ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

روز تولد من

می دانم که نوشتن از زادروز خود در چهارمین دههء زندگی، غم نامه ای می شود که با نگاهی حسرت بار، آرزوی بازگشت روزهایی را دارد که هرگز باز نخواهند گشت.
اما می نویسم. می نویسم که شاید زنده کردن این روز ، آنهم در اولین سال غربت، به یادم بیاورد که هنوز خونی در رگهایم جاری است.
سرنوشت من از همان روزی رقم خورد که زادروزم همزمان با روز کارگر شد. سرنوشتی که در 33 سالگی ام مرا وادار به نوشتن از روزهایی کرده که طعم تلخ حقارت را با تک تک سلولهایم تجربه کردم.
اما امیدی که شاید ناشی از حس خرافه پرستی ام باشد مرا امیدوار به تحولی شیرین در 33 سالگی ام می کند. حسی که به من می گوید که وقتی رقمهای سن انسان شبیه هم گشت، او باید چشم انتظار تحقق رویایی شیرین باشد.اتفاقی که باید برای دیدنش 11 سال به انتظار نشست.
در 11 سالگی ام بزرگترین رویای روزهای کودکی ام که داشتن یک برادر بود، به همت پدر و مادرم جامهء عمل پوشید. برادری که هم اکنون تکیه گاه مادر رنج کشیده ام شده. برادری که تنها میراث من برای او، رویاها و کارهای نیمه تمام من در ایران است.
22 سالگی ام با روزهای آمدن خاتمی عجین گشت. همان روزهایی که برای اولین بار طعم تلخ بازداشت را چشیدم، ولی لذت پیروزی خاتمی بیش از آن بود که این تلخی ها خرابش کند. روزهایی که برای نخستین بار قلم به دست گرفتم و برای نخستین بار نوشتم.
و اینک در 33 سالگی ام انتظار تحولی شگرف را می کشم که نمی دانم چیست؟ همین قدر می دانم که اگر 33 سالگی ام آسان از کف برود، باید 11 سال به انتظار روزهای 44 سالگی ام بنشینم. روزهایی که نمی دانم آیا هرگز خواهد آمد؟
روزها می آیند و می روند و تنها خاطراتی می ماند که رهایم نمی کند. خاطرهء 11 اریبهشت 30 سالگی ام در رشت، 31 سالگی ام در تهران، 32 سالگی ام در مشهد و اینک 33 سالگی ام در گوتنبرگ....

خواجگان دربند نقش ایوان

نیک می دانستم که اگر زبان به شکوه باز کنم که چرا واکنش یک ملت به تغییر نام خلیجش بسیار بیشتر از واکنش آنان به حقوق زایل شدهء انسانهای آن مرز و بوم است و اینکه چرا کسی برای حرمت چکمهء دختران، حکم سنگسار، نداشتن حق طلاق زنان، نداشتن حق حضانت مادران، حجاب اجباری بانوان، مقام دوم اعدامیان در دنیا و انتخابات آزاد، یک میلیون امضاء جمع نمی کند و آیا تغییر نام یک خلیج، از فارس به عرب، از همهء اینان مهمتر است، پارسیان غیرتمند این مرز بوم پای حکم تکفیر مرا امضاء می کنند.
آخر می دانید، هنوز پایمان را از ایران بیرون نگذاشته، غیرت ایرانی و حس وطن پرستی ما نم کشیده. فریب ظواهر غرب را خورده ایم، از سوئدی ها همین بی تعصبی شان به همه چیز را یاد گرفتیم. از نظر این سوئدی های بی تعصب وطن یعنی آدمهای موجود در آن، همه اش دنبال برابری زن و مرد و این چرندیات هستند.
روزهای اول، وقتی شنیدم که در روزگار نه چندان دور، یک فرانسوی، شاه کشور سوئد شده و در تمام دوران سلطنتش زحمت سوئدی حرف زدن را هم به خود نداده، از معلم سوئدی خود دلیل بی غیرتیشان را پرسیدم، بندهء خدا بر و بر به من نگاه کرد و گفت که چرا فکر می کنی این قضیه خیلی مهم است؟ وقتی به آنها از قدمت هزاران سالهء تمدن خود می گفتم، و آنها با انگشت اشارهء خود صف طولانی متقاضیان پناهندگی سوئد را به من نشان می داد که با هزاران بدبختی خود را به اینجا رسانده اند تا در پناه کشور بی تعصب سوئد از شر تمدن 2500 سالهء خود رها شوند، وقتی که به آنان از منشور 2500 سالهء حقوق بشر خودمان می گفتم و آنها با لبخندی بر لب وضع فعلی دو کشور را مقایسه می کردند... کم کم با خودم فکر می کردم که چرا برای ما ایرانیان، پیشینه و خاطراتمان، تا این حد مهم تر از حال است؟ و چرا فکر می کنیم که روزی این گذشتهء تاریخی نجاتمان می دهد؟
اینجا و از میان این همه ایرانی پراکنده در دور و بر ما، از مسلمان گرفته تا نامسلمان، از مذهبی گرفته تا لامذهب، از اصولگرا گرفته تا اصلاح طلب، هر کدامشان و با هر فکر و اندیشه، وقتی به چنگ یک سوئدی کنجکاو می افتند که می خواهد از ایران بداند، به جای سخن گفتن از ایران امروز، از هخامنشیان می گویند.
گویا همه میخواهند که در پناه شکوه پیشین پارسیان، فراموش کنند که ابتدایی ترین حقوق امروز یک دنیای آزاد، برایشان رویایی دست نیافتنی است. به گذشته نگاه می کنند تا حال را نبینند. آنانی که توان ستاندن "نانشان" نیست، از برای ستاندن "نام" بلوایی به پا کرده اند.
باز هم می گویم که "اگر قرار است از آن همه شکوه و عظمت پارسیان فقط یک اسم برایمان بماند، بگذار همان هم نماند..."

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

من رأیم را به خلیج عربی می دهم

داستان ایمیلهای خلیج فارسی همچنان داغ است. دستشان درد نکند این عربهای نازنین، که هر از گاهی به داد کسانی می رسند که دلشان لک زده برای یک ژست میهن پرستی بدون دردسر.
دور و برم پر است از میهن پرستانی که برای تغییر نام یک خلیج، که حتی در صورت تغییر نام آن نیز یک پیمانه از سهم آبمان کم نمی شود، فریاد وا مصیبتا سر داده اند. همان هایی که وقتی رئیس جمهورمان زیر پرچم خلیج عربی عکس یادگاری می گرفت، وقتی وزیر خارجهء ما از سهم 13 درصدی دریای خزر سخن می راند، وقتی قرارداد الجزایر مضحکهء طالبانی میشد، خبری از آنها نبود.
صد البته لذت ژست میهن پرستی برای گرفتن یک میلیون امضاء علیه رئیس جمهور به دردسرهای احتمالی آن نمی ارزد. پس این نمایش تبلیغاتی بماند برای مسائل بی دردسری همچون تغییر نام خلیج فارس.
پارسیان غیرتمند! خواجگان دربند نقش ایوان! شرمتان می آید که بیگانگان نام خلیجتان را پارسی نخوانند؟ پس قدم رنجه کنید و به این سوی مرز بیایید. بیایید تا ببینید تا چه چیز امروز ایران، مایهء حقارت ماست. بیایید و با سری افراشته از حرمت چکمهء دخترانتان بگویید، از 4 همسری مردانتان سخن برانید، از مترقی بودن حکم سنگسار، از زندگی در آزادترین کشور دنیا، از نداشتن حق طلاق همسرانتان، از نداشتن حق حضانت مادرانتان، از حجاب اجباری بانوانتان، از مقام دوم اعدامیانتان در دنیا و از انتخابات آزادتان.
بیایید تا ببینید تا پایه های سست این خانهء از پای بست ویران، به رنگ و لعاب نام خلیج فارس هم محکم نمی گردد.
ای کاش برای یکی از اینها امضاء جمع می کردیم. من شرمم می آید که بگویم در میهنم امضاهای تغییر نام خلیج دهها برابر امضاهای برابری حقوق زن و مرد است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به زندگی در دنیای آزاد و عدم تبعیض است، یک جای دنیا افتخارشان به داشتن آزادی در هزاران سال پیش است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به اجرای اعلامیهء جهانی حقوق بشر است، یک جای دنیا افتخارشان به نوشتن اولین منشور حقوق بشر در 2500 سال پیش.
قرار است اسم خلیج فارس بشود خلیج عربی. اصلا من هم رأیم را به خلیج عربی می دهم. مگر چیزی هم از میراث پارسیان مانده؟ بگذارید نام خلیج فارس هم برود کنار همان میراث گذشتگان. قول می دهم که سالهای سال می توانیم پز نام قبلی اش را به دنیا بدهیم.
اگر قرار است از آن همه شکوه و عظمت پارسیان فقط یک اسم برایمان بماند، بگذار همان هم نماند...

کاندیداتوری عارف و بازی دو سر باخت جبههء مشارکت

اعلام کاندیداتوری عارف به فاصلهء 1 سال مانده به انتخابات ریاست جمهوری، بدعتی مبارک و در عین حال نا میمون در شیوهء رقابتهای انتخایاتی ایران است.
مبارک از آن جهت که فرصت کافی برای نقد و به چالش کشیدن یک کاندیدا را برای مردم و منتقدان سیاسی باقی می گذارد، نه آنکه همچون 2 انتخاب گذشته، شناخت ماهیت اصلی رئیس جمهور به ماههای پس از انتخاب وی موکول گردد. و نا میمون از آن جهت که این اعلام کاندیداتوری نه از جانب یک یا چند حزب، بلکه از جانب یک فرد صورت گرفته.
این عمل که نشأت گرفته از زیرکی منحصر به فرد شخص محمد رضا عارف می باشد، به نوعی گروههای سیاسی و حتی شخص خاتمی را آچمز کرده است.
اما مطمئنا بزرگترین متضرر این تصمیم جبههء مشارکت خواهد بود. حزبی که یک سال آینده را فرصتی مغتنم برای باز سازی خویش می دید، هم اکنون ناخواسته وارد میدانی می گردد که امید فتحی در آن نیست.
3 سال پیش، وقتی که جبههء مشارکت برای بازیابی محبوبیت از دست رفتهء خود، اقدام به شفاف سازی مرزبندی خود با گروههای محافظه کارتر جبههء اصلاحات نمود و با شعار اصلاح طلبان پیشرو قدم به میدان مبارزات انتخابی گذاشت، با یک انتخاب نابخردانه در معرفی کاندید ریاست جمهوَری، همهء زحمات خود را به نابودی کشاند. زحماتی که می توانست در صورت به بار نشستن، سر منشاء اصلاحاتی عمیق و پایدار در عرصهء سیاسی کشور گردد.
در آن مقطع تاریخی که جبههء مشارکت می توانست با انتخاب فردی حزبی که در پیشینهء خود دارای سوابق روشنی از دیدگاههای آزادیخواهانه باشد پا به عرصهء انتخابات بگذارد، به سمت و سویی رفت که بیش از هر چیز به گذشتن از فیلتر شورای نگهبان اندیشید و از همین رو به انتخاب یک "کاندیدای شورای نگهبان پسند" همت گماشت. ما حصل این تدبیر فردی شد چون دکتر معین، که نه از سابقهء چندان درخشانی در وزارت خود متناسب با شعارهای لیبرال انتخاباتی خود برخوردار بود و نه از قدرت سخنوری برجسته ای در مقایسه با رقبای خود بهره می برد. باقی داستان را دیگر خود می دانید...
جبههء مشارکت دهها اسم چون رضا خاتمی، میردامادی، تاج زاده، رمضان زاده و ... در اختیار داشت که در صورت کاندید نمودن هر کدام از آنان، از شانس به مراتب بالاتری نسبت به انتخاب معین، برای پیروزی برخوردار بود و اگر کاندیدشان از دم تیغ شورای نگهبان می گذشت، حداقل دیگر لقب سپاه شکست خورده را یدک نمی کشیدند.
داستان کاندیداتوری عارف تکرار همان تراژدی 3 سال پیش است. با این تفاوت که نه عارف توان اعلام شعارهای لیبرال معین را دارد و نه جبههء مشارکت محبوبیت 3 سال قبل را.
اگر جبههء مشارکت بدون توجه به کاندیداتوری عارف به معرفی کاندیدای حزبی خود بپردازد و پس از رد صلاحیت احتمالی کاندید خود - که با توجه به پایگاه اجتماعی آسیب دیدهء جبههء مشارکت محتمل به نظر می رسد- به اعلام حمایت از عارف بپردازد، که از همین حالا تکلیفش با دولت بعدی(در صورت پیروزی عارف) مشخص است. اما اگر در حمایت از عارف(چه از ابتدا و چه پس از رد صلاحیت کاندید حزبی خود) پذیرای شکستی دیگر شود، ادامهء حیات سیاسی این حزب با سبک و سیاق فعلی به خطر می افتد.
شاید با ذکر موارد فوق، کاندیداتوری خاتمی را تنها راه نجات جبههء مشارکت از اوضاع فعلی بدانیم. اما اگر چشم امیدمان را از آمدن خاتمی و منصرف شدن عارف برداریم و برای یک بار هم که شده بخواهیم که نه به اتکای افراد بلکه استعانت از قدرت حزبی خود، پیروز انتخابات بعدی باشیم، آیا راهی برای نیل به این مهم متصور هست؟

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

اینجا سوئد است، صدای من را از گوتنبرگ می شنوید

اینجا گوتنبرگ است. شهری پر از ایرانی. ایرانیانی که قدمت اکثریتشان بر می گردد به سالهای اول انقلاب و شاید هم جنگ. آمدنشان به اینجا مال همان روزهایی است که سوئد مثل خوردن یک لیوان آب پناهندگی می داد به ایرانیانی به ستوه آمده از جنگ و شاید هم جستجو گر آزادی. و اینها آمدند...
آمدند و با ملقمه ای از راست و دروغ -و بیشتر هم دروغ- داستانی سر هم کردند و از برای گرفتن یک اقامت، عزت داشته و نداشتهء یک مملکت را حراج کردند.
و اینک میبینیشان که از پس غبار نشسته بر خاطراتشان، یک آرزوی ناکام و شاید هم یک حسرت بی پایان همچنان موج میزند. جوانهایشان دیگر نشانی از ایران ندارند و پیرهایشان -حتی آنان که در رفت و آمد به ایرانند- وقتی از ایران حرف می زنند، گویا از ایرانی صحبت نمی کنند که تو از آنجا آمده ای، از ایرانی حرف می زنند که ساختهء ذهن خودشان است. برخی شان هم، همهء آن داستانهایی که هنگام گرفتن پناهندگی ساخته اند، از بس تکرار کرده اند، باورشان شده.
اینجا سوئد است. مردمی دارد که احترام به عقاید دیگران را از کودکی می آموزند. اینجا کسی در صحبت با تو نه از گرایش سیاسی تو سوال می کند و نه از مذهب تو. اما ایرانیهای ساکن اینجا، در اولین برخورد این دو سوال را به روشی زننده تر از گزینشهای ایران، ار تو می پرسند. و نحوهء هم کلام شدنشان با تو، تابعی است از پاسخی که به این دو سوال می دهی.
اینجا سوئد است. ایرانیان اینجا اصرار فراوانی به استفادهء کلمهء "درود" به جای "سلام" دارند. اگر در استفاده از کلمهء سلام اصرار بورزی، تو را مأمور حکومت می دانند. و جالب تر اینکه، فرزندان این مدعیان زنده کردن زبان پارسی، از تکلم زبان مادری خود عاجزند. این است عاقبت این فرو مایگان مدعی هویت، که چند صباح دیگر، صورت در خاک می کشند بی هیچ میراثی از ایران زمین.
ایجا سوئد است. مهد مخالفان حکومت ایران، همان هایی که برازنده ترین لقب برایشان "ورشکستهء سیاسی" است. از بس دوستانم مرا از ملاقات با آنها ترسانده بودند، خیلی اوقات پس از دیدن یک ایرانی، ملیتم را هم مخفی می کردم. و وقتی که از بد روزگار با برخی شان هم کلام شدم، آنان را وحشتناک تر ار آن دیدم که تصور می کردم. در پس نقاب زیبای آزادی خواهی، فاشیستهایی را دیدم که شعار آزادی خواهیشان فقط برای رسیدن به کرسی های قدرت است.
و من می ترسم. می ترسم که نقدهایمان به کسانی که دستی بر ادارهء ایران دارند -به جای اصلاح امور- نابود کنندهء آنانی باشد که می توانند نقشی در ساختن ایرانی آزاد ایفا کنند، و ملت ایران را به دامن کسانی بیاندازد که از فرط حقارت، مصون از هر نقد مانده اند. کسانی که اگر پایشان به ایران زمین رسد، از عقدهء به جا مانده از این سالها، حمام خون به راه می اندازند. و بار دیگر آغاز گر تاریخی پر از خشونت و ظهور استبدادی دیگر...

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

به زاری از ته دل، یک «دلم می خواست» می گوید...

باز هم گاه انتخابات است. انتخابات که چه عرض کنم، همانی که همه می دانیم. از یک طرف می دانیم که از این نمایشنامهء تراژیک چیزی در نمی آید و از سوی دیگر می خواهیم که عادت نکنیم به سکوت و انفعال و انزوا. 24 اسفند با رویای شکست استبداد و جهل به میدان آمدیم. رویایی که هرگز به واقعیت نپیوست. و ما از پیش می دانستیم که این رویایی بیش نیست. می دانستیم که روشهای اصلاحگرایانه برخلاف اقدامات ویرانگر انقلابی، نیاز به همراهان فراوان دارد. آن گاه که می دیدیم که گفتار و رفتار اصلاح طلبان گواه استیصال و درماندگی کسانی است که شکست را از پیش پذیرفته اند و با این همه افتراق و اختلاف در اردوی اصلاحات، شاید چشم انتظار یک معجزه بودیم.
اما اکنون...اکنون دیگر همه می دانیم که معنای برداشتن نام خاتمی از بالای لیست اصلاح طلبان چیست. می دانیم و به روی خودمان نمی آوریم.
دلمان می خواست شاهد ایرانی بهتر می بودیم. دلمان می خواست که حکومتی می داشتیم که رفتار دولتمردانش ما را مضحکهء این و آن نمی کرد. دلمان می خواست، اما برای نابودی استبداد فقط خواستن دل کافی نیست.
ما امروز اصلاح طلبانی را می خواهیم که خود تشنهء آزادی باشند، که حقوق انسانی ما را پاس بدارند، که حاکم کنندهء ارادهء ملت بر ملت باشند، که برای استیفای حقوق مظلومان، مستظهر به پشتیبانی ملت باشند نه امیدوار به لابی با قدرت.
یک بار دیگر به نام کسانی نگاه می کنم که قرار است به نام اصلاح طلب، جامهء وکالت این مردم را بر تن کنند. شاید اگر من هم روز انتخابات در تهران بودم، دستم برای نوشتن نام اینان به قلم نمی رفت.


ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

وزیری که شاه را قربانی می کند

این نام را به خاطر بسپارید: داود دانش جعفری، وزیر بر کنار شدهء دولت احمدی نژاد. کسی که در بی سابقه ترین مراسم تودیع یک وزیر، چیزی را نا گفته نگذارد.
از داستان قدیمی انحلال سازمان مدیریت گرفته تا به سخره گرفتن سخنرانی های اخیر احمدی نژاد دربارهء مافیای سیگار، از مزاحمت های مشاوران وی گرفته تا نقش غیر قابل انکار دولت دربارهء گرانی مسکن، از بالا بردن حجم نقدینگی و از نا آگاهی احمدی نژاد به علم اقتصاد و ...همه را گفت.
سخنانی که پس لرزه های اصلی آن را باید در انتخابات ریاست جمهوری دهم دید.
محمود احمدی نژاد، کسی که همهء اطرافیان خود را همچون مهره های شطرنج می دید و برای مات کردن حریفان از قربانی کردن هیچ وزیری ابا نداشت، این بار در حال قربانی شدن توسط وزیری است که بر خلاف محاسباتش زبان باز کرده. امری که تا پیش از این چندان مرسوم نبوده.
بدون شک احمدی نژاد بیش از هر فرد دیگری در شوک ناشی از شنیدن این سخنان است. وی در حالیکه به نظر می رسید که در سال نو آوری و شکوفایی برای تخریب هر کسی که در سر راهش قرار دارد چک سفید دریافت کرده و ابایی هم از برکناری فله ای کلیدی ترین وزرای خود و شاخ به شاخ شدن با رئیس مجلس ندارد، به ناگاه با افشاگریهای وزیری مواجه گشته که با سخنان خود خواب را از چشمان وی ربوده است. سخنانی که این بار، تنها دست آویز رقبای اصلاح طلب وی نخواهد گشت بلکه رقیبان اصولگرای وی نیز که به زعم دانش جعفری از مجلس گرفته تا مجمع تشخیص مصلحت از وی رنجیده اند، نیز بدان تمسک می جویند. همین عامل و گستردگی این انتقادات سبب می گردد تا بدین باور برسیم که این انتقادات هرگز نمی تواند بدون تحریک و هماهنگی سران جناح راست صورت گرفته باشد. علی الخصوص که وزیر وزارتخانه ای در اعتراض به وی زبان باز کرده که امیدهای او در انتخابات بعدی در آنجا خلاصه می شود. میدانی که قرار است محل سازماندهی میلیونها رأی وی در سال منتهی به انتخابات باشد.
شاید اگر در طی چند ماه آینده سیاست های پوپولیستی احمدی نژاد مقبولیت لازم را در بین مردم پیدا نکند، رقبای اصولگرای وی توان جلب نظر رهبری مبنی بر عدم حمایت بیشتر از محمود احمدی نژاد را بیابند. و مطمئنا همین امر وی را در ادامهء سیاست های ماجراجویانه اش دست به عصاتر خواهد کرد.
در این مقطع ابهام آمیز، آنچه بدیهی به نظر می رسد این است که عکس العمل رقبای اصولگرا بسیار فراتر از حد تصور وی بود.


ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

پاسخی به مقاله بابک داد

«جناب آقای خاتمی! انحلال حزب مشارکت توسط شما ضروری است.»
باور کنید جملهء فوق از محمود احمدی نژاد نیست. این جمله از آخرین فرموده های آقای بابک داد است. به زعم ایشان، مشارکت یک قبیله بیشتر نیست و خاتمی هم رئیس قبیله، جنبش اصلاحات هم یک مشکل بیشتر ندارد، آن هم وجود جبههء مشارکت و لذا باید نابود گردد.
با خواندن مطلب ایشان ابتدا گمان کردم که شاید منظور ایشان از جبههء مشارکت همان اعتماد ملی است اما کم کم به این نتیجه رسیدم که ایشان خاتمی را درست نمی شناسد و نمی داند که آن کس که برای حضور در انتخابات چک سفید امضاء کرده، خاتمی است و نه جبههء مشارکت. معلوم نیست که «مطهر سازی» آقای خاتمی و سیاه نمایی رفتار حزب مشارکت ناشی از تعلق خاطر ایشان به شخص خاتمی است و یا به یاد نیاوردن وقایع سالهای نه چندان دور. وگرنه یک نگاه ساده به انتخابات مجلس هفتم نشان می دهد که با وجود عدم حضور جبههء مشارکت در انتخابات، همین جناب خاتمی به برگزاری نمایشی ترین انتخابات بعد از انقلاب همت گمارد.
آقای داد! این ثروت مردمی(خاتمی) که شما سنگ آن را به سینه می زنی، یک انتخابات رقابتی و آزاد به ملت ایران بدهکار است.
اما قسمت جالب این نوشتار آنجا است که حرف از کمپین اصلاحات به رهبری مشارکت و انحصار طلبی این گروه می زند. در واقع آقای داد هم جاهلانه در همان دامی می افتد که از سالها پیش نیرو های محافظه کار برای اصلاح طلبان گسترده اند. جناح محافظه کار با دانستن این موضوع که پیشرو ترین نیرو های اصلاح طلبان، در میان همین جبههء مشارکت قرار دارند، به تحریک سایر گروههای اصلاح طلب پرداخته و با سززنش آنان از اینکه زمام امور خود را به دست این گروه سپرده اند، سعی در تحریک سایر گروهها و تعمیم همهء ناکامی های شورای شهر اول و مجلس ششم به این حزب در نزد افکار عمومی نمودند.
اما واقعیت این است که هیچ گاه جبههء مشارکت در جناح اکثریت اصلاح طلبان قرار نداشته است. انتخاب عبد الله نوری به ریاست شورای شهر اول و انتخاب الویری و پس از آن ملک مدنی به شهرداری تهران و گزینش مهدی کروبی به ریاست مجلس ششم و عدم انتساب همهء افراد فوق الذکر به جبههء مشارکت، بزرگترین گواه این مدعاست....

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه

داستان مکرر مافیا، این بار سیگار

«آنها خيال نکنند زماني كه بنده يک نفر را عوض مي‌کنم مي‌توانند با جوسازي‌هايشان شرايط را به نفع خود عوض کنند، بنده تا ريشه کن شدن فساد ايستاده‌ام و از کسي باکي ندارم.»
«دیروز مطمئن شدیم، گرانی مسکن تقصیر یک بانک فاسد است.»

حدستان درست است، جملات فوق، گوشه ای از آخرین رجز خوانی ها و افشاگریهای محمود احمدی نژاد است. در پس پردهء نامگذاری سال نو آوری و شکوفایی، نوری در حال درخشیدن است. اهمیت سال منتهی به انتخابات ریاست جمهوری بسیار بیشتر از آن است که این بار با چند تا سخنرانی کلیشه ای سر و ته قضیه جمع شود. او با همان زبان عامه پسندش همه چیز را می گوید، جوری حرف می زند که هم طرفداران خاصش به هیجان بیایند و هم حساب کار دست اطرافیانش بیاید. سخنانی که شبیه آن را در یک سال آینده فراوان خواهیم شنید. از همین الان به همهء طرفداران پر و پا قرص جناب رئیس جمهور، این مژده را می دهیم که سال 87 پر است از حرفها و کارهای مهیج. تصمیماتی که اگر چه شاید کمترین تأثیری در بهبود اوضاع معیشتی مردم نگذارد اما چنان جو روانی عظیمی علیه مخالفانش به راه می اندازد که آن دسته از طرفدارانی را که دلشان لک زده برای کله پا شدن چند نفر آدم اسم و رسم دار، حسابی امیدوار نگه می دارد.
این بار غیر از پرداختن به مافیای مسکن و نفت، مافیای جدیدی کشف شده. وقتی که گفته های وی را می خوانید به ادبیات به کار رفته در کلامش دقت کنید. به نظر شما مخاطبان این شیوهء سخن گفتن، از کدامین طبقهء اجتماعند؟ خواهید دید که او حتی وقتش را هم برای امثال من و شما هدر نمی دهد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

رئیس جمهوری که زیاد حرف می زند

محمود احمدی نژاد از بحران مسکن می گوید و گله می کند از اینکه چگونه یک زوج جوان در آغاز زندگی خانه ای را اجاره کنند. حتی از گفتن قیمت اجارهء یک خانهء 80 متری با ذکر جزئیات هم صرف نظر نمی کند تا نشان دهد تا چه حد به اوضاع مسلط و آشناست.
اینها بخشی از آخرین اظهارات مردی است که سخنان تکراری و کلیشه وارش را پایانی نیست. احمدی نژاد در طول 3 سال گذشته، بیشتر از 16 سال ریاست جمهوری هاشمی و خاتمی برای مصاحبه و سخنرانی وقت گذاشته است. او زیاد حرف می زند اما به عقیدهء من پرت و پلا نمی گوید. او بازار هدف خود را در جامعهء امروز ایران پیدا کرده. هیچ تلاشی هم برای گسترش آن نمی کند. زبان مخاطبانش را شناخته و خیلی راحت با آنان هم کلام می شود. حتی زیاد حرف زدنش نیز در راستای نیاز مخاطبانش است.
شاید آن روز که دوستانش مدرک این آقا را توی بوق می کردند -که از قضای روزگار دستی در عمران و شهر سازی دارد- و پس از یک سال تجربه در شهرداری، حتی بدبین ترین طرفدار ایشان هم باور نمی کرد که کمتر از 2 سال، داستان مسکن به بحرانی ترین مشکل این دولت بدل گردد.
اما برای محمود توفیری نمی کند. مشکل هر چه می خواهد باشد، او جوابش را آماده دارد. برای کسی که ظرف 3 سال گذشته بیشترین وقت خود را صرف سخن گفتن با عامه پسند ترین ادبیات کرده است، حتی انکار روز در زیر تابش خورشید هم کار سختی نیست.
نمایش تکراری دیدارهای مردمی، جمع آوری نامه های میلیونی آنان، گفتگوی رو در رو با مردم و مصاحبه های تمرین شده، بخشی از یک بازی تبلیغاتی رئیس جمهوری است که بیش از هر کس دیگری از بلوغ سیاسی یک جامعهء در حال توسعه آگاه است. حتی اطرافیان وی و رسانه های وابسته نیز وظایف کاملا مشخص و تعریف شده ای دارند. تعریف و تمجید از وی و جمع و جور کردن گافهای متعدد او دو هنری است که دوستان وی می بایست از آن برخوردار باشند. دو هنری که تعبیر عوامانهء آن، کاسه لیسی و ماله کشی است. عدم توانایی در اجرای هر یک از دو وظیفهء فوق برابر است با بستن چمدانها. کاری که وی نشان داده از انجام آن هیچ ابایی ندارد و مصداق آن هم برکناری متعدد وزرا و مشاورین است.
به عنوان مثال، وقتی قرار است تا در مورد بحرانی سخن بگوید که دولت را تا کمر در گل فرو کرده، چنان آرام و خونسرد و مطمئن سخن می گوید که گویی رهبر یک اپوزسیون در حال انتقاد از دولت است و انگار نه انگار که رئیس جمهور خود اوست. او با زیرکی، قبل از اینکه کسی سوالی بپرسد ، خود سوال احتمالی را مطرح می کند و خود را آشنا به مشکل نشان می دهد، سپس شروع به جواب می کند و همه را متهم می کند، کسی را هم از قلم نمی اندازد...
مثل روال همیشگی از رئیس جمهور قبل آغاز می کند که رکود مسکن در دورهء او سبب ساز گرانی اخیر گشته. سپس از عده ای - که هیچ گاه و در هیچ جا و بر هیچ کس نام این عده مشخص نخواهد نگشت- سخن به میان می آورد که با گرفتن وام نقدینگی را به جامعه تزریق کردند(البته ما قبلا فکر می کردیم که گرفتن وام در حوزهء احتیارات دولت است). پس از آن نوبت به داستان نخ نما شدهء مافیای مسکن می رسد و در پایان وزیر مسکن را مورد خطاب قرار داده و از وی می خواهد تا سریع تر طرحهای خوبی را که در دولت بررسی شده، به اجرا در آورد. حتی در صورت وخامت بیشتر اوضاع هم دست رئیس حمهور خالی نیست. برکناری وزیر نالایق، یکی دیگر ازکارهایی است که به محبوب تر شدن وی کمک می کند. بعد هم نوبت شعارهای پوپولیستی هست....
اینکه مردم حق دارند مسکن ارزان داشته باشند... طرحها باید ابتکاری باشد... قسمت اعظم توجه ما به روستا هاست... نمی گذاریم عده ای بیت المال را غارت کنند. خلاصه اینکه از کابینهء دولت قبل و مجالس فعلی و قبلی همه متهم هستند ولی رئیس جمهور همچنان غمخوار توده های مردم است.... و این داستان ادامه دارد

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

در پس پردهء نامگذاری سال نو آوری و شکوفایی

در نگاه اول انتخاب امسال به نام نو آوری و شکوفایی، اتفاق مهمی نیست. حتی دیدن اینکه تمامی مقامات رسمی نظام و رسانه های دولتی و در لابلای صحبتهای خود بارها از نوآوری و شکوفایی سخن به میان می آورند هم چیز جدیدی نیست. اما اگر این دو را در کنار علاقهء مفرط رهبر ایران به دولت احمدی نژاد و اصرار فراوان احمدی نژاد به تغییر رویهء دولتهای گذشته در 3 سال قبل قرار دهیم، آن گاه زوایای پنهان این انتخاب به ظاهر معمولی خود را نشان می دهد.
احمدی نژاد و حامیانش بیش از هر کس دیگری اهمیت سال منتهی به انتخابات ریاست جمهوری را می دانند و نیک می دانند که تنها با تکیه بر روشهای سلبی نمی توان از پس منتقدین و مخالفین بی شمار نهفته در طیف های مختلف سیاسی بر آمد. سابقهء چند سالهء این گروه سیاسی که چند وقتی است با حفظ هستهء مرکزی خود از آبادگران به رایحهء خوش خدمت تغییر نام داده است، نشان می دهد که توانایی و خلاقیت فراوانی در اتخاذ روشهای پوپولیستی و گرد آوری آرای نیمهء متوسط به پایین جامعه را دارد. اما 4 سال ادارهء کشور و به جا گذاردن تورمی کم سابقه -علیرغم دستکاری فراوان آمارهای منتشره- و گافهای فراوان سیاسی چه در داخل و چه در خارج از کشور، موجب گشته که انتخابات سال 88 به مراتب سخت تر از سال 84 برای این گروه و حامیانش باشد.
هر چند که پیشینهء این گروه در انتخابات گذشته این نوید را می دهد که این بار با دستانی پر تر از گذشته به استقبال حیاتی ترین روزهای زندگی سیاسی خود رود، اما شاید مهمترین سدی که در برابر ابتکارات خلاقانهء احمدی نژاد برای جلب آرای جامعه خودنمایی می کند، اتهام سنگین غیر کار شناسی بودن اقدامات وی است، اتهامی که در شش ماه پایانی سال به شکل فزاینده ای شدت خواهد گرفت.
از این رو نام گذاری سال نو آوری و شکوفایی، بهترین هدیه از سوی رهبر بود تا وی بتواند با توجیه تصمیمات عجیب و غریب خود در لوای نو آوری و شکوفایی، تمامی گروههای رقیب را خلع سلاح کرده و با فراغ بال به اجرای طرحهای پوپولیستی خود همت گمارد. مردی که نشان داده بیش از هر کس دیگری از هنر صحبت با توده ها بهره مند است.
هر چند که در این روزها شاهد بستر سازی گسترده و پر حجم رسانه های وابسته به حاکمیت و زمینه سازی برای نو آوری های متحیر کنندهء دولت احمدی نژاد هستیم اما با دیدی بازتر می توان یافت که شروع بازی به روزهایی بر می گردد که بودجهء سال 87 به صحن علنی مجلس رفت. شکل غیر متعارف بودجهء 87، انعطاف بی نظیر آن و اختیارات بی حد و حصر دولت در نحوهء مصرف آن، نوید روزهایی خبرساز را در سال پیش رو می دهد. خبرهایی که از نخستین روزهای سال -بر طبق سنت نا نوشتهء این دولت- به صورت شایعاتی فراگیر دهان به دهان نقل می گردد. خبر هایی چون گرفتن حق تعرفه گذاری پزشکان از سازمان نظام پزشکی، تغییرات کابینه و پرداخت یارانهء نقدی به مردم - نظیر آنچه کروبی وعده کرده بود- و دهها خبر دیگری که در راه است، همه در راستای نو آوری های دولت در سال جدید ارزیابی می گردند.
شاید خواندن اولین یادداشت احمدی نژاد در سال جدید پیش بینی وقایع امسال را خیلی سهل و ساده گرداند. آنجا که در تصویر سازی سال جدید از موانع سه سال گذشته برای تغییر رویه دولتهای قبل سخن گفته و مژدهء برطرف شدن این موانع را در سال نو آوری و شکوفایی داده. وقتی کسی که در تغییر روش دولتهای گذشته از تغییر ساعت رسمی کشور هم نگذشته بود، تازه اینک از نو آوری و کنار گذاشتن روشهای گذشته سخن می گوید، خدا می داند که چه انقلابی در راه است.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

اصلاحات طلبان و مشارکت غیر فعال

فرض کنید که عده ای تصمیم گرفته اند که یک ائتلاف تشکیل بدهند. از قیافهء همدیگر خیلی خوششان نمی آید، اما تصمیم گرفته اند برای رسیدن به یک هدف بزرگ، فعلا اختلاف ها را کنار بگذارند. اما آن هدف بزرگ چیست؟ آن هدف بزرگ چیزی نیست جز شکست دادن گروهی سیاسی که در طی دو و نیم سال فعالیت سیاسی خود به اندازهء بیست و پنچ سال گاف داده است. ظاهرا کار سختی نیست اما مشکلات کوچکی وجود دارد. مثلا اینکه این ائتلاف به اندازهء اعضای خود سخنگو دارد و هر کس هر چه دلش می خواهد می گوید و اگر عشقش بکشد ممکن است که صحبتهای خانوادگی شب قبل را، فردا صبح به عنوان دیدگاه ائتلاف بیان کند. مشکل دیگر آینده نگری است. نه اینکه آینده نگر نباشند، مشکل اینجاست که تعریف آینده از نظر آنها کمی با تعریف عام آن تفاوت دارد. از نظر این ائتلاف، آینده از همین الان شروع می شود تا نهایتا دو سه روز آینده. صبح که از خواب پا شدند تصمیم می گیرند تا امروز چه کار کنند، البته ممکن است که تا ظهر تصمیمشان عوض شود.
مصداق بزرگ تعاریف فوق، همین ائتلاف اصلاح طلبان خودمان است. قبل از ادامهء بحث به سخنان زیر توجه کنید:

«اختیار شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات به 10 کاندیدای اصلاح طلب واگذار شده است....اگر کاندیداهای اصلاح طلب در استان تهران به این جمع بندی برسند که در انتخابات شرکت کنند ائتلاف از آنها حمایت خواهد کرد، ولی اگر تعدادی از کاندیداها انصراف دهند و بقیه باقی بمانند سیاست جدیدی اتخاذ خواهد شد.» (عبدالله ناصری، سخنگوی ستاد اصلاح طلبان)

« چند راه حل وجود دارد. یا همه انصراف دهند که به دلیل ادامه ی لیست و طبعاً نظرات مختلفی که افراد دارند، کنار کشیدن عملی نخواهد بود و یا هم مثل دور قبل فعالانه شرکت کنند و ستادهای ائتلاف و نام یاران خاتمی هم بر آن وجود داشته باشد که این کار با ادعاهای فراوانی که در مورد تقلب و تخلف و جا به جائی آرا مطرح شده و نامه آقایان خاتمی و کروبی و بی پاسخ ماندن آن منافات دارد. به نظر می رسد تنها راه عملی این باشد که خود کاندیداها تصمیم بگیرند و بدون آنکه ستاد ائتلاف اصلاح طلبان و نام یاران خاتمی مطرح شود، نسبت به ادامه ی فعال یا غیر فعال بدون برای دور دوم تصمیم بگیرند. گرچه دلیلی وجود ندارد که در مرحله دوم برای ورود اصلاح طلبان، به خصوص افرادی مثل مجید انصاری که می توانند هدایت کننده ء اقلیت اصلاح طلب باشند امکانی بگذارند. در هر حال مشارکت غیرفعال احتمالاً گزینه ی اصلاح طلبان برای دور دوم انتخابات در تهران خواهد بود.» ( جمع بندی محمد علی ابطحی از جلسهء مجمع روحانیون)

به قول علی دایی « شما اصلا فهمیدید چی شد؟» شما را نمی دانم اما من به شخصه لذت فراوانی از شنیدن این نظرات بردم.
...یا همه انصراف دهند که ممکن است بعضی ها نخواهند انصراف دهند...یا همه بمانند که ممکن است بعضی ها نخواهند بمانند تازه اگر بخواهند بمانند، ما نامهء جناب خاتمی را چه کارش کنیم؟... شاید هم عده ای بمانند، عده ای نمانند که البته ممکن است باز هم تقلب شود... خلاصه بهتر است مشارکت غیر فعال داشته باشیم.
خیلی سعی کردم معادلی برای «مشارکت غیر فعال» پیدا کنم. اما چون چیز مودبانه ای پیدا نشد، به همین خاطر از گفتن آن صرف نظر می کنم.
فکرش را بکن، تو بیایی آبرو و وقت و پول و هزار چیز دیگرت را هزینه کنی، ما حصلش بشود نفر سی ام تهران، آن وقت با مشارکت غیر فعال قرار است این مرغ در حال احتضار برایمان تخم دو زرده کند.
اصلا آقایان می توانند بگویند که با این تفاسیر، برای شرکت در انتخابات بعدی و از جمله دور دوم همین انتخابات، انتظار چه چیزی را می کشند؟ نشسته اند به امید پرت کردن یک تکه استخوان؟ و یا شاید انتظار دارند کسانی که حتی یک اقلیت را در مجلس تحمل نکردند، فردا ریاست جمهوری را پیش کش کنند.
هر چقدر که ما در اردوی محافظه کاران آدمهای زیرک و خلاق و بازیخوان و برنامه ریز می بینیم، این طرف پر است از آدمهایی که شعور سیاسی شان به اندازهء یک دلفین است و رد شدن از حلقه را فقط منوط به گرفتن غذا از دست مربی شان می بینند.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

ورزش بانوان و فقه پویای شیعه

یکی از چیزهایی که این طرفها به وفور یافت می شود، بچه های کم سن و سالی هستند که به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آنها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.
چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن سیمای جمهوری اسلامی احساس وظیفه می کند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند 16 ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد. گویا این هموطن 16 ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند. نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن 16 ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد. از آنجایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی چیزها اصلا خوب نیست و باعث می شود تا بوی بد آن به مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه های ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان 16 ساله ای رفت که با سوالات ساده و بی آلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروز ایران از چنان منطق بی پشتوانه ای برخوردارند که حتی از قانع کردن یک نوجوان 16 سالهء سوئدی هم ناتوان است. توجه شما را به این سوال و جواب جلب می کنم:

_ میگم خانومای ایرانی تو ایران هم مجبورن با همین لباسا ورزش کنن یا فقط وقتی که از ایران میان بیرون باید اینا رو بپوشن.
_ نه تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ یعنی اگه شما اونا رو بدون این لباسا ببینین اشکال نداره؟
_ من این رو گفتم؟
_ آره دیگه، خودت گفتی تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ اونا مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن واسه اینکه آقایون اصلا نمی تونن ورزش کردن خانوما رو ببینن، چون دیدن ورزش اونا با این لباسا هم اشکال داره.
_ ولی اینجا که اشکال نداره.
_ خب، اونجا داره.
_ چرا؟
_ چون ما می خواهیم خانومهامون در مسابقات جهانی شرکت کنن، ما که نمی تونیم به اینا بگیم آقایون نگاه نکنن ولی تو کشور خودمون میتونیم بگیم.
_ اینکه آقایون ورزش خانوما رو ببینن، اشکالش واسه خانوماست یا آقایون؟
_ واسه هر دو
_ اگه واسه خانوما هم اشکال داره، پس چرا خانوما میان اینجا تا آقایون خارجی نگاشون کنن؟
_ واسه اینکه اشکالش این قدر نیست که ما خانومهامون رو از مسابقات جهانی محروم کنیم
_ اشکالش چقدره؟
_ نمی دونم
_ پس فقط آقایون ایرانی نباید ورزش کردن خانومای ایرانی رو ببینن؟
_ احتمالا
_ ولی اینجا آقایون ایرانی میان ورزش خانومای ایرانی رو می بینن
_ کیا؟
_ ورزشکاران مرد ایرانی و اعضای سفارت
_ خب اینا میان تا تیم بانوان رو تشویق کنن
_ مگه تو ایران آقایون واسه چه کاری میرن ورزشگاه؟
_ خب اونجا به اندازهء کافی خانم هست که تشویق کنن
_ یعنی اگه خانم ها برای تشویق به اندازهء کافی نبودن، آقایون می تونن برن تشویق کنن؟
_ نه
_ یعنی فقط آقایون ایرانی که تو ایران زندگی می کنن نمی تونن برن ورزش خانومهای ایرانی رو ببینن؟
_ ولش کن بابا. راستی می خواهی چی کاره بشی؟

اما از آنجایی که این هموطن 16 ساله دوست ما را با سفیر ایران عوضی گرفته بود، اصلا ول کن معامله نبود.

_ میشه بگی اشکاله دیدن ورزش خانوما چیه؟
_ مشکل شرعی داره
_ شرعی یعنی چی؟
_ شرعی یعنی دینی
_ چرا؟
_ ببین عزیزم، شاید تو این کشور این چیزا عادی باشه اما تو ایران عادی نیست. به همین خاطر ممکنه آقایون با دیدن این چیزا به مشکل بیافتن
_ چه مشکلی؟
_ ممکنه به گناه بیافتن
_ یعنی شما هم ممکنه با دیدن مامان من به گناه بیافتی؟
_ مگه مامان تو ورزشکاره؟
_ آره
_ جدی؟ نه خب.منظورم اونا بود
_ اونا کی هستن؟
_ اونایی که این قانون رو گذاشتن منظورشون این بوده که ممکنه بعضی از مردا به گناه بیافتن نه همه شون
_ تو کشور شما واسه اینکه بعضی از مردا به گناه نیافتن، جلوی همهء مردا رو می گیرن؟
_ آره
_ خب دیدن ورزش خانوما از تلوزیون که بیشتر میتونه آقایون رو به گناه بندازه، چون تلوزیون تصویر بسته تری نشون میده.
_ من گفتم که ورزش خانوما از تلوزیون پخش میشه؟
_ مگه نمیشه؟
_ نه
_ پس اون خانومی که نمیتونه بره ورزشگاه چه جوری ورزش خانوما رو میبینه؟
_ احتمالا نمی بینه
_ این جوری که هیچ تبلیغی برای ورزش خانوما نمی شه و بتدریج خانومای کشور علاقه مندی خودشون رو به ورزش از دست میدن
_ نه بابا، این طورا هم نیست
_ من اگه جای خانومهای کشورتون بودم در اعتراض به این مسأله دیدن مسابقات ورزشی آقایون رو تحریم می کردم
_ کی به تو گفته که خانوما می تونن برن ورزش کردن آقایون رو ببینن؟
_ مگه نمی تونن؟
_ نه
_ چرا؟
_ چون اون هم مشکل شرعی داره
_ یعنی تلوزیون شما اصلا ورزش رو پخش نمی کنه؟
_ چرا ورزش آقایون رو پخش می کنه
_ این که خانومها ورزش آقایون رو از تلوزیون ببینن که بدتره
_ چرا؟
_ وقتی که من به استادیوم میرم با خودم یک دوربین هم میبرم چون از اون بالا چیزی پیدا نیست ولی از تلوزیون همه چیز پیدا است
_ خب، آره .... راستی بابات کجاست؟
_ اگه خانومها نباید ورزش کردن آقایون رو ببینن، پس چرا خانومهای ورزشکار شما وقتی میان اینجا، ورزش کردن آقایون رو میبینن
_ ببین! یه چیزایی هست که شاید خودش بد نباشه ولی اشاعهء اون اشکال داره
_ اشاعه یعنی چی؟
_ اشاعه یعنی ترویج و همگانی کردن اون
_ یعنی اگه همه بیان و ورزش رو ببینن خوب نیست؟ من قبلا فکر میکردم که دولتها کلی پول خرج میکنن تا همه بیان سراغ ورزش.
_ نه! ترویج بی بند و باری اشکال داره
_ مگه دیدن ورزش بی بند و باریه
_ ببین! این حرفا واسه اینه که تو دلیل حجاب رو نفهمیدی. ما اعتقاد داریم که حجاب یک محدودیت نیست بلکه مصونیت هست.
_ معنی این جمله که الان گفتی چیه؟
_ یعنی اینکه من غلط بکنم دیگه بیام خونهء شما.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

لحظه شماری جناب احمدی نژاد برای مذاکره با آمریکا

سایت رادیو زمانه از رژه نوروزی ایرانیان در نیویورک، گزارشی تهیه کرده که شاید خواندن این گزارش برای ایرانیان غربت زده بسیار جذاب باشد. اما نکتهء جالب توجه در این گزارش توزیع پرچم جمهوری اسلامی ایران و خودداری مردم از دریافت آن بود. و آنچه که از این هم جالب تر می نماید توزیع این پرچم به همراه پرچم آمریکا توسط دوره گردی بود که از سوی شخصی مجهول الهویه، مأمور به انجام این کار گشته بود.
مثل اینکه جناب احمدی نژاد تصمیم گرفته هر جوری شده در دورهء ریاست جمهوری خود، سر میز مذاکره با آمریکا بنشیند و با تلاشهایی از این دست، سعی در از بین بردن دیوار بلند بی اعتمادی و ایجاد قرابت و نزدیکی بیشتر بین مردم دو کشور دارد. البته آن طور که از این گزارش پیداست، این تلاش به علت عدم همکاری ایرانیان مقیم آمریکا عقیم ماند. متن کامل گزارش را می توانید در زیر بخوانید:



«اگر نوروز امسال در کشورمان ایران بی‌ساز و دهل آغاز شد و خبری از رنگ و برگ بهاری، و مرغ و ماهی مشهور نبود اما در نیویورک به مناسبت فرارسیدن نوروز و فصل بهار، ایرانیان رژه‌ای برگزار کردند که آمریکایی‌ها هم با نوروز باستانی ما آشنا شوند.

این رژه‌ی پرشکوه و پرجلال و پر از شور و غوغا از خیابان چهل و یکم آغاز می‌شد که به خیابان بیست و هفتم ختم شود. رژه ای که در ميان جماعت حاجی‌فیروز رقص کنان و آواز خوانان سلام و علیک می‌کرد:
"ابراب خودم سامبولی بلیکم!، ابراب خودم بز بز قندی، ابراب خودم چرا نمی‌خندی!"

پشت سر حاجی فیروز، عمو نوروز هم خندان و شادان سال نو را تبریک می‌گفت، بچه‌ها را بغل می کرد و عیدی می‌داد و فریاد می‌زد: "نوروز آمد"

تقريباً تمام اقوام و اقلیت‌های ایرانی در این مراسم شرکت کرده بودند. بسیار ی از زنان و مردان با لباس ساسانی، بختیاری، کردی، گیلکی، قشقایی، قاجاری با حرکت‌های هماهنگ، طول مسیر را طی می‌کردند و شادباش می‌گفتند.

در این مراسم بسیاری از چهره‌های مشهور هم بودند: زرتشت، مولانا، رستم، سهراب که در میان جماعت حضورشان را نشان می‌دادند.
درویشان سماع می‌کردند و به دور خود می چرخیدند؛ دستی به آسمان و دستی به زمین.

پهلوانان و بزرگ‌مردان ایرانی هم بودند. یکی جهان پهلوان بود، یکی ببر مازندران.

در جایی هم ورزش و نرمش و حرکت‌های زورخانه ای اجرا می‌شد آن‌هم به وسیله‌ی آدم شناخته شده‌ای به نام "اردوان مفید".

"مری آپیک" هم بود. یعنی همه بودند، همه‌ی کسانی که برای ایران گریه کرده‌اند، همه ایرانیان غربت‌نشین. فقط کسانی که از لغو داد و ستدشان با جمهوری اسلامی هراس داشتند، نیامده بودند که مبادا مشکلی برایشان فراهم شود.

هوا سرد بود اما مردم به هم گرما می‌دادند و رژه را تماشا می‌کردند، دست می‌زدند، شادی می‌کردند، و پرچم‌های شیر و خورشیدشان را در وزش باد بهار تکان می‌دادند. و هنگامی که پرچم بزرگ شیر و خورشید ایران را بر زمین گستردند همگی با هم هلهله کردند و اشک ریختند.
یکی از چیزهای جالب این مراسم توزیع رایگان پرچم جمهوری اسلامی بود که خریدار نداشت. و مردم تا پرچم را می‌دیدند انگار مار دوسر می‌بینند، خودشان را پس می‌کشیدند.

دوره گردی امريکايی در گاری‌اش پرچم آمریکا و بوق و شیپور و نوار رنگی و شمشیر ذوالفقار و پرچم جمهوری اسلامی پخش می‌کرد.
نبش خیابان بیست و چهارم ایستاده بود و پرچم جمهوری اسلامی را به مردم می داد، ولی کسی از او نمی‌گرفت. وقتی از آنجا رد می‌شدم یک پرچم به‌طرف من دراز کرد و کفت: "این هم برای شما."

گفتم: "می‌دانی این پرچم‌ها طرفدار و خریدار ندارد؟"

گفت: "آره. متوجه شده‌ام. من این بوق و شیپورها را برای فروش آورده‌ام، کارم همین است. هر رژه و کارناوالی که باشد من از این چیز‌ها می‌فروشم. اما امروز یک آقایی در خیابان بیست و هفتم این پرچم‌ها و شمشیرها را به من داد و گفت مجانی بین مردم توزیع کن."
گفتم: "نفهمیدی کی بود؟"

گفت: "نمی‌دانم. مرد قد بلندی بود با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید. که مقداری شمشیر به من داد و اینهمه پرچم. کلی هم پول به من داد و گفت تو فقط پخش کن، یک پرچم آمریکا بده، یک پرچم ایران. اما نمی‌داننم چرا هیچکس این پرچم‌ها را از من نمی‌گیرد. راستی شما ایرانی‌ها پرچم کشورتان را دوست ندارید؟"

لبخند زدم.
گفت: "یک آقایی هم تا این پرچم‌ها را دید گفت اگر این‌ها را دور نریزی خودم همه‌شان را آتش می‌زنم. من هم ترسیدم و پنهانش کردم توی کیسه."

گفتم: "بهتر است که همان بوق و شیپورهات را بفروشی"

دوره‌گرد، آمریکایی آرامی بود. موقعی که باهاش خداحافظی می‌کردم گفت: "راستی آقا تفاوت این پرچم‌ها با آنهایی که مردم در دستشان دارند چیه؟ چرا این پرچم‌ها طرفدار نداره."
گفتم: "موضوعش مفصل است." و به صرافت رژه بهاری خودمان افتادم و همه‌اش به این فکر بودم که، راستی پرچم ما کدام است؟ در جام جهانی فوتبال هم با این صحنه‌ها مواجه بودم و این سوال مدام در ذهنم تکرار می‌شد.

و راستی چرا مردم به "ميدان سپه" و "ميدان امام خمينی" می‌گويند: "توپخانه". به راستی که اگر مردم چيزی را دوست نداشته باشند جا نمی‌افتد.»

منبع: رادیو زمانه

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

غرب ستیزی پروفسور مولانا در دل آمریکا(3)

می دانم که مشغلهء شما فراوان است. کلاس درس و تحقیق و سمینارهای فراوان و مراسم اهداء جوایز رنگارنگ و سخنرانی های آتشین علیه امپریالیسم آمریکا دیگر فرصتی برای شما نمی گذارد که نیم نگاهی هم به ایران بیاندازید.
خیلی دلم می خواست بدانم که اگر برای یکی از این مصاحبه هایت علیه نظام آمریکا به اتهام اقدام علیه امنیت ملی آمریکا بازداشتت می کردند، در زندان هم پس از شکنجه های فراوان، چند اتهام دیگر از جمله جاسوسی و روابط نا مشروع جنسی به آن می افزودند، چه حالی می شدی.
اما تو آزادی. آزادی تا به عنوان یک ایرانی در دانشگاه آمریکا تدریس کنی، علیه حکومت آمریکا سخن برانی و تازه جایزه هم بگیری.

می دانم جناب پروفسور. می دانم که وقتی قرار نباشد کسی از خواب بر خیزد، هرگز برنخواهد خواست.

نه جناب پروفسور! زحمت نکشید. اصلا سر خودتان را هم بلند نکنید. بر خلاف آمریکا که همه چیزش نمایشی و صوری است در عوض اینجا همه چیز حقیقی است. ایران در دریایی از آزادی شناور است. مردم مرفه آن در سایهء یک حکومت دموکرات آن هم از نوع اسلامی اش به زندگی مشغولند. ای کاش فریدون مشیری بود و می دید که سقف معبد هستی فرو ریخته و طنین ناقوس آزادی از بامهای ایران به گوش می رسد. شما حواستان به امپریالیسم غرب باشد. ایران زمین به داشتن فرزندانی چون شما به خود می بالد.

جناب پرو فسور! اصلا می دانید من از کدام ایران صحبت می کنم؟

من از ایرانی صحبت می کنم که حاکمان آن بر ثروت مردمانش چوب حراج زده اند و از برای معاشقه با حزب الله و حماس، خزر و خلیج را به پشیزی می فروشند.

من از ایرانی صحبت می کنم که تخت جمشیدش امروز نماد ستم گشته و بقایای 8 سال جنگ و خونریزی سمبل افتخار.
من از ایرانی صحبت می کنم که معنای امنیت اجتماعی اش، پوشاندن چند تار موی دخترکانش است.
من از ایرانی صحبت می کنم که پاسخ مطالبات کارگر کارخانه و رانندهء اتوبوس و معلم مدرسه اش را با زندان می دهند.
من از ایرانی صحبت می کنم که پایه های سست حاکمیتش با سایت « اورکات» هم به لرزه می افتد.
ایران امروز، ایران سانسور، فیلترینگ و سرکوب است.
یادم هست که از جذابیت انتخابات آمریکا می گفتی که به سان یک مسابقهء فوتبال است.
جناب پروفسور! دیدن آن مسابقهء نمایشی حتی در رویاهای ما هم نیست. باور کن که ما به یک فوتبال سالنی با یک توپ کم باد هم راضی هستیم. اما آنچه که از میراث سالها مبارزهء پدرانمان از برای آزادی برایمان مانده، تنها یک بالماسکه است به نام دموکراسی. که هر بار به گاه انتخاباتش عده ای با ماسک مخالف بر صورت، معرکه گردان نمایشی می شوند از برای ریختن چند رأی بیشتر به کیسهء خود. بی هیچ شناسنامه و هویت مشخص، بازاری را گرم می کنند و دیگر هیچ. نه رقابتی، نه نظارتی و نه عدالتی.

نه! باور نمی کنم! باور نمی کنم که تو فرزند ایرانی! آخر مگر می شود که ایرانی باشی، مدرکت دکترا باشد، عنوان پروفسور را یدک بکشی، در دانشگاه آمریکا تدریس کنی و ببینی که در انتخابات کشورت صلاحیت افراد را دسته دسته رد می کنند، آن هم نه به دلیل مخالفت با ساختار نظام، نه به دلیل عدم التزام به قانون، نه به دلیل عدم اعتقاد به قانون، بلکه تنها به دلیل اینکه اعتقاد آنها به ولایت فقیه احراز نشده( دقت کنید فقط احراز نشده)- آن هم کسانی که سالها در این مملکت مدیر و وکیل و وزیر بودند- و آن وقت تو زانوی غم بغل بگیری که چرا حزب دموکرات آمریکا نمایندهء حزب خود را تنها با رأی 10 درصد مردم انتخاب می کند؟ و اینکه چرا هیچ یک از احزاب آمریکا اصول مسلم آن کشور را زیر سوال نمی برند؟

واقعا که آدم دلش می گیرد از این همه نابسامانی ملت آمریکا.

در شهر تهران و با رأی 3 درصد مردم تهران یک شهردار انتخاب شد به عظمت احمدی نژاد. خبرگان این مملکت که قرار است رهبری انتخاب کنند با اختیاراتی به طول و عرض اصل 110 قانون اساسی، می توانند حتی با رأی یک نفر از مردم استان خود انتخاب گردند. شورایی در این مملکت وجود دارد که قبل از هر انتخابات مخالفان خود را همانند نخود و لوبیا پاکسازی می کند، آن وقت تو، توی ایرانی، نگران مشروعیت حکومت آمریکا هستی؟

می دانم، می دانم که:
گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالهء من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

غرب ستیزی پروفسور مولانا در دل آمریکا(2)

آنچه در زیر می خوانید قسمتهایی از مصاحبهء پروفسور مولانا با ویژه نامهء نوروزی ایران است که اگر اسم ایشان را بالای مصاحبه نمی خواندم، تصور می کردم که طرف مصاحبه یکی از اعضای بسیج دانشجویی است که تمام سوابق سیاسی و مطالعاتی وی بر می گردد به 2 سال فعالیت مستمر در یکی از هیأتهای عزاداری. اگر باور ندارید خودتان قضاوت کنید....

«سيستم سياسى امريكا نظامى تک حزبى است که با دو جناح اداره می شود . يك جناح به «حزب جمهوريخواه» موسوم است و جناح ديگر «حزب دموكرات» ناميده مى شود. به عبارت ديگر اين دو حزب به ايدئولوژى واحدى معتقدند و تفاوت هاى آنها ايدئولوژيك نيست. هردوى اين احزاب از ايدئولوژى سرمايه دارى آمريكايى حمايت مى كنند و هر دوى آنها، ليبراليزم غربى را با همه لوازم آن پذيرفته اند.....
به عبارت بهتر هيچ كدام از دو حزب نظام آمريكا را زير سؤال نمى برد و به قانون اساسى آمريكا هم خدشه اى وارد نمى كند و اختلاف درباره اجراى برنامه هاست»

من نتوانستم از لابلای جملات فوق تفاوت یک رئیس جمهور و رهبر یک گروه اپوزسیون را از دیدگاه جناب مولانا تشخیص دهم. آیا یک رئیس جمهور انتخاب می گردد تا نظام یک کشور را زیر سوال ببرد و یا به قانون اساسی خدشه وارد کند؟
اگر در یک انتخابات، هیچ یک از احزاب شرکت کننده در انتخابات قائل به شکستن ساختارهای اساسی کشور خود نباشند، باید نتیجه گیری کرد که هیچ تفاوتی بین این احزاب نیست؟
و اساسا چرا باید نظام و قانون اساسی کشوری را زیر سوال برد در حالیکه آن کشور بالاترین قدرت نظامی، اقتصادی و علمی جهان است و سطح رفاه شهروندانش، در زمزهء بهترین هاست. و آن قدر جاذبه دارد که هزاران تن مثل جناب مولانا قادر به دل کندن از فرصتهای بی شمارش نیستند.

«انتخابات رياست جمهورى آمريكا اول هفته نوامبر است يعنى اول پائيز. اما همين حالا كه ما اينجا نشسته ايم يكى از دو نفر نهايى كه بايد مورد رأى گيرى واقع شود معلوم شده كه مك كين است. نفر ديگر هم در چند هفته آينده يا نهايتاً تابستان يعنى ۴ ماه قبل از انتخابات معلوم خواهد شد. يعنى از حداقل ۴ ماه قبل براى مردم تصميم گيرى شده است كه چه كسانى را انتخاب كنند.»

البته ایشان اشاره ای نکرده اند که اشکال معرفی زود هنگام کاندیداها کجاست. من تا پیش از این فکر می کردم که یکی از نشانه های توسعه یافتگی این است احزاب چندین ماه زودتر کاندیداهای خود را معرفی کرده و در معرض نقد و بررسی افکار عمومی و احزاب رقیب قرار دهند. اما شاید از نظر ایشان روش برخی از کشورها که معرفی کاندیداها به مردم 2 هفته مانده به انتخابات انجام می گردد و سوابق و افکار واقعی شان چند ماه پس از انتخاب شدن آشکار می گردد، روش بهتری باشد.

«اين دو نفر از طريق احزاب و نه از طريق مردم انتخاب مى شوند. انتخابات هاى ايالتى انتخابات درون احزاب است و كسى كه جزو حزب نباشد نمى تواند در آن شركت كند.نكته مهم اين كه در انتخابات مقدماتى ايالات نه تنها رأى گيرى تنها از ميان اعضاى حزب صورت مى گيرد (و البته بنا به قوانين در برخى ايالات عده محدود ديگرى هم اجازه رأى دادن دارند) بلكه بيش از ۳ تا ۱۰ درصد مردم در اين انتخاب شركت ندارند.»

جناب پروفسور انتظار دارند که حزب دموکرات برای معرفی کاندید حزب خود به آرای جمهوری خواهان و دیگر رقبا مراجعه نماید؟ جناب مولانا می توانند اسم 5 کشور را بیاورند که احزاب آن برای معرفی کاندید حزب خود به آرای حتی 1 درصد مردم مراجعه نمایند؟ و اینکه آیا مایهء مباهات مردم آمریکا نیست که احزاب کشورشان برای معرفی کاندیداهای خود، به جای لابی های مرسوم، با برگزاری یک انتخابات همانند انتخابات اصلی به آرای هر شهروندی که نامش را به عنوان طرفدار حزب رجیستر کرده باشد، مراجعه می کنند؟

«من مى خواهم موضوع ديگرى را هم مورد تأكيد قرار دهم. اگر اينها از عناصر وفادار هيأت حاكمه آمريكا نبودند اصلاً اجازه داده نمى شد كه تا اينجا بالا بيايند و هركدام هم كه رأى بياورد بايد در چارچوب سيستم فعاليت كند. البته شخصيت هر يك بر سياستها مؤثر است اما نبايد گمان كرد كه آمريكا تنها روى محور رئيس جمهور مى چرخد؛ پشت رئيس جمهور دستگاه نامرئى اى وجود دارد كه شما نمى توانيد آن را ببينيد. اگر اين دستگاه نامرئى وجود نداشت، آمريكا در زمان بوش حتى ممكن بود از هم بپاشد.بوش اصلاً نمى تواند هيچ چيز را اداره كند.»

اصولا موضوع پرده و محتویات پشت آن از جمله موضوعات مورد علاقه ایرانیان است. پروفسور و کارگر هم نمی شناسد. در طول تاریخ ایرانیان در هر موضوعی علاقمند کشف یک پرده و متعاقب آن ارائهء حدسیات خود دربارهء پشت آن و همچنین کنار زدن آن بوده اند. مصداق این نظریه در عوالم غیر سیاسی نیز موجود است. به عنوان مثال در عوالم عاطفی- اروتیکی نیز اهمیت وجود پرده انکار ناپذیر است.

«در آمريكا كمتر از ۴۰ درصد مردم عضو اين احزابند. اما آنچنان اين دو حزب در سياست آمريكا حكومت مى كنند كه همه مابقى مردم بايد از آنها تبعيت كنند و در طول تاريخ آمريكا هيچ كس خارج از اين دو حزب به رياست جمهورى نرسيده است.»

جناب مولانا بهتر از هر کس دیگری می داند که هیچ ممنوعیتی برای حضور دیگر احزاب در آمریکا موجود نیست. تنها محدودیت احزاب دیگر فقدان پایگاه اجتماعی است. اما آنچه من را به شک و تردید نسبت به مدارج علمی ایشان انداخت، نحوهء استدلال ایشان پس از ارائهء اعداد و ارقام است.
حتی اگر ما نعوذ بالله پروفسور بودن این بزرگوار را زیر سوال ببریم، دیپلم داشتن ایشان را نمی توانیم انکار کنیم.
اگر معتقد باشیم که 40 درصد مردم خود را در یکی از این 2 حزب رجیستر کرده اند، طبیعتا چیزی نزدیک به همین عدد هم افراد بی تفاوت جامعه را تشکیل می دهند که قائل به شرکت در هیچ انتخاباتی نیستند، چند درصدی هم وجود دارند که طرفداران غیر رسمی این 2 حزب هستند، یعنی به طور رسمی در هیچ یک از 2 حزب عضو نیستند، اما در انتخابات رأی خود را به به یکی از این دو حزب می دهند. با این تفاسیر اگر رییس جمهور آمریکا منتخب یکی از این 2 حزب باشد، چشم بندی بزرگی صورت گرفته است؟
ادامه دارد....

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

غرب ستیزی پروفسور مولانا در دل آمریکا(1)

مصاحبهء پروفسور حمید مولانا با ویژه نامهء نوروزی ایران برایم یادآور مصاحبه های تاریخی ایشان با سیمای جمهوری اسلامی بود. به یاد دارم در حساس ترین لحظاتی که سیمای دولتی ایران در مذمت نظام سرمایه داری غرب دچار کمبود بینه می گردید، فی الفور با برقراری خط ارتباطی تهران- واشنگتن از آن سوی خط کسی را به یاری می طلبید به نام حمید مولانا، با پیشوند دهان پر کن «پروفسور» و با منصب پر طمطراق «استاد روابط بین الملل دانشگاه امریکن».
شک ندارم که اگر این استاد ارجمند، محل تدریسشان در دانشگاه تهران بود، امروز عاقبتی بهتر از امثال بشیریه نداشت. فایده این جور آدمها برای نظام ایران، همان سالی یک بار مصاحبه آن هم در چارچوب مورد نظر است و کسی مثل پروفسور مولانا که حوزهء فعالیتهایش روابط بین الملل است، اگر دم دست مسئولین نظام ایران باشد، حتما کلاهشان تو هم می رود. هر چقدر هم که مقام علمی آن شخص بالاتر باشد، برخورد نظام ایران با آن شخص سنگین تر. گواه این مدعا وضعیت فعلی امثال دکتر سروش و کدیور است که اگر اینان مشغول تدریس در دانشگاههای آمریکا بودند، همهء رسانه های حاکمیت و دنباله هایشان، حسابی حلوا حلوایشان می کردند. کافی بود آنجا فقط اسمی از اسلام بیاورند حالا با هر قرائتی که دلشان می خواست اما پایت که به ایران رسید تنها یک قرائت از اسلام مسموع است و یک شیوهء حاکمیت مشروع.
البته من هرگز منکر حق مسلم ایشان در نقد نظام آمریکا نبوده و نیستم اما اگر تو یک ایرانی باشی آن هم از نوع معترض به شیوهء حاکمیت آمریکا و درست در زمانی که دولت آمریکا در خصمانه ترین موضع خویش نسبت به ایران قرار دارد، تو در دانشگاههای آن کشور بی هیچ مزاحمتی تدریس کنی، باید خیلی بی انصاف باشی تا گله از آن نظام به نزد دولتی ترین رسانه های کشوری ببری که اساتید خودش، حق تدریس در دانشگاههای کشورشان را ندارند. آن هم نه به جرم انتقاد از نظام، بلکه به جرم انتقاد از مسئولین نظام.
وقتی مصاحبهء جناب مولانا را در مورد اشکالات وارد بر انتخابات آمریکا، آن هم درست چند روز پس از انتخابات مجلس ایران می خواندم یاد آن نمایندهء محجبهء ترکیه افتادم که یک مدت سوژهء خبری کیهان و رسالت و صدا و سیما بود.
یادم می آید که چند سال پیش وقتی رسانه های ایران دربارهء مشکلات یک نمایندهء محجبهء ترکیه، شروع به حماسه سرایی کردند، نمایندهء مذکور اظهار تأسف کرد از اینکه مورد حمایت نظامی قرار گرفته که خود بزرگترین پایمال کنندهء حقوق زنان است. معنی ساده حرف این نمایندهء ترک این بود که قبای حمایت از حقوق بشر به تن حاکمان فعلی ایران خیلی گشاد است.
البته شاید جناب مولانا بدلیل مشغلهء فراوان در مسائل بین الملل، فرصت پی گیری و تحقیق دربارهء نظام ایران و انتخاباتش را ندارند و گرنه انگشت روی مسائلی نمیگذاردند که اتفاقأ پاشنهء آشیل این نظام است. شاید هم عمدی در کار بوده، کسی چه می داند....
به زودی قسمتهایی از مصاحبهء جالب جناب مولانا را در این وبلاگ خواهید دید.