیت رهبری است. آن کس که ده سال پبش دو خط نامهء رهبری به نمایندگان مجلس را حکم حکومتی خواند و به پشتوانهء آن، دستور جلسهء مجلس را به کناری گذارد، امروز سخن از آن می گوید که برخی از اختیارات ولی فقیه را خدا هم برای خود قائل نیست. سروش در مذمت رفتار وی نثر مسجع می نویسد و هاشمی گله می کند و دهها سیاستمدار دیروز و امروز ایران سخن از آن می گوید که وی رمز مردم داری را نمی داند. آیا والی شهر این همه تشتت در اردوی مردان نظام را نمی بیند؟ حتی اگر مدیحه سرایان، بیت معظمش را احاطه کرده باشند، گمان نمی کنم که اینترنت بیت رهبری گرفتار تیغ فیلترینگ باشد.
نه تکنولوژی عصر ارتباطات اجازهء بی خبری می دهد و نه وی آن قدر جوان و خام است که نداند سرانجام این بازی کجاست. او با علم به اینکه می داند مردمان امروز ایران زمین دیگر خود را مهجور نمی بینند که تن به ولایت خدا گونهء وی دهند، باز هم حاضر نیست که از آسمان به زمین بیاید و با همگان در پیشگاه قانون برابر گردد. به راستی چرا والی شهر تا بدین حد بر ادامهء این مسیر ناصواب اصرار می ورزد؟
قصه بر می گردد به همان روزهای نخستین نشستن بر کرسی ولایت. همان روزها که فقیهان زمان، فقاهتش را هم برنمی تابیدند. همان روزها که رهبر جوان برای نشستن بر کرسی خمینی کبیر، دست به سوی نظامیان دراز کرد. همان روزها که در سپاه و حوزه، نیروی جوان و دست به سینه تربیت می کرد. همان روزها که نو کیسگانی را معتبر کرد که تنها در سایهء ولایت چون اویی، مجال ترقی می یافتند.
از آن زمان تا کنون، مدیحه سرایان والی شهر، هالهء تقدس را چونان تار عنکبوتی بر پیکرهء وی تنیدند، تا در معیت وی در قدرت بمانند و دستشان به روی ثروت این مملکت گشوده باشد. ولایت والی در حکم حبل المتینی بود که نو کیسگان را به قدرت پیوند می داد.
اما نو کیسگان دیروز، دیگر نه جوانند و نه دست به سینه. بلکه حاکم بر تار و پود حاکمیت. دیگر این والی نیست که به پشتوانهء آنان سخن می راند، بلکه همان ها هستند که والی و فن خطابه اش را در ید قدرت خویش دارند. والی تنها آبرو داری می کند که ضعف خویش را فریاد نمی کند.
در سالهای اصلاحات، همان ها که به لطف والی به پای نردبان قدرت رسیدند، دانستند که اگر والی را در چنبرهء خویش نگیرند، خود در چنبرهء مردم گرفتار می آیند. از همین رو، با هیولا نشان دادن اصلاح طلبان، پله پله، والی را به جایی رساندند که راهی برای برگشتش نماند.
والی می داند که راز محبوبیتش، تحبیب قلوب است، اما راز بقای والی، سر سپردن به مطامع دست پروردگان دیروز خویش است. افسار دیگر در دستان وی نیست. رفتن به سوی مردمان، یعنی راندن همان هایی که وی را در قبضهء خویش دارند و این دیگر در توان والی نیست. والی می داند که مداحی مدیحه سرایان، نه از حب ولایت که از بغض از دست دادن کرسی قدرتشان است. اما والی این را هم می داند که بدون حمایت اینان، دیگر والی نیست.
روزی که وی می توانست، نخواست و پای اینان را به قدرت باز کرد. حدیث امروز دیگر نخواستن والی نیست، نتوانستن است.
روزگاری نه چندان دور به این می اندیشیدم که از چه رو بنیان گذار نظام، نظامیان را از ورود به قدرت منع می کرد و به چه دلیل انجمن حجیته تا بدین حد در نزد وی مطرود و منفور بودند. تنها گذشت بیست سال کفایت می کرد تا دریابم که پیر جماران، آنچه من در آینه نمی دیدم، در خشت خام می دید.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

آسیب شناسی جنبش سبز در جشن یک سالگی

بررسی تاریخ یک سالهء جنبش سبز، آسیب هایی را نشان مان می دهد که بدون ارزیابی دقیق آنها، نمی توان از موفقیت در ادامهء راه سخن گفت. هر چند که به دلیل کثرت نیروی اجتماعی پشتوانهء جنبش و رهبری ارزشمند موسوی، این جنبش توانست مرحلهء تثبیت را با موفقیت پشت سر گذارد اما بدون رفع این آسیب ها، توازن قوا در سطوح فوقانی قدرت به نفع جنبش دگرگون نمی گردد و خواسته های سلبی و ایجابی جنبش جامهء عمل به تن نمی کنند.
بررسی دقیق این آسیب ها و مرتفع نمودن آنان، شرط لازم تغییر نقطهء تعادل در معادلات قدرت است.

ساختار تشکیلاتی جنبش و سازماندهی نیروها

حتی اگر رهبران جنبش نخواهند که این موج عظیم را با ساختار حزبی هدایت نمایند، برای سازماندهی نیروهایشان باید از ساختار تشکیلاتی برخی احزاب همسو، بهره گیرند. در این بلبشو بازار سیاست کنونی که رقیب برای انحراف جنبش از هیچ تلاشی فروگذار نیست، فراخوانی بدنهء اجتماعی بدون سازماندهی مناسب، به معنای ایجاد یک شورش کور خیابانی است که به هر سو امکان هدایت دارد.
بازداشت گستردهء فعالین سیاسی و نیروهای موثر احزاب اصلاح طلب، و انهدام سازمان تشکیلاتی این احزاب، به انزوا کشیده شدن نیروهای باقی مانده، عرصه های تقابل جنبش و حاکمیت را خالی از حضور کسانی کرده که مهمترین کارکردشان، نظم دهی اعتراضات و سامان دهی شکل اعتراض و ممانعت از اتخاذ تاکتیک هایی بود که در راستای استراتژی کلان جنبش ارزیابی نمی گردیدند.
از همین رو پیش از آنکه نیروی مادی خود را در عرصهء نبرد با دولت کودتا به خطر افکنیم، باید به یک سوال مهم پاسخ دهیم که آیا امروز بدنهء اجتماعی جنبش سبز، تماما در اختیار رهبران جنبش است؟ و اینکه اگر فشار لایه های زیرین جامعه در خدمت مطالبات مطروحه از سوی رهبران نباشد، آیا می توان از آن به عنوان اهرم قدرت رهبران در برابر حکومت کودتا نام برد؟
در شطرنج سیاست هر کس با نیروی مادی خود به میدان می آید. اگر برگ برندهء حکومت کودتا، نیروی سرکوب، قوهء قهریه، دستگاههای اطلاعاتی، رسانه های فراگیر و میلیاردها دلار پول است، در این سو تنها برگ برندهء رهبران جنبش، کثرت نیروی مردمی است. اگر همین یک برگ، تمام و کمال در اختیاررهبران نباشد، چگونه می توان انتظار داشت تا در این بازی پیچیده، مغلوب حریف تا بن دندان مسلح خود نگردند؟
اگر حاکمیت از توان بسیج نیروهای اجتماعی، توسط رهبران جنبش و جانشینان آنان احساس خطر ننماید، آیا به هیچ یک از خواسته های مطروحه از سوی رهبران جنبش تن خواهد داد؟

یک مثال

اگر حاکمیت کودتا، جنبش سبز را از انجام یک راهپیمایی در روز 22 خرداد ناگزیر ببیند و با اندیشهء بدل کردن این تهدید بزرگ به یک فرصت، تاکتیکی مناسب اتخاذ نماید و همهء امکانات و رسانه های خویش را نیز برای این مهم به خدمت گیرد، آیا از یک رهبر هوشمند انتظار نمی رود که با اتخاذ تصمیمی مناسب این حربه را بی اثر کند؟ آیا در این نبرد نابرابر و در بحرانی ترین لحظات تصمیم سازی، تنها برگ برندهء رهبر مبارزه، نباید در خدمت اتاق فکر جنبش باشد؟ اگر بدنهء اجتماعی جنبش در خدمت رهبران نباشند، آنان باید با کدام سلاح در برابر نیروهای کودتا عرض اندام کنند؟ اگر نیروی اجتماعی جنبش در برابر تاکتیک اتخاذ شده از سوی رهبران سمعا و طاعتا نباشند، با کدام اهرم قدرت باید خواسته های پنج گانهء خویش را از حاکمیت طلب کنند؟ و در یک کلام آیا در حساس ترین لحظات عمر یک جنبش، باید صلاحیت رهبران را در اتخاذ ارائهء تاکتیک های مبارزه، زیر سوال برد و یا در دل سخنان آنان به دنبال مفری گشت تا مقصود دل خویش را جایگزین راهکار آنان کرد؟

شبکه های اجتماعی و وظایف آن در قبال جنبش

«ما در پیوندهای خود به نظمی نیاز داریم تا اگر دست تطاول و ظلم، فردی یا افرادی از همراهانمان را ربود و واحد یا واحدهایی از این شبکهء گستردهء اجتماعی را ویران کرد، لطمه ای به حیات و پویایی آن وارد نگردد» بیانیهء شمارهء 11 موسوی

در بیانیهء شمارهء 11، موسوی به نقش غیر قابل انکار شبکه های اجتماعی اشاره کرد و تعمیق و گسترش آنان را برای کمک به اهداف جنبش سبز، خواستار شد. بازخوانی این بیانیه نشان می دهد که موسوی در تقویت این شبکه ها وبهره گیری از آنان دو هدف عمده را مد نظر داشته.
1. بهره گیری از شبکه های اجتماعی به جای تشکیلات منهدم شدهء احزابی که تا پیش از آن نقش سازماندهی نیروهای سیاسی را داشته اند.
2. استفادهء موثر از شبکه ها به جای رسانه های معدوم گشتهء جنبش سبز

در واقع این شبکه های انسانی، یک امکان سخت افزاری برای انتقال سریع و گستردهء اطلاعات در تمامی سطوح جامعه بودند. اما سوال این جاست چه فرد یا افرادی صلاحیت گسیل نمودن دیتا را در این شبکه های به هم متصل گشته، دارند؟ آیا تک تک درایه های این ماتریس، حائز این صلاحیت هستند؟ در این صورت وظیفهء فیلتر کردن اطلاعات و تفکیک سیگنال از نویز بر عهدهء کیست؟
آیا این شرایط، امکان بهره گیری از این شبکه ها را در اختیار مخالفان جنبش قرار نمی دهد تا با لباس سبز و در قالب رادیکال ترین شعارها، جنبش را یه آن جایی هدایت کنند، که مغلوب کردنش آسان است؟
آیا تفکیک نکردن وظیفهء راهبران، نخبگان و بدنهء اجتماعی جنبش به منزلهء ایجاد همهمه و تکه تکه کردن این شبکه ها نیست؟

بی هیچ تردیدی، اتخاذ راهبرد اصلی جنبش و طراحی و تدوین تاکتیک های متناسب با آن تنها در صلاحیت رهبران و گروههای مرجع جامعه است. نخبگان و گروههای مرجع جامعه، یاری دهندهء رهبرانند. بدنهء اجتماعی جنبش، خواسته ها و پیشنهادات خود را از طریق همین گروههای مرجع و یا بلاواسطه، به رهبران انتقال می دهند. رهبران به عنوان تنها عناصر ذیصلاح تصمیم سازی، تصمیمات خود را به کمک بازخوردهایی اتخاذ می کنند که این شبکه ها در اختیارشان می گذارد.
خلاصه اینکه وظیفه هر عضو فعال در این شبکه ها، ارائهء فیدبک مناسب به لایه های فوقانی شبکه، گسترش و استحکام شبکهء تحت نفوذ و انتقال صحیح و بی کم و کاست اطلاعاتی که از طبقهء راهبری به سمت وی گسیل گشته به دیگر عناصر این شبکه است.
با این همه آیا این شبکه ها می توانند یک جایگزینی همیشگی برای دو رکن مهم دموکراسی یعنی، احزاب و رسانه ها باشند؟

واقعیت این جاست که این شبکه ها به دلیل ماهیت غیر حرفه ای خود، نمی توانند در بلند مدت به تنهایی ایفاگر دو وظیفهء فوق باشند. مطالعهء دقیق یک سال نخست این جنبش، انحرافات و تخطی های دارای اهمیتی را نشان می دهد که به دلیل متخصص نبودن اعضای این شبکه ها، جنبش را با وفقه هایی قابل تأمل مواجه کرده.

ایجاد رسانه ای فراگیر، که انعکاس دهندهء نظرات راهبران و تحلیل های مبتنی بر آن از سوی نخبگان جنبش باشد و تشکیلاتی که وظیفهء ایجاد، سازماندهی، نظم دهی و تقویت زیرساخت های فکری نیروهای فعال جنبش را برعهده گیرد، چیزی نیست که بتوان آن را در بلند مدت از شبکه هایی طلب کرد که اعضای آن نه از دانش نظری لازم برخوردارند و نه از تجربهء عملی کافی.

یک حزب و یک شبکهء تلوزیونی

با توجه به شرایط امروز ایران، تأسیس یک شبکهء تلوزیونی و ایجاد یک حزب فراگیر در خارج از مرز های ایران، پاسخگوی بخش عمده ای از مشکلات امروز جنبش سبز است.
در بخش رسانه ای تکلیف مشخص تر است. هیچ رسانه ای قابلیت جایگزینی یک کانال تلوزیونی را ندارد. دیگر کسی در لزوم آن شکی ندارد. در صورت تحقق منابع مالی شفاف و مطمئن و انتخاب یک متولی مناسب و مورد وثوق مردم ایران و رهبران جنبش، اجرای این پروژه، چندان دشوار به نظر نمی رسد.
اما در بعد سازماندهی، قضیه کمی پیچیده است. جنبش سبز حزب نیست اما بدون یاری احزاب مقتدر، قادر به ادامهء حیات نیست. برای تقابل با بازیهای پیچیدهء دولت کودتا، نیاز به اتاق فکری است که هم در ارتباط با رهبران جنبش باشند، هم مورد وثوق مردم و هم در مصونیت از خطر بازداشت و سرکوب. احراز شرط آخر، مستلزم آن است که حداقل یک حزب با ویژگیهای فوق در خارج از مرزهای ایران، به کمک دیگر احزاب اصلاح طلب داخل کشور بیاید. حزبی ملتزم به قانون اساسی، معتقد به آرمانهای اصلاحات و هم پیمان با موسوی. حزبی که دایرهء فعالیتش محدود به قوانین نظام جمهوری اسلامی باشد. تأسیس این حزب به یاری صدها اصلاح طلبی که به لطف دولت احمدی نژاد در جای جای دنیا، پراکنده گشته اند، کار دشواری نیست.
تحزب حلقهء مفقودهء جنبش سبز است. در نبود احزاب مقتدر، ارتباط مابین رهبران و بدنهء جنبش به حداقل رسیده. هیچ سازماندهی مناسبی برای هزاران فعال این جنبش صورت نمی گیرد و این امر سبب گشته که فعالیت بسیاری شان معطوف به هدف نباشد.
برای سامان دهی و یکسان سازی دهها عضو فعال این جنبش راهی جز قالب بندی این عناصر در دل احزاب قدرتمند نیست. اما فضای داخل ایران به گونه ای است که در کوتاه مدت هیچ افق روشنی برای فعالیت احزاب در داخل کشور به چشم نمی آید. لذا یک حزب قدرتمند بیرون از مرزهای ایران می تواند حداقل بخشی از وظایف بر زمین ماندهء این جنبش را به دوش کشد.
گزینهء بازداشت رهبران جنبش، همواره بر روی میز کودتاچیان قرار دارد. از همین رو یکی از کارکردهای این حزب، جدا از سازمان دهی دهها هزار ایرانی بیرون از مرزهای ایران و نظم دهی آنان در صفوف جنبش سبز، بر عهده گرفتن راهبری حرکت مردمی داخل ایران، در بزنگاههایی است که به دلیل بازداشت، و یا حصر خانگی، امکان ارتباط مابین مردم و رهبران میسر نیست.
ناگفته پیداست که تأسیس یک تلوزیون و یک حزب در بیرون از مرزهای ایران، تجربه ای است که به دلیل نو بودنش، موانع و دشواری های منحصر به فردی را در مرحلهء اجرا پدید می آورد، اما شرایط امروز ایران، ما را از ورود به چنین مسیری ناگزیر می سازد. مسیری که قدری انعطاف، تسامح و تحمل سلایق گوناگون، گذر از آن را سهل تر می نماید.

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

یک خمینی دیگر

اگر بزرگ نباشی و بر مسندی تکیه زنی که از آن بزرگی چون خمینی بود، این تو نیستی که بزرگ می شوی، بلکه این منصب است که کوچک می گردد.
وقتی که فردای انتخاب جانشین خمینی کبیر، آیات عظام قم (اراکی، گلپایگانی، مرعشی نجفی) رهبر فعلی را در نامه ای حجه الاسلام خطاب کردند، دیگر دانستن این نکته سخت نبود که راه بزرگی رهبر جدید، کوچک کردن همهء افرادی است که نامشان بر اعمال ولایت ایشان سنگینی می کند.
مقام ولایت از بیت روح الله خمینی به بیت سید علی خامنه ای نقل مکان کرده بود. ماحصل این نقل مکان، سوالات بی پاسخ فراوانی بود که پاسخش تنها در دست زمان بود. تعامل با بیت خمینی کبیر، تعامل با یاران خمینی و تعامل با مراجع قم، مهمترین چالشهای رهبری در نخستین روزهای انتخاب بود.
مبنای نظری ولایت فقیه در فقه شیعه است اما ستونهای مشروعیت ولی فقیه زمان نه در نزد فقیهان که در میان همان هایی بنا گشت که ببنیانگذار نظام، از ورود به عرصهء سیاست منعشان کرده بود. به راستی چرا نظامیان تا بدین حد بدل به اهرم اعمال ولایت رهبر کنونی گشته اند؟
وقتی به مقام رهبری رسیده باشی و در همان روزهای نخستین، فقیهان زمان مرجعیتت را هم برنمی تابند، برای نشستن بر کرسی خمینی، آیا راهی جز خانه نشین کردن بزرگان زمان و پرورش نسلی جوان، مطیع و دست به سینهء رهبر جوان، باقی می ماند؟
5 سال پس از انتخاب رهبر جدید، هر سه مرجع بزرگ زمان، دیگر در حیات نبودند. وقتی که در شب وفات آیت الله اراکی، سربازان گمنام امام زمان، بیت به بیت، برای قرار دادن نام رهبر جوان در میان مراجع تقلید زمان، در خانه های مراجع قم طی طریق می کردند، و وقتی که روز تشییع پیکر آیت الله اراکی، به شکل غیر منتظره ای رهبر در میان مردم ظاهر گشت و جمعیت پیرامونش - که گویا از همان روزها خودجوش بودند- شعار می دادند که:
"عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خامنه ای مرجع، صاحب عزاست امروز"، دیگر همگان دانستند که رهبر جوان، برای اعمال ولایت مطلقه، از هیچ کاری دریغ نمی ورزد.
اما کسب مرجعیت به لطف سربازان گمنام و پیدای ولایت، پایان کار نبود. چند ماه بعد سید احمد خمینی در یکی از مرموزترین مرگهای تاریخ از دنیا رفت تا مقام رهبری بی هیچ دغدغه ای از بیت رهبر پیشین و با فراغ بال به پرورش نسل جدید مریدانش در حوزه علمیه و دستگاههای امنیتی نظام بپردازد.

او یک خمینی است

همین که نامت خمینی باشد و از سلالهء روح الله باشی، کافی است که خواب را از چشم کسانی بربایی که بیست سال تمام سیادت را به زور سپاه و اطلاعات و پایین کشیدن همهء نامهای بزرگ، کسب کرده اند.
سید حسن تنها وارث نام خمینی نیست. او نه فقط در سیما، بلکه در شجاعت و متانت و زیرکی نیز، یادآور نام خمینی است. بی جهت نیست که آیت الله محمدی گیلانی از وی با نام "امید آینده بیت خمینی کبیر" یاد می کند.
تکامل بی سر و صدای سید حسن خمینی، از چشمان تیزبین بیت رهبر کنونی دور نماند. او مسیری را طی می کند که در صورت تداوم، آنچه که انتظارش را می کشد، کرسی روح الله است. و این چیزی نیست که مطلوب کسانی باشد که طی بیست سال گذشته به محو کامل همهء نشانه های روح الله همت گماشتند. از این رو چاره را در تقابل دیدند.
وقتی حریف قدر باشد، دیگر نبرد روبرو چارهء درد نیست. برای تحقیر حریفی که بزرگ است و نمی خواهی به بزرگی اش معترف باشی، چارهء کار در گسیل کردن فرومایگانی به نبرد است تا شاید شأن نازلشان، توجیه گر کوچکی رقیب باشد.
و این گونه بود که در بهمن 86، یک سایت به ظاهر بی نام و نشان، اما با رد پایی واضح از اصولگرایان حامی دولت در یک هجمهء سازماندهی شده، با مطلبی سخیف با عنوان "راز لپ های گل انداختهء سید حسن خمینی" وی را آماج حمله قرار داد.
حجم عظیم واکنشهای یاران دیروز امام به این مطلب نشان داد، که طرفین به خوبی می دانند که جدال بر سر چیست. حلقهء محافظتی که پیرامون سید حسن شکل گرفت خبر از وجود سرمایهء بزرگی می داد که قرار است برای روزگاری نه چندان دور محفوظ بماند.
احیای دوبارهء نام خمینی، درست همان چیزی بود که بیت رهبر کنونی از آن هراس داشت. بلوای بهمن 86 به آتشی به زیر خاکستر بدل گشت تا درست در همان روزهایی که رهبر فعلی در آسیب پذیر ترین روزهای حیات سیاسی اش قرار دارد، یک بار دیگر سر باز کند.
شاید موقعیت متزلزل رهبر کنونی، توان تفکر را از وی و همهء کسانی که با اتصال به وی در ارکان قدرت مانده اند، گرفته باشد. که اگر قدری درایت می داشتند، می دانستند که اغتشاش اوباش حکومت در پای سخنرانی نوهء امام، آن هم در سالگرد ارتحال امام و در مرقد امام، نه تنها تحقیر سلالهء خمینی را به دنبال ندارد، بلکه صف دوستداران بیت امام را متشکل تر می کند.
حوادث بیست و یکمین سالگرد ارتحال بنیان گذار نظام که با مصاحبهء موسوی با سایت کلمه آغاز گشت و به بلوای حرم امام خمینی ختم شد، سبب گشت تا بحث را به همان جایی بکشاند، که سران جنبش سبز در طول یک سال گذشته از ورود به آن حذر کردند. دیگر بحث بر سر مصداق ولایت فقیه و مقایسهء عملکرد آن با مشی امام راحل است. بحث بر سر انحرافی است که در مسیر انقلاب حادث گشته. بحث بر سر نقش رهبری نظام در این انحراف است و بحث بر سر این است که اگر رهبری نظام نخواهد این قطار را به مسیر بازگرداند، چه باید کرد.


۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

راز ولایت مطلقه فقیه

اگر ولایت فقیه جامه ای بود که به قامت بنیانگذار انقلاب دوخته شد، بدون شک ولایت مطلقهء فقیه نیز ردایی بود که از برای رهبر کنونی نظام تهیه گردید. اولی از آن رو ولی امر شد که زیبندهء وی بود و دومی از آن رو به ولایت مطلقه رسید که بدون ذکر مطلقه قادر به اعمال ولایت نبود.
امام خمینی برای اعمال ولایت مطلقه اش نیازی به قانون نداشت. او رهبر عصری بود که هیچ سیاست مداری مورد وثوق مردم قرار نمی گرفت، پیش از آنکه خود را همراستای خط خمینی نشان دهد. بزرگی خمینی در لابلای صفحات قانون نبود. خمینی راز حکومت بر دلهای مردم را به نیکی می دانست.
رفتن امام، مسند ولایت را به دست کسی داد که خود را واجد این کرسی نمی دید. از قضای روزگار بازنگری قانون اساسی در عصری در شرف انجام بود که دیگر معمار انقلاب در حیات نبود. اگر امام خمینی خواهان حذف مرجعیت از شروط رهبری بود، منطقا نمی توانست موافق مطلقه گشتن ولایت کسی باشد که می تواند حتی مرجع تقلید هم نباشد، که نبود. که اگر بود حوزهء علمیه، پس از درگذشت امام خمینی، در کنار معرفی سه آیت الله گلپایگانی، مرعشی نجفی و اراکی، نامی هم از رهبر فعلی می آورد.
قصه این بود که همان قدر که امام خمینی، برای اعمال ولایتش مطلقه اش، صفحات قانون را جست و جو نمی کرد، آیت الله خامنه ای بدان نیازمند بود.
حضور آیت الله خامنه ای در جلسات تغییر قانون اساسی، حتی پس از به رهبری رسیدنش و مخاطب قرار گرفتن از سوی دیگر اعضای این شورا با القابی که از آن بوی ولایت استشمام نمی گردید، به خوبی جایگاه آن روزهای رهبر امروز ایران را نشان می دهد. اما مهم تر از همهء اینان، سخنان آیت الله خامنه ای در ضرورت مطلقه گشتن سکان ولایت است که عمق نگرانی ایشان را در عدم پذیرش مصداقش از سوی مردم، گواهی می دهد.

شاید بازخوانی بخشی از تاریخ آن روزها خالی از لطف نباشد.

دوشنبه نوزدهم تیرماه 1368 همان روزی بود که 18 تن از 25 عضو شورای بازنگری قانون اساسی، در مورد مهمترین اصل قانون اساسی به بحث نشستند. بازخوانی کامل آن جلسه و دیگر جلساتی که به آن روز تاریخی منجر گشت، فرصتی دیگر می طلبد اما ذکر چند جملهء از سخنان رهبر کنونی نظام، دغدغهء آن روزهای ایشان را به خوبی عیان می سازد.
ایشان می فرمایند:

«مراقب باشید، چون حالا مصداق ولایت امر امام خمینی نیست، اصل قضیه و مدعای ولایت امر تخطئه نگردد........»1

در بخشی دیگر ایشان حتی تغییر قانون را هم برای پذیرش ولایتشان از سوی مردم کافی نمی دانند:

«من می خواهم توجه همهء برادران را جلب کنم به حساس بودن روی این قضیه، به این هم اکتفا نکنید که در قانون اساسی بیاید، نه. در مصاحبه ها، در گفتن ها، در گفتارهای تلویزیونی، در توجیهی که از قانون اساسی می شود از این اصل خجالت نکشید که ما گفتیم ولایت امر. نه این اصل خجالت ندارد. این اصل امتیاز جمهوری اسلامی است. مایه برندگی تیغ جمهوری اسلامی است. از این قویا دفاع کنید این یک چیزی است که لازم است و نظام به این احتیاج دارد.»2

اما قسمت انتهایی سخنان ایشان شنیدنی تر است:

«اما مطلب دومی که حالا در قانون اساسی بیاوریم یا نه. من می گویم اگر هم به صرافت امر، اگر ما ممکن بود این را نیاوریم، حالا که بحث شده، دیگر نمی شود نیاوریم. اگر بحث نمی شد، مطرح نمی شد، گفتگو نمی شد، خیلی خوب، گفته می شد که اطلاق ما از ولایت امر، ولایت مطلقهء امر است. خیلی خوب می شد فهمید. اما الان که بحث شد و یکی گفت آره و یکی گفت نه، اگر نیاورید معنایش نفی است ولو شما بروید بگویید که نه مقصودمان نفی نبود، ما مقصودمان این بود که باشد اما در قانون اساسی نیاید، این دیگر خدشه دار خواهد شد. یعنی الان هیچ مصلحت نیست که در این تردید بشود که بیاید...»3

حتی پس از تغییر قانون اساسی، نگرانی عظیم ایشان در عدم پذیرش ولایت مطلقه از سوی مردم، مرتفع نشد. اندکی بعد ایشان دریافتند که بدون کسب عنوان مرجعیت، ولایت مطلقه، امری پذیرفتنی ازسوی آحاد مردم نیست. اما حتی پس از کسب پر سر و صدای ردای مرجعیت در فردای وفات آیت الله اراکی نیز اوضاع رو به بهبود نرفت.
فرق بزرگ دو رهبر نظام جمهوری اسلامی در این است که اولی القابش را پیش از به قدرت رسیدن به چنگ آورده بود و دومی القابش را مدیون منصبش بود.
هر روز که می گذشت رهبر کنونی در انتظار کسب القاب و عناوینی بود که تثبیت کنندهء مقام ولاینش در نزد مردم باشد. امری که حتی یک لحظه نیز در دستور کار امام خمینی نبود.
شاید تأسف بارترین روزهای این مملکت همان لحظاتی باشد که سیاست مدارانمان هنگام نگاشتن قانون، به فکر دوختن ردای رهبران افتادند.

1،2،3: مشروح مذاکرات بازنگری قانون اساسی

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

سایه شوم تواب سازی بر سر معترضان بی نام و نشان

همزمان با نزدیک شدن به ایام سالگرد انتخابات 22 خرداد، زمزمه هایی به گوش می رسد که مضمون اصلی آن، متقاعد ساختن بازداشت شدگان یک سال اخیر به اظهار ندامت و تقاضای عفو است.
اعتراف گیری نه در ایران و نه در دنیا پدیدهء جدیدی نیست. میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی اعتراف گیری را روشی برای حقیقت سازی می داند. به نظر می رسد که اعتراف گیری صفت مشخصهء جوامعی است که در فضایی ما بین حکومت های خودکامه و دموکرات در نوسانند. یعنی نه آن قدر مستبند که هیچ نیازی به اقناع افکار عمومی نباشد و نه آن قدر از مشی مستبدانه دوری جسته اند که مخالف را دشمن نبینند.
در تاریخ معاصر ایران زمین، بسته به سطح آگاهی های مردم و شکل مبارزات مخالفان، اعتراف گیری کارکرد متفاوتی داشته است. شاید روزگاری نه چندان دور، اعتراف یک قهرمان سیاسی مخالف حاکمیت، به مثابه نابودی آن فرد و گروه یا حزب سیاسی وی و اقناع بخشی از افکار عمومی بود. اما با گسترش سطح آگاهی های عمومی، عملا اقناع افکار عمومی و یا متأثر شدن دوستان و هم کیشان شخص اعتراف کننده، تا حد زیادی از دستور کار حاکمان خارج گشته و مطلوب اعتراف گیرندگان، بیشتر نابودی همان شخص و مرعوب ساختن دیگران از افتادن به مخمصهء اعتراف است.
مثال بارز این سخن، اعترافات ابطحی و عطریانفر در یک سال گذشته بود که نه افکار عمومی را در صائب بودن آن متقاعد نمود و نه خدشه ای به ارادهء رهبران جنبش سبز وارد نمود. اما تردیدی نیست که هر دو شخص اعتراف کننده، هویت سیاسی خویش را در نزد افکار عمومی به مخاطره افکندند.
لذا کمترین ثمرهء اعترافات این چنینی بدل گشتن چهره های موثر جنبش به مهره های سوخته و ارعاب دیگران از دچار گشتن به چنین سرنوشتی است.
وقایع یک سال گذشته، چنان لطمه ای به چهرهء حکومت در نزد مردم زده، که ترمیم اعتماد از کف رفته به آسانی میسر نیست.
با اینکه عقوبت بسیاری از بازداشت شدگان یک سال گذشته، تهدید کنندهء مسیر اعتماد سازی دولت و مردم است، اما به دلیل به خاموشی نگراییدن جنبش سبز، تبرئهء بازداشت شدگان یک سال گذشته، از آن رو که می تواند سبب ساز جسارت بیشتر آنان و دیگر طرفداران جنبش سبز در شکل گیری موج جدید اعتراضات گردد، چارهء حکومت نیست.
از همین رو، در آستانهء یک سالگی جنبش سبز، پروژه تواب سازی، این بار دیگر نه برای چهره های شاخص سیاسی، بلکه برای چهره های بی نام و نشانی طراحی گشته که اظهار ندامت آنان و مورد عفو قرار گرفتنشان، هم نشان از مهر و رأفت حاکمان باشد و هم مهر تأییدی بر پایان یافتن اعتراضات خیابانی در نزد افکار عمومی.
با توجه به سخنان برخی از چهره های اصولگرا همچون روح الله حسینیان، حمید رسایی، علی زاکانی، یونس موسوی و حسین فدایی در طرح عفو برخی از معترضان انتخاباتی، به نظر می رسد که اصولگرایان با تفکیک معترضان و مورد عفو قرار دادن بخشی از آنان، پروژه جدیدی را در راستای تقلیل نیروی جنبش سبز آغازیده اند که مهمترین هدف آنان، به انزوا کشاندن رهبران جنبش است.
روزهای نزدیک پیش رو، به خوبی نشان خواهد داد، که طوفان سهمگین سالی که گذشت، سبب ساز استحکام و پایداری این نهال سبز گردیده و یا در کوران حوادث، آن را تنها به برگی از تاریخ مبدل نموده است.

سرهای فرو رفته در برف مدعی العموم

نوشتن از مظلمه ای که بر مسندش ظالمان لمیده اند، سخن گفتن از عدالت خانه ای که حدیث بیدادگری اش نقل کوی و برزن است، حکایت مثنوی هفتاد من کاغذ است. اما در کشاکش این روزهای پر تلاطم، حوادثی به سرعت باد از پیش چشممان می گذرند که ماحصل در کنار هم نهادنشان، تنها آهی است از ته دل و به قدمت یک تاریخ.
از نهضت مشروطیت تا جنبش سبز، عدالت خانه ای طلب کردیم که روزی نداشتیمش و امروز کاش نمی داشتیمش که اگر روزی ظالمانه سر بر دار می کردند، امروز به نام عدالت گردن می زنند.
حتی تورق 2 برگ از تاریخ معاصرمان کافی است تا نشان مان دهد جنس عدل عدالت گسترانی را که در لباس مدعی العموم تا سطح یک حزب سیاسی تنزل مقام داده اند و به نام ملت ، حق خود را از ملت طلب می کنند.

برگ اول: مرداد 1379، روزنامهء بهار

داستان مال همان روزهای بگیر و ببند فله ای مطبوعات است. روزهای حکم حکومتی و کنار نهادن طرح اصلاح قانون مطبوعات. اما در میان آن همه جریدهء معدوم گشتهء آن روزها، داستان توقیف روزنامهء بهار، حکایتی بس شنیدنی است.
بعدازظهر 3 شنبه، 18 مرداد 79، دادگستری تهران خبر از توقیف روزنامهء بهار داد. در اطلاعیهء دادگستری آمده است:

«این روزنامه مبادرت به درج و انتشار اخبار ساختگی و کذب علیه نهادها و مسئولان نظام به قصد تشویش اذهان عمومی و تشنج آفرینی نظیر مصاحبهء کذب و غیر واقعی از زبان آقای احمد پورنجاتی، نمایندهء مجلس شورای اسلامی و تیتر کردن در صفحهء اول روزنامه که با واکنش همین نماینده مواجه شده، نموده است» 1


و در ادامه تأکید نموده که :

«به موجب اصل 40 قانون اساسی، هیچ کس نمی تواند اعمال حق خویش را وسیلهء اضرار به غیر و یا تجاوز به اموال عمومی قرار دهد و بنا به شکایت مدعی العموم، دادگاه قرار توقیف موقت روزنامهء بهار را صادر نموده است.» 2

اما واکنش احمد پورنجاتی که مستمسک مدعی العموم برای توقیف روزنامهء بهار گشت، تنها یک تکذیبیهء ساده بود و بس.
احمد پورنجاتی در گفتگویی با خبرنگار پارلمانی ایرنا، دقایقی پس از توقیف روزنامهء بهار گفت:

«من هیچ گونه شکایتی از روزنامهء بهار نداشتم و تعجب کردم که به بهانهء درج تحریف سخنان من در آن روزنامه، مبادرت به توقیف آن کردند. این مورد از مواردی است که شاکی خصوصی باید شکایت کند. چرا به این مورد استناد کردند؟
ارسال جوابیه، اصلاحیه و یا تکذیبیه برای مطبوعات یک موضوع متداوال در امور رسانه ای است و اقتضای حرفهء حساس روزنامه نگاری همین خطاهای ناخواسته و سهوی است»3

برگ دوم خرداد 1389، روزنامهء کیهان

دکتر سروش نامه ای به مراجع قم می نویسد و آنان را به هجرت فرا می خواند. متعاقب آن ماشین خبر سازی کیهان به راه می افتد. 6 خرداد، روزنامهء کیهان بیانیه ای را منتسب به جامعهء مدرسین انتشار می دهد که خبر از دیدگاه آن جامعه مبنی بر ارتداد دکتر سروش دارد. در متن خبر نه تنها هیچ اشاره ای به منبع خبر نمی گردد بلکه با اضافه نمودن یک مصاحبه با فردی به ظاهر منتسب به این جامعه، این نظر را متبادر می سازد که منبع خبر کسی نیست جز خود کیهان.
چهار!! روز بعد مدیر سیاسی جامعه مدرسین، صدور این بیانیه را تکذیب می کند و کیهان به هنگام درج تکذیبیه، اعلام می دارد که :

«درپی انتشار خبری از سوی یکی از خبرگزاری ها که در آن آمده بود جامعه مدرسین حوزهء علمیهء قم با صدور بیانیه ای دکتر سروش را مرتد اعلام کرده است، مدیر سیاسی این جامعه با ارسال نامه ای به خبرگزاری یاد شده، صدور این بیانیه از سوی جامعهء مدرسین را تکذیب کرده...»4

نام این خبرگزاری هرگز فاش نشد و نخواهد شد. اما یک سوال: مدعی العموم کجاست؟
این همان عدالت خانه ای است که به یک وبلاگ بی نام نشان هم رحمی نمی کند. این همان مظلمه ای است که یک نشریهء دانشجویی در یک دانشگاه دورافتاده نیز از تیغش در امان نیست. این همان مدعی العمومی است که 10 سال پیش، به بهانهء چاپ یک مصاحبه، بدون وجود شاکی در یک روزنامه را تخته می کند. اما همین مدعی العموم، به کیهانیان که می رسد دیگر نه گوشی برای شنیدن دارد و نه چشمی برای دیدن. انگار نه انگار که حکم ارتداد یک انسان را جعل نموده اند.
هر چند که به لطف مردان سیاست، دامن فقاهت چنان آلوده گشته که دیگر کسی برای این فتاوی تره هم خرد نمی نماید، اما اگر در این چهار روز مقلدی به وظیفهء شرعی خود عمل نموده بود، مصونیت آهنین کیهانیان را پایانی بود؟
جامعه ای که عدل، مهجورترین واژه در نزد قاضیانش گشته، حکومتی که مظلمه اش به مثابه یک حزب سیاسی، مخالف کشی می کند، پله پله به سوی همان پرتگاهی می رود که همهء ظالمان تاریخ را در کام خویش کشیده. اما دریغ که هیچ جباری، خویش را از جنس ظالمان نمی بیند که اگر گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن بود، یکصد سال فریاد عدالت خواهی این مردمان، یک جو عدالت را نصیبمان می کرد.

منابع:
1،2،3: روزنامه همشهری 19 مرداد 1379
4: کیهان 10 خرداد 1389