۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

ادامه دارد این جهان....

گیرم که ما را به ضرب باتوم نواختید. گیرم که ما را کشتید. گیرم که رهبرانمان را به بند کشیدید. گیرم که در خیابانهای شهر وحشت از سایهء شوم ترور را همزادمان کردید. گیرم که از پس نمایش مضحک عصر عاشورا، به خونخواهی حسین، مردم را فریفتید. گیرم که با رعب و وحشت، تهدید و تطمیع، ساندیس و شیرینی رجاله های خود را به خیابان کشاندید. گیرم که مرگ را برایمان خواستید. گیرم که امروز موج خروشان سبز را در پس میله های زندان و گورستانها شهرنشاندید.
فردا با هزاران سهراب و ندای تولد یافته در روزهای خون و گلوله چه می کنید؟ با نطفه های منعقد شده در روزهای ترس و قیام چه می کنید؟ با صدها موسوی و خاتمی و کروبی فردا چه می کنید که امروز همه سبوعیت تان را به نظاره نشستند؟ با بغض های شکسته در گلوی هزاران نوجوان امروز چه می کنید؟ با صدها مادر داغدار چه می کنید؟ با اشک چشم ما و خون دل پدرانمان چه می کنید؟
شاید امروز برای شما باشد اما ...
اما «ادامه دارد این جهان، نه برای قاتلان که برای مادران، که برای مردمان، که برای آزادی...»(1)

(1): شعر از حمید حمیدی

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

آیا فردا 28 مرداد جنبش سبز است؟

چشمانتان را باز کنید. بوی احد به مشام می رسد. هوا هوای 28 مرداد است. جنگ در حال مغلوبه گشتن است. امروز تهران و شهرهای دیگر زیر پای مخالفان جنبش سبز بود. پروژه کارناوال عاشورای 2 کار خود را کرده است. رسانه های کودتا سوار بر موج احساسات عاشورا پرستی 4 نعل می تازند.
شواهد و قرائن نشان گریک راهپیمایی میلیونی دیگر در صبح 9 دی بر علیه جنبش سبز است. و این یعنی تیر خلاص. این همان چیزی است که 6 ماه به دنبالش بودند و از انجامش عاجز بودند و اینک به لطف برخی ندانم کاری های ما در عصر عاشورا، برایشان میسر گشته.
وقتی برای کاری نمانده، تقریبا همهء رهبران جنبش آچمز گشته اند. اگر فردا میدان را به دست کودتاچیان بسپاریم، هر آنچه که در 6 ماه به خون دل کاشته ایم، بر باد داده ایم.
اگر فردا خیابانهای ایران سبز نگردد، رهبران جنبش سبز طلوع آفتاب دهم دی ماه را از پشت شیشه های اوین خواهند دید. اگر نتوانیم فردا تهران را از دست اهل کودتا به در آوریم، تصور به میدان کشاندن مردم پس از بازداشت رهبران، تنها رویایی بیش نیست. نفسهای جنبش سبز یه شماره افتاده. آیا راهی باقی مانده است؟

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

از راهپیمایی سکوت تا کلانتری 107

اینجا تهران است. پایتخت کشوری که می خواست ام القراء اسلام باشد. شهری که بیش از هر زمان دیگری، کنش های مردم و حاکمانش به طنزی تلخ بدل گشته. مردمش نه از دین یهود اسلام ستیزند و نه از مذهب وهابی شیعه برانداز. حکومتش هم شیعه است و هم همهء دار وندارش را از این محرم دارد. با ابن همه، عاشورایش می شود میدان خون و گلوله و باتوم.
سخنگوی کاخ سفید آمریکا، خشونت برعلیه عزاداران حسینی در تهران را محکوم می کند تا چیزی از طنز بودن داستان نکاهد.
از سوی دیگر مردمی که تا دیروز بار مسالمت آمیز ترین راهپیمایی های تاریخ را به دوش می کشیدند، به نام دفاع، اینک باتوم از دست پلیس می گیرند و ماشین پلیس را به آتش می کشند و کلانتری تصرف می کنند.
به همین سادگی شدیم عین خودشان. حتما از فردا با کوکتل مولوتف به خیابانها می آییم.
این است سرانجام تلخ جنبشی که می خواست گاندی گونه حاکمیت را به زانو در آورد. این است سرانجام جنبشی که می خواست با تأسی از روش و منش ماندلا به حیات خویش ادامه دهد. این همان جنبشی است که روزی 3 میلیون نفربا راهپیمایی سکوتشان، دنیا را انگشت به دهان کردند.
آیا تبدیل کردن خیابانهای تهران به صحنه جنگ و کشتار، ریزش بخش عمده ای از یاران سبز نیست؟ آیا این چند دستگی که این روزها در میان اصولگرایان مشاهده می گردد، بدل به اتحاد و یک دلی نمی گردد؟ و در یک کلام، آیا تجربهء انقلاب خونین 57 برایمان کافی نیست؟
اگر امروز پالایش جنبش سبز را از کسانی که قصد مسلحانه کردن آن را دارند، نیآغازیم، به همان جایی رفته ایم که سران کودتا 6 ماه به انتظارش مانده اند.
میدان موسوی و خاتمی و منتظری و.... میدان قلم است، میدان حضور سبزپوشانی است که با سکوت فریاد می کشند، میدان مسالمت آمیز ترین راهپیمایی های تاریخ است، میدان اهدای گل به صاحبان گلوله است.
اما میدان آتش و خون میدان شریعتمداری هاست، مصباح یزدی، سعید مرتضوی، محمود احمدی نژاد است.
دیگر انتخاب با ماست.

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

حکومتی که افتخارش سرقت است

دامنهء سایت موج سبز آزادی را دزدیده اند. آن هم نه گروهی بی نام و نشان. بلکه سربازان گمنام صاحب الزمان. عادت کرده بودیم که بشنویم دزدی کار بدی است. دیده بودیم که دزدان، از شرم دزدی، خود را پنهان می کنند و از خود نشانی بر جای نمی گذارند. اما در مملکتی که در روز روشن رأی مردم را می دزدند، دزدی دامنهء سایت دیگران هم افتخار است. دزدان سربلند، در صفحهء شاهکار دزدی خود، هم از عشق خود به ولایت و رهبری سخن رانده اند و هم از ارادت خود به امام سوم شیعیان.
این صفحهء هک شده به همهء سایتهای مهم دنیا ارسال گردید، تا همه ببینند عمق تحجر و رذالت رادیکالیسم کور بنیادگرایان اسلامی را، که در عصر انفجار اطلاعات، تنها سلاحشان، کشتن و دزدیدن و به بند کشیدن همهء آنانی است که نمی خواهند در قید و بند تحجر باقی بمانند.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

خودکشی نهنگها

هیچ عزم و اراده ای بر خاتمه دادن بحران دیده نمی شود. همهء آنهایی که تا دیروز در زمرهء عقلای قوم شمرده می شدند، بیشتر از دیگران بر طبل جنگ می کوبند. هر کس به توان خود آتش بیار این مخمصه گشته. از ناقص العقلی همچون احمد خاتمی گرفته تا رهبر فرزانهء!!!! این مملکت که تا دیروز همهء کارکردش در جمع کردن بحرانهای نظام بود.
نه تنها دیگر هیچ امیدی به مصلحت سنجی و دوراندیشی حاکمان امروز ایران زمین نیست، بلکه علاقهء وافری به بحران سازی و رساندن مملکت به نقطهء بی بازگشت، در بین همهء بزرگان اهل کودتا رویت می شود.
سخنان رهبری در جمع مبلغین مذهبی محرم، بیش از آنکه جنبهء ناصحانه به خود بگیرد و به جای آنکه اراده ای بر تحبیب قلوب در این شبهای عزاداری در ایشان دیده شود، کوبیدن بر طبل جنگی بود که نوید 10 شب پر ماجرا را در سبزترین محرم تاریخ می داد.
شبهایی که بیش از هر زمانی دیگر، جولانگاه مداحانی است که از دوم خرداد 76 تا کنون، همهء رسالتشان در یاوه سرایی بر علیه اصلاح طلبان و مداحی و مجیز گویی همان هایی است، که امروز صاحبان اصلی دولت کودتایند.
هر لحظه که می گذرد، از دهان آقایان حرفی در می آید که امکان مصالحه و بازگشت به نقطهء پیشین سخت تر و شعله ور تر کردن آتش خشم مخالفان سهل تر می گردد.
وحشت بی حد و حصر کودتاچیان از به تصرف درآمدن شبهای محرم به دست سبزها، آنها را به یاد سناریو نویسی و به اجرا درآوردن احمقانه ترین حیله هایی انداخته، که هیچ گاه راهگشایشان نبوده. یاد کارناوال عصر عاشورا به خیر.
وقتی که احمق ترین های دوران بر کرسی امنیت ملی کشور تکیه زده اند، اوضاع همین می شود که می بینید. همین مانده که رویای بازداشت موسوی و کروبی و خاتمی، جامهء عمل بپوشد تا همانند یک شعلهء کبریت در انبار باروت، کشور را به سرحد انفجار پیش برد.
هنوز کسی راز خودکشی نهنگ ها را نمی داند. اما همه می دانند که وقتی کابوس مرگ بر سر نهنگ ها سایه افکند، همه با هم به ساحل می زنند. به گاه مرگ نهنگ های مأیوس از زندگی، ساحل اقیانوس، رقت بار ترین لحظات طبیعتی را به تصویر می کشد که بشر با همهء ادعایش از به زندگی برگرداندن آنان عاجز است.
و هنوز هیچ کسی دلیل این همه بلاهت کارگزاران این نظام را در 6 ماه اخیرنمی داند، اما قرائن گواهند که صاحبان امر، همگی قصد عزیمت به ساحل مرگ را دارند. و هیچ تقدیری جز مرگ و نابودی، چشم انتظار آنانی نیست که نمی خواهند باقی بمانند.

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

آقای موسوی! صدای دختران ایران زمین را می شنوی؟

جناب آقای موسوی!
قبل از شروع این نامه خدمتتان عارضم که من برخلاف آنهایی که این جنبش را بی سر و رهبر می بینند و گمان می کنند که این جنبش از روی حادثه و یا فقط به همت مردم و جوانان این مرز و بوم شکل گرفته و به جلو می رود، معتقدم که این جنبش رهبر و رهبرانی هوشمند دارد که بدون شک میرحسین موسوی یکی از موثرترین و هوشمندترین آنهاست.
اما جناب میرحسین! میان رهبر شدن و رهبر ماندن فاصله بسیار است. از آن روزی که بیانیه شمارهء 11 شما خواسته های 9 گانه ای را پیش پای حاکمیت نهاد، هفته ها می گذارد. دولت کودتا نشان داد که دربدنهء تصمیم گیری آن، نه آن زمان و نه امروز، هیچ اراده ای برای شنیدن صدای خیل بی شمار این جنبش عظیم، به چشم نمی آید.
در این هفته هایی که از صدور بیانیهء شمارهء 11 شما گذشت ، پای ورزی دولت کودتا بر خواسته های نا صواب خود از یک سو و برخوردهای خشن تر از گذشته با معترضان، امنیتی کردن فضای دانشگاهها، صدور احکام نا عادلانهء قضایی برای فعالان سیاسی، ضرب و شتم های صهیونیست گونهء پلیس، بی سابقه ترین بازداشتهای دانشجویی و تهدیدهای روزافزون مقامات امنیتی و قضایی، فضا را به سمتی برد که کم کمک می رود تا سخن گفتن از سرنگونی نظام و شعار دادن بر علیه شخص اول مملکت، زینت بخش همهء تجمعات معترض و نشریات معتبر دنیا گردد که فقط چشمان کور و گوشهای کر گشتهء تشنگان قدرت است که شتاب روز افزون به قهقرا رفتن این نظام را نه می بیند و نه می شود. پر واضح است که پس از پرداخت هزینه هایی این چنین، دیگر نمی توان تنها از خواسته های حداقلی روزهای نخستین سخن راند.

جناب آقای موسوی!
شما چه در زمان تبلیغات انتخابات و چه در فضای پس از 22 خرداد، همواره هدف خود را احیای همهء آرمانهایی قرار دادید که 30 سال پیش، زمینه ساز یک انقلاب شد. انقلابی که کمترین بهای آن هدر رفتن سالیان بی شمار عمر جوانهایی بود بی بهرهء جوانی و بیشترین بهایش خونهایی بی شمار که ریخته شد.

جناب آقای موسوی!
ما آرمانهای انقلاب را همهء آن وعده هایی می دانیم که رهبر فقید انقلاب، از نوفل لوشاتو، برایمان ترسیم می کرد. همان روزهایی که از حکومتی جمهوری سخن می راند، همانند همهء جمهوریهای دنیا. همان روزهایی که پیش شرط جمهوری اسلامی، استقلال و آزادی بود. همان روزهایی که آزادی مقید به قیدی مستبدانه نبود. همان روزهایی که زن ایرانی در انتخاب پوشش خود آزاد و رها بود. همان روزهایی که شرط بر دهان دولت ظالم زدن، نمایندگی از سوی ملت بود.

جناب آقای موسوی!
این روزها، روزهای اتمام حجت کردن ملت با حاکمیتی است، که سالیان سال است که حقوق اجتماعی مان را به تاراج برده. دانستن این نکته که دختران امروزاین مرز و بوم حجاب اجباری را برنمی تابند، نبوغ فراوانی نمی طلبد. یک نگاه اجمالی بر کوی و برزن این شهر نشانمان می دهد که جوانان این مملکت، همهء آن تابوهایی که 30 پیش برایشان مقدر کردید، به زیر 2 پای خویش می نهند. کافی است که یک روز نیروی انتظامی این مملکت باتومهایشان را غلاف کنند تا ببینند که این لباس که بر سر و تن زن ایرانی پوشانده شده، در کجای اعتقادات ذهنی وی جای دارد. کار به جایی رسیده که عقده به جای علقه، خشم و نفرت به جای مهر و محبت، ترسیم کنندهء رابطه میان ملت و حاکمیت گشته.

جناب آقای موسوی!
اگر امروز که تیغ خشم این ملت، کم کمک صدر حاکمیت را نشانه می رود، شما به نمایندگی از ملت، خواسته های اجتماعی این نسل ،که مهمترین آن حق آزادانهء انتخاب پوشش برای بانوان است، را ضمیمهء خواسته های سیاسی نکنید، پیش از آن که به خود بیایید، آتش خشم این نسل نه از دولت کودتا نشانی باقی می گذارد و نه از خط امام راحلتان. و اگر قدمی از امواج خروشان این ملت عقب بمانید، دیری نخواهد پایید که بانگ الرحیل گوش نواز همه آنهایی می گردد که نمی دانند میان رهبر شدن و رهبر ماندن فاصله بسیار است.

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

روسری سبز مردان، گام نخست اعتراض سبز به حجاب اجباری

الغریق یتشبث بکل حشیش.
ضرب المثل عربی فوق، بهترین عبارتی است که می تواند این روزها حال و روز دولت کودتا و حامیان رسانه ای اش را نشان دهد و جالب آنکه اینان همچون لشکر به باتلاق نشسته ای گشته اند که ثمرهء همهء تقلاهایشان تنها فروتر رفتن در این باتلاق مرگ است.
از خس و خاشاک خواندن مخالفان گرفته تا اعتراف گیری های مضحک و خبرهای جعلی بنگاههای لجن پراکنی رجا نیوز و فارس نیوز و داستان کهریزک و اینک لباس زنانه بر تن توکلی پوشاندن، همه و همه تنها بر علیه همانهایی عمل کرد که به خیال خام خود قصد بی آبرو کردن جنبش عظیم سبز را داشته اند.
دلم گواهی می دهد که این آخری (داستان فرار توکلی با لباس زنانه)، بازی بد سرانجامی را پیش پای کودتاچیان نگون بخت می نهد.
جنبش زنان آزادیخواه ایران دیر زمانی است که مترصد یافتن روزنه ای می باشند تا خواسته های برابری طلبانهء به حق خود را با فراگیرترین جنبش تاریخ ایران پیوند زنند و اینک به همت دشمنان نادان ما تحقق این آرزوی دیرین دست یافتنی به نظر می رسد.
شاید بهتر باشد که برای پاسخ دادن به آن تفکر مریضی که استفاده ار لباس زنانه را نشانهء ضعف و زبونی یک مرد می داند، پیشنهاد مسیح علی نژاد برای روسری به سر کردن مردان جنبش سبز، بسیار جدی مورد بررسی قرار گیرد.
کم کمک زمان آن می رسد تا حق انتخاب آزادانهء پوشش زنان ایران زمین به عنوان یکی از محوری ترین خواسته های این جنبش بدل گردد.
حال که هزینهء روسری از سر به در کردن زنان و دختران بسیار فراتر از توان این بخش از جامعه است، مردان جنبش سبز می توانند با این حرکت نمادین، اعتراض خود را به 30 سال حجاب اجباری، ضمیمهء دیگر خواسته های این جنبش کنند و نشان دهند که اگر روزی پدرانمان از روی جهالت حق انتخاب را از مادر و خواهر و دختر و همسر خود گرفتند، ما در این مبارزه برای باز پس گیری این حق دوش به دوش آنان گام برمی داریم.
حرکتی که بدون شک جهان را انگشت به دهان می کند.
آری، ما نسلی هستیم مصمم که برخاسته ایم تا همهء سدهایی را که پدرانمان از روی جهالت، پیش پای ما گستردند، یکی پس از دیگری از پیش رو بر داریم و به قول عبدالکریم سروش:
ما نسل کامکاری هستیم. ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

قبای گشاد آزادیخواهی بر تن اکبر اعلمی

انگیزهء نوشتن این مطلب انتشار فیلمی از اعترافات ابطحی در وبسایت اکبر اعلمی بود که حتی سیمای جمهوری اسلامی هم از انتشار آن ابا داشت. آقای اعلمی این سند بسیار مهم!! را در شرایطی منتشر می کنند که تنها ساعاتی از آزادی ابطحی پس از تحمل 160 روز زندان می گذشت. این هنر آقای اعلمی که در واقع به پایان رساندن کار نیمه تمام کودتاچیان عزیز بود، ریشه در خصلت های ذاتی مردی دارد که این روزها خیلی دلش می خواهد تا یکی از پرچمداران آزادی خواهی لقب گیرد.

اعلمی هیچ وقت چیزی بیشتر از یک هوچی گر نبود. اتفاقا در مجلس ششم یکی از بزرگترین سدهای اصلاح طلبان هم بود. کارنامهء اعلمی در مجلس ششم پر است از همصدایی با اصولگرایان در مخالفت های مکرر یا دولت اصلاحات. وقتی برای مجلس هفتم تقریبا تمام نمایندگان اصلاح طلب رد صلاحیت شدند، اتفاقا آقای اعلمی تایید شد اما از اونجایی که آقای اعلمی همیشه ساز مخالف هست، در مجلس هفتم موی دماغ آقایان اصولگرا هم شد و برای مجلس هشتم رد صلاحیت شد.
اعلمی در طول حیات سیاسی خود، هیچگاه سابقهء حمایت از فکر یا حرکت خاصی رو نداشته و همیشه به عنوان مخالف مطرح بوده و اصولا هویت این شخص در مخالفت است. هر گاه آقای اعلمی با چیزی مخالف نباشند دیگر وجود خارجی ندارند.
آدمهایی مثل اعلمی هیچ گاه توان فعالیت در هیچ حزب و گروه سیاسی را ندارند، چون اصولا هر جا که باشند با آن ساختار مخالفند و معایبش را می بییند. و شما تصور کنید که چنین فردی که حتی به اندازهء یک هیأت دولت همراه و همفکر سیاسی ندارد، داعیهء کاندیداتوری ریاست جمهوری هم دارد.
به مجرد رد صلاحیت در مجلس هشتم، ایشان یک شبه لیبرال شدند و سخنرانیهای شبه براندازانه کردند و از حقوق مردم سخن راندند، کاندیداتوری ایشان در انتخابات پر سر و صدای اخیر و متعاقب آن رد صلاحیت ایشان، راه را برای شعارهای پر رنگ و لعاب ایشان فراهم تر کرد.
اما زمان راستی آزمایی ادعاهای آقای اعلمی هم رسید. عکس العمل جناب اعلمی به تقلب گسترده در انتخابات و حضور میلیونی مردم در خیابان که حتی رضا پهلوی را هم به سخن آورد، تنها سکوت بود و سکوت.
این پرچمدار بزرگ آزادیخواهی و عدالت طلبی نه تنها هیچ همراهی با جنبش سبز نکرد بلکه با افشاگریهای اخیرش، راه را بر عمله های کودتا هموارترهم کرد.
چند سوال از جناب اعلمی:
این فیلم که از هیچ مرجع رسمی و غیر رسمی تا پیش از این منتشر نگشته بود، از چه طریقی به دست شمایی رسید که ادعا می کنید جزیی از این پیکره نیستید؟
هدف از انتشار این فیلم تنها چند ساعت پس از آزادی ابطحی چه بود؟
و یک سوال بسیار مهم:
آقای آزادی خواه شبه برانداز! چرا شما الان در پشت میله های زندان نیستید؟
در این بزنگاه که همهء فعالان سیاسی مخالف به اوین اسباب کشی کرده اند و به یک دانشجوی معمولی هم رحم نمی کنند، چگونه است که شما با این شعارهای پر رنگ و لعاب و براندازانه، راست راست در خیابانها می گردی و مطلب مینویسی و کسی هم حالت را نمی پرسد؟
و یک درس برای آموختن:
همین خاتمی که ابطحی در اعترافاتش او را خائن خواند و تو منتشرش کردی، اولین کسی بود که به استقبالش رفت. این همان راز ساده محبوب قلوب گشتن است نه هوچی گری و ساز مخالف زدن.
شاید اگر روزی رسید و مردم هم کمی شما را جدی تر گرفتند، آنوقت گفتنی های زیادی داریم که بازگو کنیم آقای آزادیخواه.

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

از دیدن هلال ماه شوال تا نا دیدن امواج خروشان سبز

حکایت جنگ و جدلهای مرجعیت شیعه بر سر اعلام یا عدم اعلام عید فطر، قدمتی 20 ساله دارد که تاریخ آن بر می گردد به همان زمانی که آیت الله خامنه ای بر کرسی ولایت نشست و آن روزها مرجعیتش را برنمی تابیدند. و گویا پس از 20 سال این جدال را پایانی نیست.
امشب و در شرایطی که هیچ یک از علمای غیر حکومتی رویت هلال ماه شوال را احراز نکرده اند، باز هم رهبر ایران زمین، ره به دیگر سو برد و یک تنه و با کمک رسانهء ضد ملی خود، پایان ماه صیام را فریاد کشید.
عجب آنکه، همان که نادیدنی ترین اجرام را از کهکشان راه شیری رصد می کند و هلال لاغر اندام ماه شوال را، به رغم نا دیدن دیگران، رویت می کند، از دیدن قرص ماه سبزی که در خیابانهای ایران زمین، خون سرخ بر زمین ریختند، عاجز است.
این روزها می گذرند و روزی نه چندان دور مردمان این سرزمین، در کوی و برزن، حکایت قومی را زمزمه می کنند که از برای بقای خود از دین و دنیای خود گذشتند.

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

وکلای دست آموز در جشن تحلیف کودتا

مجلسی ذلیل و مرعوب. وکلایی وابسته و ترسو. نمایندگانی آلت دست کودتا. جیب هایی پر از پول روسیه و چین. اصلاح طلبش که کواکبی و خباز باشند، تکلیف اصولگرایانش مشحص است. آقای کروبی هم عمامه شان را بالاتر بگذارند و به خود ببالند به این دنباله هایی که در اعتماد ملی به راه انداخته بودند. حتما با امثال خباز می خواستند آن همه شعار دهن پرکن را عملی کنند.
باورش هم سخت است. اما روزی در این مملکت رضا خاتمی و میردامادی و صفایی فراهانی و بورقانی و آرمین و بهزاد نبوی ....همین سمتی را داشتند که امروز کواکبیان و خباز و طاهرخانی و ... دارند. آن نمایندگان شجاع و نترس کجا، این ترسو های مزدور کجا.
عجب کودتای پر خیر و برکتی بود. مگر می توانستیم به این راحتی ها ثابت کنیم که این نمایندگان به ظاهر اصلاح طلب، یک چیزی تو مایه های شلغم هستند؟ مگر می توانستیم به کسی بگوییم که از این فیلتر شورای نگهبان حتی تفاله های اصلاح طلب هم رد نمی شود.
یک تار موی گندیدهء عماد افروغ، می ارزد به 100 تا از این نماینده های به ظاهر اصلاح طلب.
نمایندگان مشارکتی مجلس ششم امروز در زندانند و دوستانی از دیگر احزاب اصلاح طلب که مشارکتی ها را به تندروی متهم می کردند، در جشن تحلیف کودتا.
روزی رمضان زاده به من گفت که برای هیچ طرح آزادیخواهانه ای در مجلس ششم بیش از 90 رأی نداشتیم و من امروز دلیلش را می فهمم.
خانهء ملت امروز در زیر پای چکمه های کودتاچیان است. فردا چطور؟

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

این دادگاه بوی خون می دهد

پرده ای دیگر از نمایشنامهء کودتا به روی پرده رفت. این دادگاه، دادگاه کسانی است که پایشان هم نباید حالا حالاها به بیرون از زندان برسد. آزاد ماندن کسانی چون تاجزاده و حجاریان و میردامادی و نبوی و رمضان زاده و ابطحی و خیلی های دیگر، خواب را به چشمان کودتاچیان حرام می کند. زندانی ماندن اینان تا پایان 4 سال احمدی نژاد، حداقل چیزی است که انتظارمان را می کشد. اما...
اما این لقمه گلو گیر تر از آن است که آقایان توان بلعیدن آن را داشته باشند. هنوز خیلی ها در این مرز و بوم هستند که سکوتشان از برای رخ ندادن چنین روزهایی بود. هنوز خیلی ها در این ملکت هستند که امید به سر عقل آمدن بزرگان بسته اند. هنوز خیلی ها هستند که ترجیع بند ترانهء اصلاح طلبی شان، حرکت در چارچوب نظام است و هنوز خیلی ها هستند که با همهء وجود به رهبران این مملکت، از روی خیرخواهی، نصیحت می کنند که نگذارید که 22 خرداد، به 15 خرداد بدل گردد.
اما اگر تیزی یک چاقو را بر گلوی کسی فشردید، دیگر صبر و متانت وی را انتظار نکشید. این پرده های آخر نمایشنامهء کودتا که به زعم برخی شان، راحت ترین آن نیز هست، قابلیت تبدیل شدن به بلای خانمان سوزی را دارد که شاید کمترین حاصل آن نابودی ثروت و آبروی یک مملکت، و نا امیدی و آوارگی هزاران ایرانی و ریختن خون صدها جوان دیگر باشد. روزهایی نه چندان دور که شاید دیگر ستونی برای کودتاچیان باقی نماند تا بخواهد بلرزد.
اگر باور ندارید، همچنان باد بکارید. بکارید تا روزی طوفان خشم یک ملت را بدروید.

لینک این مطلب در بالاترین

۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

خداحافظ بلاگفا

از امروز به منزل جدید آمدیم. وبلاگ قدیمم در بلاگفا نابود شد. برخی از پستهایم از بین رفت و آنهایی را که ذخیره داشتم به اینجا منتقل کردم. نظرهایی را که دوستانم برایم نوشته بودند را نیز ازکف دادم. دیگر همین. فقط دوستانم بدانند که دیگر www.ghazizade.blogfa.com دیگر وجود ندارد.

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

چیزی فراتر از کودتا

18.5 میلیارد دلار به راحتی آب خوردن از کشور بیرون می رود. عدد به حدی بزرگ است که شاید قابل تبدیل به ریال نباشد. عدد به حدی بزرگ است که این بار به هیچ مافیایی نمی چسبد جز خزانهء رسمی کشور. دستگاههای امنیتی و اطلاعاتی ما این روزها به جمع آوری خس و خاشاک مشغولند و وقت رسیدگی به چنین مسألهء پیش پا افتاده ای را ندارند.

این روزها همه چیز خوب و امیدوار کننده است. دولتی داشتیم که معلوم نبود 300 میلیاردش را کجا خرج کرده. دولتی داریم که با تقلب در یک انتخابات سر کار آمده. مجلسی داریم که فرقی با هویج ندارد. پلیسی داریم که تفاوتی با چماق ندارد. زندانی داریم که زنده تحویل می گیرد و مرده تحویل می دهد و حکومتی داریم که تا گردن در لجن فرو رفته.

و اینک یک تاجر بی نام نشان! ایرانی، 18.5 میلیارد دلار پول و طلا را از مسیر قانونی کشور خارج می کند و توسط دولت ترکیه توقیف می گردد و به همت رسانه های ترک ما هم خبردار می گردیم. پول و طلا فعلا در خزانه داری ترکیه است و ایران بزرگ غرق در لجن.

قصد عقده گشایی ندارم اما همهء اینها مبارک آنهایی باشد که روزی در روی کار آمدن این معجزهء هزارهء سوم دستی داشتند. منظورم را که می فهمید.

فیلم افشاگریهای رسانه های ترکیه

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

ولایت پذیری پس از 6 روز

خود کرده را تدبیر نیست. هنوز 2 ماه از کودتای مخملی در این مملکت نگذشته، هنوز پایه های حکومت کودتا سفت و محکم نگشته و هنوز این کودتاچی حکم تنفیذ خود را دریافت نکرده که جفتک پراکنی های همیشگی اش را چنان آغاز کرده که انگار نه انگار که مملکت در حال 2 شقه شدن است.

بیچاره اصولگرایان دهانشان چنان از تعجب باز مانده که انگار هنوز نمی دانند با چه پدیدهء نادری طرف هستند. تصورش را بکن که 2 ماه تمام برای چنین کسی به تمام ملت پشت کنی و حیثیت داشته و نداشتهء خودت را حراج کنی، آنوقت حضرت آقا حتی برای یک معاون اولی خشک و خالی هم شما را قابل مشورت نداند.

از طرف دیگر جناب احمدی نژاد از بس تکرار کرده که 23 میلیون رأی دارد، خودش هم باورش شده. شما هم جای او باشید وهم برتان می دارد. مگر می شود که رکورد رأی را در این مملکت بزنی و آنوقت اجازهء انتخاب کردن یک معاون اول هم نداشته باشی؟

کار به حدی بیخ پیدا کرد که هنوز چیزی نشده، حکم حکومتی از آستین رهبر در آمد. حکم حکومتی با همهء عظمتش، آن هم برای انتخاب یک معاون اول!!!

شوخی شوخی همه چیز جدی شد. رهبر نامه را نوشت، اما جناب احمدی نژاد به چیزی نگرفت. از یک طرف هیچ خبرگزاری رسمی و غیر رسمی، نامهء رهبر را چاپ نکرد، که نکند اگر خدای نکرده جناب احمدی نژاد تمکین نفرمودند، یک وقت رهبر و حکم حکومتی ضایع نگردند. از طرف دیگر سر و صدای همهء سایت های اصولگرا درآمد که جناب رئیس جمهور یادشان بیاید که رهبر کیست و حکم حکومتی چیست. اما گوش این آقا بدهکار نبود. کار به جایی رسید که رجا نیوز نوشت که پس از حکم رهبر، معاونت اولی مشایی فاقد وجاهت قانونی و شرعی است. سایت الف هم تایمری گذاشت که نشان دهد چند روز و چند ساعت از ولایت گریزی جناب احمدی نژاد می گذرد.

سرانجام نامهء رهبر به احمدی نژاد در دوم مرداد منتشر شد. نامه ای که تاریخ 27 تیر را در ذیل امضای رهبر داشت.رهبر در این نامه خطاب به احمدی نژاد گفت:

جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد، ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران، با سلام و تهیت، ‌انتصاب جناب آقای اسنفدیار رحیم‌مشایی به معاونت رئیس جمهوری برخلاف مصلحت جنابعالی و دولت و موجب اختلاف و سرخوردگی میان علاقمندان به شما است. لازم است انتصاب مذبور ملغی و کان لم یکن اعلام گردد.

دقایقی بعد مجتبی ثمره هاشمی در گفت و گو با شبکه "ایران" بیان داشت:

جناب آقای رحیم مشایی دقایقی پس از انتشار نامه مقام معظم رهبری در گفتگو با اینجانب به صراحت اظهارداشت که من خود را تابع مطلق حکم مقام معظم رهبری می دانم و ذره ای در این زمینه تردید به خود راه نمی دهم.

نکتهء جالب این نقل قول این است که جناب مشایی پس از انتشار نامه، خود را تابع مطلق مقام معظم می داند و نه پس از دریافت نامه. و از همین رو بین تاریخ این نامه و تمکین جناب مشایی 6 روز فاصله به جا مانده.

نکتهء جالبتر این که این نامه خطاب به محمود احمدی نژاد نوشته شده و نه تنها رئیس جمهور دست بوس رهبر، هنوز تمکین نفرموده بلکه هیچ پاسخی به این نامه نداده و تنها چیزی که اکنون پیش روی ماست، یک نقل قول غیر مستقیم جناب هاشمی ثمره، آن هم از سوی مشایی و نه احمدی نژاد.

کلاف سردرگمی که این روزها، اصولگرایان را احاطه کرده، نوید روزهایی پرخبر را می دهد. اندک اندک، رئیس جمهور 23 میلیونی، سنگری را نشانه می رود که روزی راه داراز خود را با بوسیدن دستش آغازید.

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

ناظرانی مرعوب منظور

همهء دنیا را بگردید، مجلسی نمی یابید به شکل و شمایل خبرگان رهبری. آیات عظامی که نامشان را خلاصه کنی در یک خط نمی گنجد. مردان خدایند. در آسمانها سیر می کنند و مشغول مکاشفه اند. قانون می گوید که اولین وظیفهء آنها انتخاب رهبر است، اما از آن رو که اینان مرد عرفان و کشف و شهودند، گفتند که رهبر را انتخاب نمی کنند بلکه کشف می کنند.

اما داستان این کاشفان نائب امام زمان به کشف رهبر خاتمه نمی یابد. قانون وظیفه ای دیگر را نیز بر دوششان نهاده و آن نظارت بر رهبر است. هر گاه معلوم گردید که رهبر کشف شده دیگر واجد شرایط رهبری نیست و یا از ابتدا نبوده و مردان خدا در مکاشفهء خود ره به خطا برده بودند، وظیفهء این مجلس، عزل آن رهبر است.

در یک کلام خبرگان، ناظرانی هستند که قرار هست بر حساس ترین نهاد حکومت یعنی رهبری، نظارت کنند اما وقتی قرار باشد که ناظران رهبری از فیلتر شورای نگهبان منتسب رهبری گذر کنند، ناگفته استقلال و هویت و شخصیت این ناظران، هویدا است.

تاریخ این انقلاب پر است از دست بوسی ها و رهمنود گیری ها و مدیحه سرایی ها و کرنش گریهای فراوان این خبرگان، در پیشگاه رهبری که قرار است ناظرش باشند.

نامه ای که ساعاتی پیش به امضای بی نام 50 عضو از 88 عضو خبرگان منتشر گشته، آخرین نمونهء شاهکار های این مردان خداست. نامه ای که اگر نام صادر کنندگان آن را نمی دیدیم، شاید آن را منتسب به مجموعه ای فرودست از زیر دستان رهبر می دانستیم.

نامه ای که با مدح و ثنای رهبر آغاز می گردد، به رئیس جمهور کودتا تبریک می گوید و در خاتمه به رئیس آن مجلس که منتخب همین خبرگان است، نصیحت می کند که بیشتر و شفاف تر پیرو رهبر باشد!

با این مردان خدا، هم دل ملت گرم است به داشتن ناظرانی توانمند که خط به خط ناظر کردار و رفتار رهبر هستند و هم رهبر چشمان تیز این ناظران را ناظر اعمال خویش می بیند!

مردان پیری که برخی شان به دلیل کهولت سن، حتی دورهء نمایندگی خود را به پایان نمی برند، چند صباح دیگر صورت در خاک می کشند با توشه ای که پر است از دعای خیر یک ملت!!!

نامهء بی امضای 50 عضو خبرگان رهبری

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

دیکتاتور مبارز می طلبد

آن عزیزانی که در جامهء اصولگرایی 23 میلیون رأی را به ریش کوتوله ای چون احمدی نژاد بستند، قدری کلاهشان را بالاتر بیاورند و از انتخاب آقای مشایی به سمت معاون اولی مسرور و شادمان باشند. این هنوز از نتایج سحر است.

4 سال پیش که ایشان با من بمیرم و تو بمیری و هزار اما و اگر به کاخ ریاست جمهوری رسیده بود و راه و چاه ریاست را نمی شناخت، خدا را بنده نبود، حالا که جدی جدی باورش شده23 میلیون رأی دارد، تکلیف معلوم است. دیدن چهره های بهت زدهء این اصولگرایان بی اصول، در پس جفتک پراکنی های دیکتاتور حقیر، شاید قدری کاهندهء آلام ما در این مبارزهء طاقت فرسا باشد.

احمدی نژاد و یارانش برای اینکه بیشتر باورشان شود که 23 میلیون رأی در کیسه دارند، حاضرند در یک زمان زحمت گشودن دهها جبههء جدید را به خود بدهند و هیچ بعید نیست که در روزهای نه چندان دور آینده شاهد ریزش و افشاگری های بخشی از این نیروهای به اصطلاح اصولگرا باشیم.

از قرار معلوم، دیکتاتور، زینها را سفت چسبیده و آمادهء تاخت است. فقط یک نکتهء کوچک مغفول مانده. آنهم اینکه، دیکتاتور کوچک ما تاریخ را کم خوانده و مطمئنا جایی ندیده که بزرگتر از او هم وقتی در برابر امواج خروشان ملت قرار گرفتند، چون کرمی در زیر پا له شدند. چه کنیم که دیکتاتور حقیر ما تصمیم به تکرار تجربه ای گرفته که پیش از این بارها آزموده گشته، اما او می خواهد تا عبرت تاریخ گردد.

چند صباح دیگر در دانشگاههای دنیا، داستان انقلاب سبز و سرنوشت غم انگیز دیکتاتور حقیری تدریس خواهد شد که روزی می خواست بزرگ باشد.

رفراندوم خاموش

در مطلب قبلی از "بی هزینه ترین و مرگبارترین سلاح جنبش" سخن گفتم. این بار صفتی را بدان می افزایم و آنهم "سخت ترین" است.

سخت از آن روست که در دنیایی که رسانه های ما فقط در فضای نخبگان برد دارد، انتقال این خبر و آموزش اجرای صحیح آن کاری بس دشوار است و ساده اندیشی است که گمان کنیم که این طرح با یک بار اجرا به موفقیت می رسد. ما برای موفقیت در این طرح به همراهی مردم فراوانی نیاز داریم که برای اجرای صحیح آن آموزش کافی دیده باشند.

از این رو توصیه می گردد که تیمی متشکل از متخصصان صنعت برق تشکیل گردد که با بررسی همهء جوانب احتمالی، کار تهیهء جزوه ای آموزشی را برعهده گیرند و از طریق این ستاد، زمانهای اجرای این طرح را از 2 هفتهء قبل اعلام کنند. در این صورت، مردم با انتشار این جزوات مکتوب در بین خود، هم از انتقال و واگویی روشهای نادرست منع می گردند و هم هماهنگی و یکسان سازی بهتری بینشان صورت می گیرد.

اجرای موفق این طرح نیازمند همراهی 70 درصد مردم ایران است که در صورت موفقیت، توان از کار انداختن ماشین اقتصادی، امنیتی و رسانه ای کودتاچیان را دارد. حتی اجرای ناموفق اما مکرر این طرح، توان و انرژی فراوانی از راهبران کودتا هدر می دهد. بدون شک این طرح چیزی فراتر از یک رفراندوم خاموش است.

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

بی هزینه ترین و مرگبارترین سلاح جنبش سبز

باور کردنی نیست. طرحی که تا چند روز پیش جدی گرفته نمی شد، می رود تا به مرگبارترین سلاح جنبش سبز بدل گردد. طرح خاموشی سبز در صورت اجرای صحیح، توان آن را دارد که ظرف کمتر یک ماه، یک کشور را تا مرز فروپاشی پیش برد و تنها پادزهر آن همراهی با ملت است. ابعاد خرابی این طرح با زلزله ای سهمگین و اعتصابی سراسری و نامحدود قیاس می گردد.

آنچه که در اجرای این طرح اهمیت دارد، تداوم آن حتی در صورت شکست در دفعات نخست است. مثلا اجرای آن در روزهای فرد هفته، حاکمیت را در تقابل با این طرح بنیان افکن، مستأصل می کند. تنها اجرای 3 بار موفقیت آمیز این طرح، چنان صدماتی بر پیکرهء نیروگاهی کشور می زند، که جبران آن تا مدتها میسر نیست. جالبترین نکته استفاده از این سلاح مرگبار، بی هزینه بودن آن با احتمال 100 درصد است.

این طرح در صورت موفقیت، با تمام سادگی آن، دنیا را به لرزه در خواهد آورد. ایران می رود تا به الگویی برای انقلابیون دنیا بدل گردد. بدون شک جنبش سبز، نخستین جنبشی خواهد شد که نشان داده که توان فراوانی در بهره گیری از مدرن ترین فناوری های روز را داراست. زنگ خطر برای همهء دیکتاتورهای معاصر به صدا درآمده.

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

آغاز فاز دوم کودتا

پس از چند روز بلاتکلیفی و در شرایطی که کودتاچیان و سبز پوشان در آتش بسی نانوشته، حملات پردامنهء خود را علیه یکدیگر کاسته بودند، سخنرانی پرکنایهء هاشمی در عجیب ترین جمعهء پس از انقلاب، نوید بازگشایی جبهه های جدیدی را داد که از نخستین روزهای کودتا، انتظارش را می کشیدیم.

پازل کودتاچیان زمانی کامل می گشت که هاشمی از همهء مناصبی که در اخیارش بود عزل گردد. تئوری منتظری ساختن از هاشمی، مهمترین هدفی بود که هرچند در هیایوی تقلب در انتخابات ،کمتر بر زبان آمد، اما ردپای آن در همان روزهای مناظره هم به چشم می آمد.

اما پیر سیاست ایران، با همان روشی که سالها از وی سراغ داشتیم، از بحرانهای پردامنهء نحستین روزهای کودتا به سلامت گذر کرد، و پس از کند شدن تیغ های تیز کودتاچیان، پر سر و صداترین نماز جمعهء تاریخ انقلاب را اقامه کرد.

آخرین جملات هاشمی در این خطبه های تاریخی، نشانگر این مهم بود که منازعات اندک اندک به همان جایی می رود که از ابتدا انتظارش را می کشیدیم.

کمتر از 24 ساعت بعد، شیخ محمد یزدی، همان که پس از رفتن از ریاست قوهء قضائیه، صدایش را کمتر می شنیدیم، در سخنانی آتشین، هاشمی را همراستا با اغتشاش گران قلمداد کرد و به او یادآوری کرد که پایش را از گلیمش بیرون نهاده.

سخنان یزدی، اولین اظهار نظر صریح و توهین آمیز یکی از اعضای جامعهء مدرسین حوزهء علمیه بر علیه کسی است که نه تنها منصوب رهبری در مقام ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام است، بلکه ریاست مجلس خبرگانی را بر عهده دارد که محمد یزدی نائب رئیس آن است و نکته همین جاست.

همان منازعاتی که دیروز حکم به ریاست هاشمی در خبرگان داد و نه یزدی، کم کمک از پشت پرده به در می آید. قصه، قصهء همان جمله ای است که هاشمی در خطبه های خود خبر از مشورت با اعضای خبرگان داد. همین تک جمله کافی بود تا کمتر از 24 ساعت بعد، نائب رئیس این مجلس تمام قد عرض اندام کرده و خبر از دو پاره بودن خبرگان دهد.

داستان به همین جا ختم نشد، همزمان با رفتن هاشمی به مشهد و دیدار با برخی از بزرگان دین، مجتبی ذوالنوری، جانشین نمایندگی ولی فقیه در سپاه پاسداران، دومین مقام ارشدی بود که در فاصلهء 48 ساعت پس از نماز جمعه، در سخنانی عجیب از نقش هاشمی در طراحی فتنه های اخیر و انجام تخلفات گسترده از سوی خانوادهء وی پرده برداشت.

داستان به همان جایی رسیده است که باید. هاشمی با تمام سرمایهء سیاسی خود به بازی کشیده شد. شکست هاشمی، به منزلهء پیروزی قطعی کودتا، ولو در کوتاه مدت است. کودتاچیان، اندک اندک بازی را به میدانی می کشانند که پیروزی و شکستشان به منزله به دست آوردن همه چیز و یا از دست دادن همه چیز است. اینکه جنبش سبز، چگونه از بزرگترین سرمایهء خود در حاکمیت پاسداری می کند، سوالی است که باید برای پاسخش روزهایی نه چندان اندک را به انتظار بنشینیم.

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

سیاسی ترین نماز تاریخ اسلام

جمعهء تاریخی فرا رسید. این بار نماز جمعه سیاسی-عبادی نیست. این جمعه، تهران، سیاسی ترین نماز جمعهء تاریخ را به خود می بیند. مشتریان پر و پا قرص نماز جمعه، میهمانان ناخوانده ای را بین خود می بینند که شاید نشستن در کنارشان را تاب نیاورند.

سبزپوشانی که برخی شان نه تنها خواندن نماز جمعه را بلد نیستند، بلکه شاید ندانند که باید برای نماز، کفشهایشان را از پا جدا کنند.

نمی دانم آنهایی که دیروز سیاست را به دیانت گره می زدند، امروز از به نماز ایستادن عده ای که در بینشان لامذهب هم کم نیست، شادمانند و یا از آلوده گشتن صفوف نمازگزاران به کسانی که غسل و وضوی خود را به جا نیاورده اند، بیمناک. هر چه هست، امروز سایهء سیاست بر دانشگاه تهران سنگینی می کند.

امروز دانشگاه تهران، میعاد گاه کودتا گران و سبز پوشان است. این نخستین گامهای جنبش سبز به سمت پایگاههای سنتی کودتاچیان است. امروز آنهایی که می پنداشتند که بالا کشیدن رأی مردم، مثل نوشیدن یک لیوان آب است، صدای پای جنبش سبز را پشت در اتاق خواب خود می شنوند. سبزپوشان، گام به گام پیش می آیند.....

۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

تندیس مدرس در تعجب از این همه ذلت

نمایندگانی که وکیل مردمند اما نیستند. مجلسی که باید عصارهء ملت می بود اما نیست. مجلس گذر کرده از صافی شورای نگهبان به سان قبرستانی گشته که حتی روضه خوانی هم سکوتش را نمی شکند. ندای ملت از هر محفلی به گوش می رسد الا خانه ملت. در بهارستان گرد مرده پاشیده اند. تندیس مدرس هم در تعجب از این همه ذلت.

سهرابی رفت. ندایی رفت. باز هم می روند و باز ما می مانیم و شهر بی طپش. وای جغدی هم نمی آید به گوش. مجلسیان همچون متشرعان قم نشین، در حجره های خود هم چنان خاموشند. یا ظلمی نمی بینند و یا آغشتهء ظلمند. بیدادگران همچنان باد می کارند تا طوفان را بدروند.

ملتی که دیروز تنها رأیش را طلب می کرد، خون جوانانش را در کوی و برزن می بیند. جوانهایش در خیابانها پرپر می شوند. پدران و مادران، روزها در درگاه اوینند و شبها با چشم گریان سر بر بالین. بی هیچ نشانی از عزیزانشان.

اینها را همه می بینند. همهء دنیا دیده است. اما عصارهء ملت نمی بیند. و اینک عصارهء ملت، آماده می گردند که تاج افتخار را بر سر مردی نهند که خیابانهای ایران را از خون جوانانمان رنگین کرد و نمی دانند....

نمی دانند که هنوز قطره خونی از کاوه در رگهای ما جاری است. نمی دانند که خشم فرو خوردهء امروز این ملت سیلاب مرگ فرداست. سیلابی که فردا، نه فقط اهل کودتا را، که هرکسی که قدمی در راه تثبیت کودتاگران بردارد را درخواهد نوردید.

مجلسیانی که خود را آمادهء روز تحلیف پلیدترین مرد ایران زمین می گردانند، بدانند که از فردای تحلیف روی آرامش نخواهند دید. روز رأی اعتماد به جای مشروعیت پیدا کردن کابینه، عدم مشروعیت این دولت گریبانگیر مجلسی می گردد که عافیت طلبی و ترس و جاه طلبی، از آنها عروسکی ساخته که افسارش در دست کسانی است که از برای چنین روزی دست چینشان کردند.

مجلسیان بدانند که ما ایستاده ایم. از افشای نام و نحوهء ارتباط با کودتاگران و برملا کردن پرونده هایتان در شهرهایتان و دهها اقدام دیگر، در انتظار نمایندگانی است که روز تحلیف و رأی اعتماد، بر صندلی نمایندگی خود تکیه زنند از برای کاسه لیسی کسانی که خیابانهای ایران زمین را گلگون کردند.

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

سخن آخر با یاران دیروز

فضای مه گرفتهء آسمان سیاست ایران، آن هم به فاصلهء 2 ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری و ترس از تکرار ریاست جمهوری مردی که آتش بر ثروت و فرهنگ و آبروی ایران زمین زد، ما را بر آن می دارد تا نگذاریم از صندوق رأیی که برای به زیر کشیدن این الههء سیاهی، با خون دل گرد آورده ایم، حتی یک رأی بر زمین بریزد. و در این راستا هر یک رأیی که بر این صندوق افزون گردد، گامی است به سوی فتحی که شاید این بار عظیم تر از دوم خرداد باشد.

شاید برخی بر این عقیده باشند که سخن گفتن با اهل تحریم، آب در هاون کوبیدن است، اما به گمان من، گروهی در دل آنان جا گرفته اند، که به بازگشتان امید فراوان دارم. از کلمهء "بازگشت" استفاده کرده ام، چون روزی از ما بودند.

گروهی از تحریمیان آنهایی هستند که اپوزسیون به دنیا آمده اند، اپوزسیون زندگی کرده اند و اپوزسیون از دنیا می روند. ما هم با سلام و صلوات و تبسم از کنارشان می گذریم و برایشان روزهای شادی را آرزو می کنیم.

گروهی دیگر آنهایی هستند که اصلاح طلب بودند و امروز دیگر از همه چیز و همه کس خسته اند. اصلاح طلبی را در بن بست نمی بینند اما خود به بن بست رسیده اند، بر تن کردن لباس تحریم از آن روست که توجیه گر روزمرگی خود باشند. اینها خواب نیستند، اما خود را به خواب می زنند و کسی که خود را به خواب می زند، هرگز برنخواهد خواست.

کسانی هم هستند که اصلاح طلبند، اما به دنبال مدینهء فاضله ای می گردند که مدتهاست نمی یابندش. آنچه را که می بینند باور نمی کنند و به دنبال دیدن باورهایشان هستند. در عالم روشنفکری بهترینند و در عالم سیاست بدترین.

سخنی با اینان دارم که هم در مبانی با اینان هم نظرم و هم در هدف. اما در مسیر هر یک به راهی معتقدیم، که بدون شک به یک غایت نمی رسیم و یکی از ما دو تن ره به خطا می برد.

با همهء اختلاف نظری که با قدمتی 7 ساله بین ما سایه افکنده بود، سایه ترسناک آمدن احمدی نژاد و کاندیداتوری خاتمی ما را به یک همگرایی موقت رسانده بود که امید می رفت زمینه ای برای هم اندیشی بیشتر در آینده باشد. اما رفتن خاتمی و آمدن موسوی ما را با یک سوال بی جواب روبرو کرد که گویا اهمیتش کمتر از سایهء شوم ادامهء دولت مهرورز نیست.

مهمترین چالش این روزهای این اصلاح طلبان آرمانگرا، اصلاح بودن و یا اصولگرا بودن موسوی است.

از آنجا که می دانم این چالش تا 4 سال آینده هم گریبان ما را رها نخواهد کرد، بگذارید آب پاکی را روی دست این دوستان بریزیم و بگوییم که موسوی را یک اصولگرا فرض کنید.

در یک سوی میدان اصولگرایی هست به نام احمدی نژاد که طعم دلپذیر حکومت مهرورزش را با همهء وجود چشیده ایم و در سوی دیگر اصولگرایی است به نام موسوی. اصولگرایی که دوستانی در بین اصلاح طلبان دارد. از آزادی بیان سخن می گوید، از فقدان امنیت اجتماعی نگران است، به رسانهء آزاد معتقد است، حامیانش در صفوف اصلاح طلبانند، نه سابقهء سرکوبی در کارنامه دارد، نه جایی از خشونت حمایت کرده، توصیه گرش خاتمی است و پشتیبانش اکثریت اصلاح طلبان.

در دولت یکی صاحب روزنامه ای می شوی که بیانگر عقایدت باشد و هزینه اش را هم می پردازی، در دولت دیگری به تو فرصت پرداخت هزینه هم داده نخواهد شد و سخن نا گفته به آنجایی می روی که باید.

اصلاح طلبان آرمانگرا! از انتخابات شورای شهر دوم تا کنون 7 سال است که جز شکست چیزی نصیبمان نگردیده. در این 7 سال جز تباهی آرمانهایی که روزی برایش جنگیدیم چه چیزی عایدمان گشته؟ آیا نه این است که هر بار به چیزی کمتر از قبل راضی گشته ایم؟ تا کجای جهنم باید به پیش برویم تا بفهمیم که شالودهء دموکراسی در باتلاق بنا نمی گردد؟

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

جمع آوری گشت های ارشاد؛ یک شعار انتخاباتی یا وعده ای قابل تحقق؟

اینکه آیا جمع آوری گشت های ارشاد وعده ای قابل تحقق است یا نه، یک بحث است و اینکه آیا میر حسین موسوی اعتقاد قلبی و عزمی راسخ برای تحقق آن دارد یا نه، بحثی دیگر.

در جواب قسمت اول باید گفت که تحقق چنین وعده ای امری ممکن است مشروط به آنکه مجری آن فردی مقتدر و صاحب نفوذ بوده و از پشتوانهء مردمی مناسبی نیز برخوردار باشد. برای قضاوت در مورد اقتدار موسوی چاره ای جز رجوع به عملکرد وی در دوران نخست وزیری وی نیست. از سوی دیگر، میزان رأیی که در انتخابات نصیبش می گردد، موتور محرکهء وی در پی گیری مطالباتی خواهد بود که وعده اش را داده است.

اما آنچه که در این روزها مخالفان و مدافعان میر حسین را روبروی هم قرار داده است، تجربهء تلخی است که وعده های دروغین محمود احمدی تژاد، نصیب مان گردانده. در واقع یکی از دهها دستاورد دوران 4 سالهء محمود احمدی نژاد همین بی اعتمادی افراطی به مسئولین نظامی است که رئیس جمهورش بی محابا دروغ می گوید. بنا به دلایلی که در ذیل خواهد آمد، معتقدم که وعده های میر حسین موسوی ناشی از اعتقاد قلبی اوست و نه یک شعار تبلیغاتی.

اول آنکه آنهایی که محمود احمدی نژاد را پیش از دوران ریاست جمهوری اش می شناختند، می دانستند که وعدهء آزادی دادن به جوانان و احترام به سلایق آنان، هیچ نسبتی با عقاید شخصی وی ندارد و این مهم در نوشتارهای آن روزها به وفور به چشم می خورد. اما در مورد میر حسین موسوی داستان عکس این است. هیچ تضادی در سابقهء تاریخی موسوی و شعارهای تبلیغاتی امروز وی دیده نمی شود. در واقع می توان مسیر شعارهای امروز موسوی در عملکرد گذشتهء وی پیدا کرد.

دوم آنکه احمدی نژاد فردی است عوام گرا و عوام فریب و بسیار پرگو که بخش خاصی از جامعه را به عنوان مخاطب خود برگزیده است. وعده ها و شعارهای بی شماری که احمدی نژاد می دهد بخشی از شخصیت فردی اوست که نمونه اش را حتی در بین اصولگرایان به سختی می توان یافت. اما در این سوی میدان میر حسین موسوی کسی است که به سختی سخنی می گوید و وعده ای می دهد. همین رفتار محتاطانه، سبب گشته تا سابقه ای از سخن گفتن بی حساب و کتاب از وی به جا نمانده باشد.

سوم آنکه احمدی نژاد بخشی از جامعه را به عنوان مخاطب خود برگزیده، که به دلیل بهره گیری کمتر از رسانه های گروهی، بخش فراوانی از وعده های بی شمار هر روزهء احمدی نژاد را به فراموشی سپرده اند. فضای سرکوب و خفقان و تعطیلی مطبوعات و فیلتر اینترنت هم کمک فراوانی برای به چالش کشیده نشدن این رئیس جمهور پوپولیست در سطح عوام کرده است. اما پایگاه اجتماعی میر حسین، قشر حساس و پرسشگر جامعه هستند. قشری که راههای کسب خبر و اطلاعات را حتی در فضای خفقان زدهء امروز ایران می شناسند و لحظه ای موسوی را در فراموشی وعده هایش راحت نخواهند گذاشت.

و آخر آنکه تبدیل شدن وعده های احمدی نژادی به هزاران طنز و لطیفه ای که 4 سال دست به دست مردم گشت، درس عبرتی گشته، که بعید به نظر می رسد تا مدتهای مدیدی نامزدهای انتخاباتی، برای گرفتن رأی، به هر خار و خاشاکی دست بیاویزند.

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

چهره ای جدید از موسوی مدل 88

اولین کنفرانس مطبوعاتی میر حسین موسوی حاوی مطالبی بود که برای نخستین بار دریچه ای از امید را به سوی طرفداران اصلاحات گشود. سخنان موسوی حاوی نکات مثبت ومنفی بسیاری است که از دیدگاه یک اصلاح طلب نکات مثبتش چربش فراوانی به ابهامات موجود دارد. نحوهء خبر رسانی های بعدی ستادهای میرحسین و پررنگ نشان دادن بخشهایی از این گفت و گو نشان می دهد که کدام بخش از سخنان امروز موسوی برنامه های کلیدی وی هستند و کدام یک تنها یک شعار تبلیغاتی.

در همین راستا، واکنش روزهای آیندهء اصلاح طلبان و اصولگرایان، موسوی را وادار به ورود چند بارهء خود به مهمترین بخشهای کنفرانس امروز خواهد کرد. چنانچه مواضع امروز موسوی با پافشاری روزهای آیندهء وی و تبلیغ گستردهء ستادهای اجرایی وی همراه گردد، بنا به دلایلی که در ذیل خواهد آمد، حتی می توان موسوی را طلیعهء شکلی از اصلاحات دانست، که در مواردی بنیادی تر و پایدار تر از 8 سال اصلاحات دوران خاتمی است.

موسوی در سخنان امروز خود به سه حوزه وارد شد. حوزه هایی که ورود به آنان در این مقطع از تاریخ، حتی در توان اصلاح طلبان شناسنامه دار هم نبود.

حوزه اول حوزهء امنیت اجتماعی بود. اهمیت این حوزه از آن جهت است که یکی از مهمترین فصل بندی های وی با اصولگرایان در سالهای آیندهء خواهد بود. وعدهء جمع آوری گشتهای ارشاد، برای قشر جوان جامعه، که بیشترین درصد تحریم گران را هم در بین خود دارد، به حدی جذاب است که حتی اگر باورش هم سخت باشد، به امتحان کردنش می ارزد.

از سوی دیگر، این وعده، تفاوت بسیار آشکاری با وعده های انتخاباتی نامزدها دارد چرا که وعده ای است، مشخص و معین و قابل پی گیری. از همین رو پتانسیل فراوانی برای جذب آرای تحریم گرانی که مطالبات اجتماعی دارند، پدید آمده است.

حوزهء دوم آن جاست که وعدهء فراهم کردن بستری برای گردش آزاد اطلاعات را میدهد. شعاری که یکی از مهمترین آرمانهای توسعهء سیاسی است. حداقل فایدهء چنین وعده ای این است که موسوی درد را به درستی شناخته است و منشا فساد را شناسایی کرده، هر چند که برای درمان راه سختی پیش روی دارد. من به شخصه شکی ندارم که امکان تحقق 50 درصدی چنین وعده ای هم محال است. اما اگر گامی هم به این سو برداشته شود، می توان به برداشتن گامهای دیگر هم امیدوار بود. یکی از مهمترین وظایف اصلاح طلبان، ارائه و پیشنهاد راهکارهای عملی برای تحقق چنین راه مبارکی است. تبدیل چنین وعده ای به یک خواست ملی، بستری را فراهم می سازد که کمترین حاصل آن، تبدیل شاخصهای رفاه و توسعه به بالاترین سطح تاریخ معاصر می باشد.

اما سومین حوزه، باز کردن بحثی بود که حتی پیشروترین اصلاح طلب هم از ورود به آن، حداقل در فضای سال 88، اجتناب می کرد.

سخن گفتن از امکان تغییر قانون اساسی در زمانهء فعلی دستاوردی است که طرفداران افراطی توسعهء سیاسی را برای حمایت نکردن از وی آچمز کرده است. نکته ای که باید بدان توجه کرد این است که به هیچ وجه بحث موسوی، پیش قدم شدن برای تغییر قانون اساسی نیست، نکتهء با ارزش در این بخش از سخنان موسوی شکستن تابوی سخن گفتن از تغییر قانون اساسی است. موسوی فتح بابی کرده است که هم فاصلهء وی را از محافظه کاران دورتر می کند و هم مجالی برای کسانی فراهم می کند با هزینه ای کمتر به این بحث پر دردسر وارد گردند.

اینکه در طی روزهای باقیمانده تا انتخابات و طی سالهای پس از پیروزی موسوی چه بهره ای از این شعار بنیادی نصیبمان گردد، گواه راستی آزمایی وعدهء کسانی است که به دنبال روزنه ای برای تحقق اصلاحاتی بنیادی و پایدار می گشتند.

موارد فوق همان فصل مشترکی که اصلاح طلبان دغدغهء یافتن آن را داشتند. موسوی مدل 88 را غنیمت بدانیم و به دنبال بهره گیری از ظرفیت های فردی وی برای پیشبرد آرمانهای اصلاحات باشیم.

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

"اسب تروا"ی اصولگرایان و حدیث مکرر خوش خیالی اصلاح طلبان

جایی از مسعود بهنود خواندم (که نمی دانم از چه کسی نقل قول می کرد) که فاشیست ها آرام و بی صدا می آیند. مصداق این عبارت را بارها خوانده ایم و دیده ایم و اینک به جای بازخوانی تاریخ، در شرف تکراری دیگر هستیم.

امروز اردوی محافظه کاران را سکوتی مرگ بار فرا گرفته. وای جغدی هم نمی آید به گوش. چنان گوشهء عزلت گزیده اند که گویی خود را برای شکستی بزرگ آماده می کنند. هر چه در اردوی اصلاح طلبان فریاد و هیاهو است، آن طرف سکوت است و سکوت.

سکوتی که قدمت آن به انصراف خاتمی بر می گردد. از آن روز که اصلاح طلبان تنها برگ برندهء خود را با دست خود پاره کرده اند، گویا آبی بر آتش اصولگرایان پاشیده شد. عجیب تر آن است که این روزها، آن هم در حالی که موسوی و کروبی سوار بر موج ضد احمدی نژادی، چهار نعل، کسب محبوبیت می کنند، باز هم صدایی از آن طرف به گوش نمی رسد. در عوض شواهد و قرائنی به چشم می آید که گویا پشت احمدی نژاد در حال خالی شدن است.

داستان سکوت اصولگرایان و ضعیف پنداشته شدنشان از سوی اصلاح طلبان، و پیروزی های مکرر احمدی نژادی، قدمتی 7 ساله دارد. کسی سیمای اصلاح طلبان را در فردای نشستن احمدی نژاد بر کرسی شهرداری تهران به یاد می آورد؟

4 سال پیش، همان روزها که کروبی و معین شدند چکیدهء اصلاحات، به باورشان آمده بود که در بدترین حالت کرسی ریاست را به هاشمی خواهند داد. استراتژیست های سازمان مجاهدین برای رفع خطر احتمالی، ویژه نامه ای در افشای لاریجانی نوشتند. در مذمت قالیباف و میلیونها پول بی زبانی که خرج خود کرد، سخنها گفتند اما....اما محمود را به هیچ انگاشتند.

فردای انتخابات، چشمان از حدقه در آمدهء اصلاح طلبان و آغاز لبخندهای احمدی نژادی به یادمان آورد که فاشیست با ساز و دهل نمی آید.

این که این بار اصولگرایان چه سودایی در سر دارند، من نمی دانم. اما همان قدر می دانم که بار دیگر، سکوت پر معنای اصولگرایان پس از انصراف خاتمی از این روست که رقابت با موسوی و کروبی به مذاقشان خوش آمده و برگهای برندهء خود را از ترس بازگشت خاتمی یا به میدان آمدن رقیبی مقتدر در پستو نگه داشته اند.

به میدان آمدن موسوی و متعاقب آن کناره گیری خاتمی "اسب تروا" ی دیگری بود که بیرون قلعهء اصلاح طلبان بدانها پیش کش شد و گویا آنان نیز با رغبت تمام این هدیه را در آغوش کشیدند.

شاید طی روزهای آیندهء و پس از قطعی شدن انتخاب موسوی به عنوان کاندید اصلاح طلبان، صدای چکمه هایی به گوش رسد که در این 7 سال بارها شنیده ایم اما عبرت نگرفتیم.

شکل ورود موسوی به عرصهء انتخابات، ایستادن وی در برابر خاتمی و فاصله گرفتن وی از اصلاح طلبان، همهء نشانه های اسب تروا را با خود دارد. اما آن کس که نخواهد ببیند، هرگز نمی بیند.

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

اینجا سوئد است صدای من را از گوتنبرگ می شنوید(2)

اینجا گوتنبرگ است. شهری پر از ایرانی. ایرانیانی که قدمت اکثریتشان بر می گردد به سالهای اول انقلاب و شاید هم جنگ. آمدنشان به اینجا مال همان روزهایی است که سوئد مثل خوردن یک لیوان آب پناهندگی می داد به ایرانیانی به ستوه آمده از جنگ و شاید هم جستجو گر آزادی. و اینها آمدند...

در این بین هموطنانی را می بینی که صدای آزادی خواهی شان بیشتر از سایرین گوش نواز است. کسانی که چنان در پیلهء خود بزرگ بینی خزیده اند که پس از سالها زندگی در یکی از آزادترین کشورهای دنیا نه بهره ای از فرهنگ جامعه ای آزاد را دارند و نه درکی از ایران امروز. همانهایی هستند که بودند. در 30 سال پیش مانده اند. 30 سال زندگی در غرب ذره ای از جهل مرکبشان نکاسته. شعار "مرده باد" را که از اینان بگیری تمام هویتشان را گرفته ای. به فرزندانشان نفرت آموخته اند و از مزرع کینه جویی ارتزاق می کنند.

اینجا گوتنبرگ است. سالها پیش وقتی که خط هوایی تهران-گوتنبرگ به راه افتاد، از راهپیمایی و شبنامه و بیانیه و هر چه که در توان داشتند به کار بستند تا این پرواز به راه نیافتد تا به زعم ایشان جاسوسان رفت و آمد نکنند. همان پروازی که هم اکنون هفته ای 700 مسافر را بین این 2 شهر جابجا می کند.

اینجا گوتنبرگ است. شهری که با وجود این همه ایرانی، حتی یک دفتر کنسولگری ندارد و دهها ایرانی حاضر در این شهر و شهرهای جنوب سوئد و هزاران دانشجوی شاغل به تحصیل در این شهرها باید برای کارهای کنسولی خود تا استکهلم بروند. چرا؟

از قضای روزگار، این بار قصور و کوتاهی متوجه دولتمردان ایران نیست. همین ایرانی های آزادیخواه، راه اندازی دفتر کنسولگری و بررسی 80هزار پروندهء باد کرده در سفارت استکهلم را مصداق توطئه و آدمکشی می دانند. انگار که از استکهلم نمی توان توطئه کرد و برای آدمکشی حتما باید در گوتنبرگ بود.

اینجا گوتنبرگ است. قرار بود طی 2 روز گذشته یک کنسولگری سیار به مدت 2 روز در این شهر برای بررسی پرونده های انباشته دایر شود. اما حزب کمونیست کارگری، همان ها که هم کیشانشان ننگ بر هم زدن کنفرانس برلین را تا ابد بر پیشانی دارند، همانها که احتمالا در اقصی نقاط جهان مشغول دفاع از کارگران در ایران هستند با راهمپیمایی و تجمع به ضرب و شتم کارمندان حاضر در این کنسولگری پرداختند و قهرمانانه سند افتخارشان را در وبسایتهایشان منتشر کرده اند.

تنها تجربهء یک سال زندگی در سوئد شناخت کسانی بود که شعارهای پر زرق و برقشان از برای بالا رفتن از پلکانی است که اگر به پای آن پلکان هم نزدیک گردند، برخلاف اسلاف خود برای به راه اندازی حمام خون حتی منتظر بالا رفتن از آن هم نمی نشینند. اینان میوه های بی مغزی هستند که اگر روزی در کوی و برزن دیدیدشان، با سلام و تبسم از کنارشان گذر کنید.

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

چند پرسش مهم از احمد زیدآبادی

سوال من از زیدآبادی و همهء کسانی است که هنوز هم پروژهء کاندیداتوری نوری را پی گیری می کنند.

اگر کاندید کردن عبدالله نوری به منظور رد صلاحیت احتمالی وی و پس از آن نشستن در خانه ها و شرکت نکردن در انتخابات و پایان ماجرا باشد، باید گفت که هیچ فایده ای بر آن مترتب نیست. اما اگر قرار بر این است که کاندید رد صلاحیت شدهء ما پس از انتخابات رهبری جنبشی را بر عهده گیرد، آن وقت موضوع متفاوت است و سوالاتی چند را به ذهن متبادر می سازد.

-چرا هیچ وقت آقای زیدآبادی و دیگر طرفداران نوری از نقشی که نوری باید پس از انتخابات به عهده گیرد سخنی به میان نمی آورند؟

-اگر قرار است که ایشان در قالب یک اپوزیسیون در داخل کشور جریانی را راهبری کند، ساز و کار آن چیست؟ در فضایی که یک وبلاگ نویس هم از امنیت کامل برخوردار نیست، آیا امکان فعالیت اپوزیسیونی به رهبری عبدالله نوری در فضای سیاسی ایران وجود دارد؟ آیا به یک باره آستانه تحمل مسولان نظام بالا خواهد رفت؟

-ناگفته پیداست که موج بازداشت ها و سرکوب گریبان طرفداران و حامیان رسانه ای نوری را خواهد گرفت. و آنچه عیان است ناتوانی نوری و دیگران در استیفای حقوق این بازداشت شدگان جدید. آیا همان اتهاماتی که روزی گریبان خاتمی را گرفت که از ناکارآمدی خاتمی در پی گیری حقوق طرفدارانش سخن می راندند، گریبان گیر نوری نخواهد شد؟

- آیا باور ندارید که حضور پر رنگ نوری، فضای امروز ایران را رادیکال تر خواهد کرد؟ آیا جامعهء امروز ایران پذیرش رادیکال تر شدن فضای سیاسی کشور رادارد؟ آیا یأس و نا امیدی، تنها ثمرهء رادیکال تر کردن جامعهء امروز ایران نیست؟

و مهمترین سوال:

برای راهبری جنبشی فراگیر آیا باید با کاندیداتوری ریاست جمهوری و رد صلاحیت شدن آغاز کرد؟ آیا در جامعه ای که یک رئیس جمهور اصلاح طلب بر سر کار است امکان فعالیت برای فعالین سیاسی در کف جامعه فراهم تر نیست؟ آیا نمی توان هم از کسی حمایت کرد که به آزادی های مدنی پایبند تر است و در آن زمان از این آزادی های مدنی بهره جست؟

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

سید! چشمان بی شماری امشب تا سپیده دم بیدار است

اصلاح طلبان می روند که در حساس ترین روزهای حیات خود، با تصمیمی نابخردانه و با دست خود برای همیشه از عرصهء سیاست بیرون روند. خبرهایی از احتمال انصراف خاتمی به گوش می رسد. انصرافی که دلیل آن تکثر کاندیداهای اصلاح طلب ذکر شده. در این بین انصراف خاتمی از بیم شکستن آرا مصداق بارز خودکشی از ترس مرگ است.

خاتمی در بدترین حالت هم پیروز انتخابات در همان دور اول بود. کروبی و موسوی تنها توان شکستن آرای اصولگرایان را داشتند. پس دلیل انصراف خاتمی چیست؟
اگر خاتمی با این اقدام خود قصد شرمنده ساختن رقبای به ظاهر اصلاح طلب خود دارد، باید گفت کروبی که اصلا معنای شرمندگی را نمی داند موسوی هم که با نحوهء ورود خود به انتخابات شرمندگی را شرمنده کرده.
کوتاه سخن آنکه سید! عرز خود می بری و زحمت ما میداری. حتی 10 درصد از آرای تو به صندوق موسوی نخواهد رفت. طرفداران تو رأی خود را به صندوق کسی نخواهند ریخت که حتی جایی اصلاح طلب بودن خود را اعلام نمی کند. تکلیف کروبی هم که از مدت ها قبل معلوم بود. این اقدام تو تنها امضا کردن سند شکست اصلاحات است.

سید! لختی درنگ کن. چشمان بی شماری امشب تا سپیده دم بیدار است.

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

شبی که به پهنای یک صورت گریستم

ساعت 2 بامداد سحرگاه 4 تیر 84 بود. نسیم خنکی می وزید. به همراه رضا یکی یکی حوزه های رأی گیری را پشت سر می گذاشتیم. همه چیز به پایان رسیده بود. رضا نای باز گشتن به استانداری و نوشتن گزارش را هم نداشت. کنار خیابان لب یک جوی نشستیم. ناگهان به پهنای یک صورت گریستم. هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتیم. من سکوت را شکستم و به رضا گفتم اگر یک هفته به عقب برگردیم.... اشکی در صورت رضا دیدم. دیگر ادامه ندادم.
حتی تصور نشستن احمدی نژاد بر صندلی خاتمی هم برایم سخت بود. یاد 8 سال قبل افتادم. لبخندی بر گوشهء لبهایم نشست. درهای مسجد الرسول هنوز باز بود. به رضا گفتم به پشت سرت نگاه کن. این آخرین نظارت ما بر انتخابات بود. به منزل برگشتم. فیلم تبلیغاتی دکتر معین را بار دیگر نگاه کردم. امکانات حقیر ما حتی توان رساندن آن فیلم به مردم را از ما گرفته بود. باید خود را برای 4 سال ریاست کسی آماده می کردیم که روزی در کسوت استاد من بود و زیر و بمش را می شناختم.
اینک من در غربتم و رضا همچنان در ایران برای اصلاحات می جنگد. در این سالها بارها این فیلم 19 دقیقه ای را دیده ام و هر بار به سان همان شب گریستم.

فیلم تبلیغاتی دکتر معین 1
فیلم تبلیغاتی دکتر معین 2
فیلم تبلیغاتی دکتر معین 3