ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

کردان به تاریخ پیوست اما...

کردان به تاریخ پیوست اما بوی زهم رأی اعتماد دیروز را حتی عطر استیضاح امروز و نطق های آتشین استیضاح کنندگان خوشبو نکرد. اصولگرایان خود بهتر از هرکس می دانند که کردان و کردانیان در بستر هم کیشان خود رشد و نمو کرده اند. آنهایی که امروز در مجلس دلیرانه سینهء خود را سپر کرده بودند تا اصولگرایانه کاستی های یک وزیر را افشا کنند، خود می دانند که آنچه امروز گفتند سالها می دانستند و می دانند که بلای امروز حاصل مصلحت اندیشی دیروز است.
عواقب به وزارت رسیدن کسی چون کردان در اصولگرا ترین دولت اسلامی بسیار بیش از آن است که تلاش عاجزانهء امروز مجلسیان در پاک کردن دامان خود از آنچه که امروز "کردان گیت" می نامند، به این زودیها مثمر ثمر گردد.
چند ماه دیگر، فصل برداشت آن چیزی است که اصولگراترین دولت اسلامی در این مرز و بوم کاشته.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

سرهای فرو رفته در برف "مدعی العموم"

چندین سال پیش یکی از روزنامه های اصلاح طلب مطلبی را از قول پورنجاتی(نماینده وقت مجلس) نوشت که با تکذیب وی روبرو شد. پورنجاتی در تکذیبیهء خود تأکید کرد که قصد شکایت از این روزنامه را ندارد، اما با وجود این تأکید، دادگاه با شکایت مدعی العموم! و به اتهام چاپ مصاحبهء جعلی این روزنامه را توقیف کرد.
این واقعه یکی از صدها نمایش دلیرانهء مدعی العموم در ایران است که در طی دوران اصلاحات به بهانهء استیفاء حقوق مردم، حقوق اصولگرایان را از مردم ستانده است. همین مدعی العموم که از چاپ یک مصاحبهء نادرست در یک روزنامهء اصلاح طلب نمی گذرد، همان که چاپ یک مقاله در یک نشریهء دانشجویی در بی نام و نشان ترین دانشگاه دور افتاده ترین شهر ایران را به دقت زیر نظر دارد، در برابر پروندهء عجیب و غریب کردان سکوتی اختیار کرده که انگار نه می بیند و نه می شنود.
انگار نه انگار که این آقا یک پروندهء مفتوح ازالهء بکارت دارد، انگار نه انگار که این آقا یک مدرک دکترا جعل کرده، انگار نه انگار که ایشان بدون داشتن یک لیسانس در دانشگاه تدریس کرده و انگار نه انگار که ایشان سالها با همان مدرک جعلی حقوق دریافت کرده، پست گرفته و اینک وزیر شده و انگار نه انگار که ایشان به نمایندگان رشوه داده.
نه اینکه مدعی العموم اینها را نمی بیند، خوب هم می بیند، اما شرح وظایف مدعی العموم ستاندن حقوق اصولگرایان است نه چیز دیگر.
اگر این آقای کردان به جای اصولگرا بودن، اصلاح طلب بود، که دیگر سر مدعی العموم همچون کبک در برف نبود، بلکه ایشان دستبند در دست و تحت بازجویی های برادران به خطاهای دوران کودکی خود هم اعتراف کرده بود و فیلم اعترافاتش در رابطه با ارتباطش با موساد و سیا هم آماده بود و حتی وکیلش هم اجازهء ملاقات نداشت. اما او اصلاح طلب نیست. او اصولگرا است و هنوز هم وزیر و نور چشم رئیس جمهور و فردا می رود تا در برابر نمایندگان اصولگرای مجلس از خود دفاع کند.
کسی چه می داند، شاید باز هم وزیر بماند...

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

تنها ترین وزیر

تنها 3 ماه پس از تصدی وزارت کشور، رسوایی های پیاپی (از پروندهء اخلاقی گرفته تا جعل مدرک و شایعهء رشوه به نمایندگان مجلس) از عوضعلی کردان چهره ای ساخت ماندگار با هزاران علامت سوال در برابر او، رئیس کابینه، انتخاب گرانش و نظامی با این همه داعیه که چگونه چنین فردی 30 سال در سمت های کلان کار کرده و به اینجا رسیده است و اگر نبود داستان یک نصفیه حساب درون جناحی، شاید این راز برای ابد مکتوم می ماند که کم نیستند کردانها....
امروز محمود احمدی نژاد در جملات در هم و برهمی که ناشی از بی خوابی شبهای متمادی بود و به سختی میشد از آن جملات معنا داری استخراج کرد، اعلام کرد که «به جلسهء استیضاح غیر قانونی! کردان نخواهد آمد.»
وی بهتر از هر کس دیگر می داند که زمان بازگشتنش به مجلس بسیار نزدیک است و در روزهایی نه چندان دور و پس از برکناری کردان، باید خود را برای گرفتن رأی اعتماد برای کابینه آمادهء عزیمت به مجلس کند.
شاید معنادار ترین جملهء احمدی نژاد آنجا بود که برای کردان از فعل ماضی استفاده کردو گفت: «کردان مظلوم واقع شد».
کردان امروز تبدیل به ناامیدترین وزیری گشته که حتی رئیسش امیدی به ماندن وی ندارد. او با پاهایی لرزان به جنگ استیضاحی می رود که شاید این بار هیچ نماینده ای حاضر به دوش کشیدن ننگ دفاع از وی نگردد.
داستان اهدای چکهای 5 میلیون تومانی به نمایندگان مجلس تیر خلاصی بود که کردان بر پیشانی خویش شلیک کرد. دیگر نه از حمایت های احمدی نژاد خبری هست و نه از دو دستگی اصولگرایان.
اصولگرایانی که ناامید و گرفتار آمده در این بازی 2 سر باخت، با استیضاح کردان سعی در ترمیم شخصیت خدشه دار گشتهء خود دارند و خود بهتر از هر کسی می دانند که در فاصلهء چند ماه به انتخاب ریاست جمهوری کشاندن دولت اصولگرا به مجلس اصولگرا از برای رأی مجدد به کابینهء وی چه معنایی دارد؟
امروز اصولگرایان از برای بقای فردای خود وزیری را به مسلخ میبرند.
کردان! تو مردی.

ماجرای کیف انگلیسی و هدیه های احمدی نژادی

چندین سال پیش سریالی از سیمای جمهوری اسلامی پخش گردید به نام "کیف انگلیسی". سریالی که مهمترین پیامش این بود که در رژیم گذشته غیر از مرحوم مدرس پای هیچ نمایندهء آزادیخواه و مستقلی به مجلس نرسید. سریالی که در آن نشان داده شد که چگونه نمایندگان مجلس در روز تصویب قرارداد نفت بین ایران و انگلیس با یک کیف پر از پول، اهدایی از طرف سفارت انگلستان، با تصویب این قرارداد دین خود را به اربابان انگلیسی خود ادا کردند.
هر چند که امروز نه انگلستان خبری هست و نه از آن رژیم سلطنتی اما پخش مجدد این سریال در واپسین روزهای مجلس ششم، طعنهء آشکار اصولگرایان حاکم در صدا و سیما به اصلاح طلبانی بود که ایستادگی مجلسیان را در برابر یکدست شدن حاکمیت، سند وابستگی شان به عوامل خارجی قلمداد می کردند.
و امروز، پس از گذشت 5 سال از پایان عمر مجلس اصلاحات، داستان کردان و مدارک جعلی و شاهکارهای روزافزونش، اصولگرایان را در کلافی سر در گم گرفتار کرده که شاید در این بزنگاه تاریخی پخش 3 بارهء این سریال خالی از لطف نباشد.
داستانی که با ادعای داشتن مدرک دکترا برای وزیری آغاز گشت که حتی مدرک لیسانس او هم زیر سوال است و در ادامه حمایتهای عجیب و غریب رئیس دولت از وی، راه اندازی وبسایت حمایت از کردان، تماسهای مکرر افراد به ظاهر ناشناس با نمایندگان مجلس برای باز پس گیری امضای استیضاح و در نهایت شاهکار اهدای 5 میلیون تومان به نمایندگان از طرف وزارت کشور (به بهانهء کمک به مساجد). مجموعهء این عوامل این استیضاح را به مهمترین استیضاح پس از انقلاب -پس از استیضاح بنی صدر- تبدیل کرد.
اگر ماجرای کیف انگلیسی برگ سیاهی از پروندهء تاریخ معاصرمان بدانیم، باید گفت که تاریخ در شرف تکرار است. امروز کیف انگلیسی جای خود را به قطعه چکی داده است که هر چند شاید این بار بوی لندن نمی دهد اما بوی عطر کسی به مشام می رسد که هالهء نور بر سر دارد و ماجراجویی هایش را پایانی نیست.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

کردان می داند که می ماند

چرا کردان استعفا نمی دهد؟ چرا احمدی نژاد برکنارش نمی کند؟ آیا هزینه های حمایت از چنین وزیری به یک استیضاح می ارزد؟
پاسخ این سوال را می توان در صحبتهای چند روز اخیر کردان و احمدی نژاد یافت. شواهد و قرائن نشان می دهد که هم کردان و هم احمدی نژاد اطمینان فراوانی به ناموفق بودن پروژهء استیضاح دارند. دفاع جانانهء محمود احمدی نژاد از کردان در جلسهء روز گذشتهء وی با جمعی از استانداران، آنهم چند ساعت پس از اعلام وصول استیضاح، گواه این مطلب است که به باور وی، استیضاح کنندگان هیچ شانسی برای خارج کردن وی از کابینه ندارند. اما آیا این اطمینان بی دلیل است؟
به دو دلیل بسیار مهم می توان گفت که شانس ابقای کردان بسیار زیاد است.
اول آنکه رأی عدم اعتماد مجلس به کردان، به منزلهء تغییر نیمی از کابینهء دولت است و مطابق قانون احمدی نژاد موظف است که بار دیگر کابینه اش را برای رأی اعتماد به مجلس بیاورد. که این اتفاق در فاصلهء چند ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری می تواند در بر دارندهء تاوانی سنگین از برای اصولگرایان باشد. از همین رو تشتتی که این روزها در میان اصولگرایان به چشم می آید، ناشی از ناگزیر بودنشان در انتخاب بین مصلحت اندیشی حزبی و ژست اصولگرایی است، و تجربه نشان می دهد که هر گاه اینان مجبور به انتخاب گردیدند، مصلحت اندیشی حزبی انتخاب اول و آخرشان بوده.
اما دلیل دوم و مهم تر این اطمینان، عملکرد فراکسیون اقلیت است که در برابر این تشتت آرای اصولگرایان، رایشان بسیار تأثیر گذار گشته.
بسیار ساده اندیشانه است تصور این که فراکسیون اقلیت با دادن رأی عدم اعتماد به کردان، زمینهء خروج وی از کابینه را فراهم می کنند.
اصلاح طلبان مجلس می دانند که در صورت موفقیت استیضاح، جانشین کردان کسی خواهد بود همچون خود او. اما در صورت بقای وی، «کردان گیت»، یکی از بهترین برگهای برندهء اینان در انتخابات بعدی خواهد بود.
علی الخصوص که کردان بر وزارتی تکیه زده که برگزار کنندهء انتخابات بعدی نیز هست.
سخنان محمد رضا تابش، دبیر کل فراکسیون اقلیت مجلس، به روشنی گواه این مسأله است:

«مساله‌ي كردان پشت‌پرده‌هاي زيادي دارد و ما ‏خردمندتر از آن هستيم كه در تسويه‌حساب‌هاي دروني اصولگرايان وارد شويم‎.‎»

برکناری کردان سبب می گردد تا در چند ماه آینده، اخبار مدارک جعلی وی کم کم به دست فراموشی سپرده گردد، اما ابقای وی همچون شمشیری است که از یک سو نفسهای احمدی نژاد را به گاه انتخابات به شماره می اندازد و از سوی دیگر شاهرگ مجلسی را نشانه می رود، که ناتوانی اش در برکناری یک وزیر جاعل، فلسفهء وجودی این مجلس را زیر سوال برده.
مجلسی که اکثریتش با اصولگرایان است و بد یا خوب آن، به نام هم اینان نوشته می گردد. بدیهی است که در چنین شرایطی عاقلانه ترین کار فراکسیون اقلیت، دادن رأی ممتنع است که در واقع به منزلهء عدم موافقت با استیضاح است.
در یکی از همین روزهای نزدیک، احمدی نژاد و اصلاح طلبان در اولین توافق نانوشتهء خود -از روز ازل تا کنون- دست در دست یکدیگر، پای در جلسهء استیضاح می گذارند.
در این توافق نانوشته آن چه که بدیهی است، دلایل خواست اقلیت مجلس و اصلاح طلبان در حفظ گوهری به نام کردان است از برای روز مبادای خود. ولی آنچه که مبهم است این است که چرا احمدی نژاد که با کمترین دلیل وزیری را به کنار می نهاد، این بار حیثیتش را بر سر وزیری نهاده که شاید در روز انتخابات چشم اسفندیارش باشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

یک تعریف پست مدرن از روشنفکری دینی

روز گذشته یکی از دوستان برایم مطلبی فرستاد به قلم اسماعیل نوری علا که وقتی پاراگراف ابتدایی را خواندم به باورم آمد که ایشان طنز نویس است. کمی که بیشتر خواندم دیدم که انگار نه، مطلب کاملا جدی نگاشته شده، ولی انگار ایشان 20 سال اخیر را در ابوغریب زندگی کرده.
ایشان مطلب کاملا تحلیلی! خود را با این فرض آغاز کرده که روشنفکران دینی که این قدر از مخالفت با سکولاریسم قلم می زنند، چرا چیزی در رد نظریهء ولایت فقیه و حکومت اسلامی ارائه نمی کنند. با این فرض کاملا اثبات شده! ایشان استدلال کرده که از آنجا که «معلول» نمی تواند «علت وجودی» خویش را نفی کند، پس روشنفکران دینی نمی توانند چیزی در ذم حکومت اسلامی که علت وجودی آنان است بگویند و به اصطلاح چاقو دستهء خویش را نمی برد.
به بخشی از مقدمهء ایشان توجه کنید:

«
اخيراً، هربار که مطلبی در مورد «نوانديشان دينی» (يا به قول آقای دکتر سروش، «روشنفکران دينی»)، و مخالفت مستمر آنان با «سکولاريسم» می نويسم، با اين پرسش گروهی از خوانندگانم مواجه می شوم که چرا، در عين نشان دادن موارد اين مخالفت، توضيح نمی دهيد که چگونه است که اين آقايان، برای آسان تر شدن کار نوانديشی شان، هيچ کدام کمر همت به بيان دلايل ابطال حکومت اسلامی و ولايت فقيه نمی بندند، و هرگاه که به اين مطلب می رسند بلافاصله رو بر می گردانند و از ورود به دايرهء اينگونه بحث ها خودداری می کنند. چرا اين انديشمندان، مرتباٌ، با سر و هم کردن استدلال هائی سخت ضعيف، سکولاريسم را نفی می کنند؟»

یک بار دیگر به تعریفی که ایشان از روشنفکری دینی ارائه داده اند توجه فرمایید:
آن کسانی را که ایشان در مقدمهء فوق ترسیم کرده (مخالفت مستمر با سکولاریسم و نفی نکردن نظریهء حکومت اسلامی)، بدون شک مصداقش مصباح یزدی و جواد لاریجانی است نه سروش کدیور. این آقای دانشمند که یک مقالهء عریض و طویل را بر اساس فرضی این چنینی به نگارش در آورده، حتی یک بار هم از خودش سوال نکرده که اگر روشنفکران دینی تا این حد به حکومت اسلامی و ولایت فقیه قرابت دارند و تمام همت آنان در نفی سکولاریم است، پس اصولا وجه افتراق آنان با محافظه کار ترین لایه های حاکمیت چیست که ما حصل آن بیرون انداختن دکتر سروش از دانشگاه، به زندان افکندن کدیور، خلع لباس اشکوری و بستن نشریاتی چون کیان و راه نو و دهها مورد دیگر گشت. پس علت چیست که این قشر(روشنفکران دینی) و طرفدارانشان تا این حد به مغضوبان نظام اسلامی بدل گشته اند.
اگر ذره ای انصاف و شاید مثقالی قدرت تفکر برای برخی از این ایرانیان فرنگ نشین مانده بود، حداقل شاید امروز سایت های تار عنکبوت گرفته شان قدری رونق داشت.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

کردان! چهار، پنج تا؟

صبح امروز در حالی که کردان مشغول توضیح دادن در مورد چگونگی خرید مدرک دکترای خویش بود، وزارت آموزش و پروزش اعلام کرد که آقای کردان دیپلم هم ندارد و از آنجا که تا کنون هیچ مدرسهء مقطع راهنمایی، مسئولیت سیکل ایشان را بر عهده نگرفته، مسئولین آموزش و پرورش را بر آن داشته که موضوع را از اساس بررسی کنند. هم اینک تحقیقات در مورد دبستانی که ایشان در آن تحصیل کرده ادامه دارد. در همین راستا وزیر آموزش و پرورش، کردان را احضار کرده و برای بررسی سطح دانش او از وی سوالاتی را به عمل آورد که در ذیل می خوانید:
_ قانون سوم نیوتن چی بود؟
_ یادم رفته به خدا
_ قضیهء فرما؟
_ همون موقع هم یاد نگرفتم
_ لاوازیه کی بود؟
_ هوممممم
_ کاغذ تورنسل می دونی چیه؟
_ اینا رو تو مدرسه خوندیم؟
_ قضیهء فیثاغورث؟
_ ما نظام قدیم بودیما. اینا رو نداشتیم
_ در مورد رودکی چی می دونی؟
_ فکر کنم تالارش همین نزدیکای وزارتخونه است
_ صبر کن ببینم. تو اصلا می دونی چهار، پنج تا چند تا میشه؟
_ صبر کن الان می گم
_ پرسیدم چهار، پنج تا؟
_ صبر کن دیگه بابا
_ کردان برای آخرین بار می پرسم. چهار، پنج تا؟
_ این جوری که تو می پرسی آدم هل میشه.
_ کردان میگم از اکابر شروع کنی بهتر نیست؟ این جوری پایه ات هم محکم میشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

مفهوم عزت و سربلندی در قاموس اصولگرایی

پر واضح بود که برگزاری همایش دین در دنیای معاصر از سوی سید محمد خاتمی و حضور 15 شخصیت برجستهء دنیا در این همایش به مذاق خیلی ها نمی سازد. اما انتظار می رفت بخاطر بهره برداری تبلیغاتی که می توانست قدری بهبود دهندهء سیمای ایران در نزد جهانیان باشد، حداقل این بار بددلان فرصت طلب سکوت پیشه سازند. اما ...
اما بی اصول ترین گروه تاریخ معاصر ایران، همان ها که به نام مصلحت، هر حقیقتی را به مسلخ برده اند، همان ها که از بد روزگار سالهاست بر اریکهء قدرت تکیه زده اند و دست بر قضا نام "اصولگرا" را نیز برای خود برگزیده اند، ثابت کرده اند که نه تنها افتخار نابودی میلیاردها میلیارد ثروت این آب و خاک را یدک می کشند، بلکه ید طولایی در از معنا تهی کردن واژه ها دارند.
برگزاری این همایش سبب ساز راستی آزمایی یکی دیگر از ادعاهای پوچ ایشان(آرزوی عزت و سربلندی ایران) گشت و بار دیگر ثمره ای جز روسیاهی نصیبشان نگرداند.
سکوت روزهای نخستین اینان در مواجهه با حضور چنین افراد برجسته ای در همایش خاتمی، که تا حدی ناشی از اضطراب ملاقات این مقامات با محمود احمدی نژاد بود، دوام چندانی نداشت.
همان ها که ادعای عزت و سربلندی این آب و خاک را در هر کوی و برزن فریاد کرده اند، همان ها که 8 سال حضور خاتمی را مایهء سرافکندگی و حضور 3 سالهء احمدی نژاد را مایهء سربلندی می دانند. چشم تنگ نظرشان نمی بیند که حتی خاتمی به دور مانده از قدرت و مطرود حاکمیت فعلی ایران، توان به ایران آوردن 15 شخصیت برجستهء دنیا(از جمله کوفی عنان و نحست وزیر پیشین ایتالیاو...) به ایرانی را دارد که به لطف حضور 3 سالهء احمدی نژاد سراپا تحریم گشته.
کورند و نمی بینند. نمی خواهند که ببینند. که اگر می دیدند، حداقل به پاس عزتی که خاتمی برای ایران می خرد و به دلیل همان ادعای پوچشان که از عزت و سربلندی ایران دم می زدند -اگر سپاسگذار خاتمی نمی گشتند، زبان در کام می کشیدند. اما عقدهء به جا مانده از 8 سال حضور خاتمی و ترس دیگر بار آمدنش، کسی چون ترقی -عضو ارشد حزب موتلفه- را بر آن می دارد که که بگوید:

«شرکت کنندگان در این اجلاس بازنشستگان سیاسی بوده اند که با شرکت در این برنامه نمی خواستند مرگ سیاسی شان فرا رسد.»

و نشریهء صبح صادق که صد البته صداقتش بر همه مکشوف است، مدعی گشته که این میهمانان در ازای گرفتن پول کلان به ایران آمده اند.
مدعیان بی اصول! یاوه گویان بی مغز! گیرم که همین طور باشد. گیرم که خاتمی با تطمیع، اینان را به ایران کشانده. گیرم که با پول برای ایران آبرو خریده. مگر ثمرهء کار او جز عزت و سربلندی برای ایران ضرری هم در پی داشته؟
امروز عقدهء ناتوانی رئیس جمهور رویایی تان چنان عرصه را بر شما تنگ کرده که دیگر از فهم واژه عزت و سربلندی هم عاجزید. از این رو کسی را که بدون امکانات دولتی کوفی عنان و پرودی را به ایران آورده تا رئیس جمهور عزیزتان با ایشان عکس یادگاری بگیرد را مظهر تحقیر ایران می دانید و کسی را که به کمک میلیاردها پول باد آورده تنها توان آوردن چاوز را به ایران دارد که آنهم در پس قطعنامه های پیاپی سازمان ملل تنها یک رأی ممتنع پیشکشتان کند را مظهر اقتدار.
وای اگر از پس امروز بود فردایی.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

می دانند آنچه را که نباید و نمی دانند آنچه را که باید

سخنان زیر گوشه هایی از گفته های حسن قشقاوی سخن گوی وزارت خارجه است که در نشست خبری هفتگی خود با خبرنگاران بیان کرده.

وی در پاسخ به سئوالی درباره اخبار منتشر شده مبنی بر دیدار تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی با همتایان آمریکایی خود در حاشیه اجلاس اخیر صندوق بین المللی پول، تصریح کرد:
وزارت خارجه هیچ اطلاعی از جریان این مذاکرات ندارد.

قشقاوی در پاسخ به سئوال یکی دیگر از خبرنگاران از توقیف یک شناور ایرانی در آبهای کشور هند و درخواست مبادله زندانیان هندی در ایران جهت آزادی خدمه این شناور ایرانی ابراز بی اطلاعی کرد و گفت :
ما هیچ اطلاع مستندی از مراجع رسمی در این خصوص دریافت نکرده ایم.


وی همچنین از دیدار دکتر لاریجانی با برنارد کوشنر وزیر خارجه فرانسه ابراز بی اطلاعی کردو گفت:
این اخبار را باید از مجاری اطلاع رسانی مجلس شورای اسلامی جویا شوید.منبع: خبرگزاری مهر

یعنی اینکه وزارت خارجهء ما نه از دیدار نمایندگان مجلس با همتای آمریکایی خبر دارد، نه از درخواست ربایندگان شناور ایرانی و نه از دیدار رئیس مجلس با وزیر خارجهء فرانسه. ما که باور کردیم، شما را نمی دانم.
سوال: پس نظام ما از چه خبر دارد؟
جواب: دانستن اینکه فلان فعال سیاسی منتقد وقتی به دبی رفه بود با کدام مقام سیا ملاقات کرده؟ اینکه فلان دانشجوی عضو دفتر تحکیم وحدت دوست دختر دارد یا نه؟ اینکه ابراهیم نبوی مشروب می خورد یا نه؟ اینکه فلان نویسنده سیگار می کشد یا حشیش؟ و پیدا کردن روابط پیچیدهء اعضای ملی مذهبی با موساد و سیا. دانستن همهء اینها جزو وظایف دولتمردان ماست. همهء اینها را می دانند اما از ملاقات رئیس مجلس این مملکت با وزیر خارجهء فرانسه اطلاعی ندارند.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

شکرخواری خبرگزاری فارس با وقاحتی مثال زدنی

وقتی که بی اساس ترین شایعات - اگر مقبول سیاستمداران این مرز و بوم باشد - جای درست ترین حقایق را می گیرند، و وقتی که دستگاههای عریض و طویل خبرگزاری های حکومتی ایران به خبرسازی و شایعه پراکنی مشغولند، نتیجه اش همین افتضاحی می شود که امروز خبرگزاری فارس به بار آورد. البته خبرگزاری فارس کمی بدشانس بود وگرنه همفکرانش در ایرنا و کیهان، روزی 100 تا از این دسته گلها به آب می دهند و آب هم از آب تکان نمی خورد.
سالها پیش و در جریان حملهء آمریکا به عراق (به بهانهء اشغال کویت) خبری نقل محافل شد مبنی بر اینکه کشورهای عربی 8000 زن را برای خوشگذرانی سربازهای آمریکایی به عربستان گسیل کرده اند و جالبتر این بود که این خبر به کرات از زبان مسئولین ما شنیده می شد. مسئولینی که نظراتشان گواه این بود که نه عربستان را به خوبی می شناسند و نه از احساس کشورهای عربی به آمریکا چیزی می دانند. آن موقع آن خبر را با چنان آب و تابی هم نقل می کردند که تقریبا همه باورشان شده بود.
پس از چندی که معلوم گردید که منبع این خبر یک مصاحبهء خیابانی در کشور پاکستان بوده، آب هم از آب تکان نخورد.
خبرگزاری فارس هم به باورش آمده که دوره، همان دوره است. خبری ساعت 10 صبح امروز (29 مهر) روی خروجی خبرگزاری فارس دیده می شود که گواهی بر ترور رئیس موساد می دهد. منبعش را هم پایگاه صهیونستی فیلکا ذکر می کند که دیگر جای تردید نباشد و برای تقویت صحت این خبر اضافه می کند که:

«فيلكا از طريق روابطي كه در موسسه لرزه‌نگاري دارد، اعلام كرده كه لرزشهاي خفيفي در پايتخت اردن به ثبت رسيده كه از وقوع انفجاري در اين مكان خبر مي‌دهد.»

در پایان هم تحلیل خود را این گونه بیان می کند که:

«ابهامات زيادي كه در موضعگيري اسرائيلي‌ها در برابر اين موضوع به چشم مي‌خورد و سكوت كامل رسانه‌ها، نشان از آن دارد كه حادثه‌اي بزرگ به وقوع پيوسته است كه اعلام نشدن آن براي حفظ امنيت ملي اردن و
محافظت از روحيه شهرك‌نشينان صهيونيست ضروري به نظر مي‌رسد.»

بعد که کم کم گند قضیه در می آید ساعت 17:30 خبر از عملیات روانی موساد در اعلام جعلی یک خبر می دهد. ناگهان همان پایگاه صهیونستی فیلکا که ساعاتی پیش صلاحیت این را داشت که مرجع یک خبر باشد می شود وبلاگی بی ارزش که در زیر مجموعهء بلاگ اسپات فعال است و از سوی شخصی در کانادا به روز می شود. سپس ذکر می کند که :

« پيگيري‌هاي خبرنگاران فارس از منابع مختلف و در كشورهاي منطقه حاكي از آن است كه چنين حادثه‌اي رخ نداده است.»

و به روی مبارک هم نمی آورد که خبرنگاران دلیر فارس قبل از اعلام این خبر کجا بودند؟
چنین اشتیاقی در انتشار خبری مشکوک و سپس تکذیب وقیحانهء آن، صفت مشخصهء کسانی است که در عصر انفجار اطلاعات هم به روش قرون وسطایی خبررسانی و خبرسازی می کنند و با تکیه بر پول بی حساب بستن دهان کسانی که چون آنان نمی اندیشند، حتی ذره ای شعور هم برای خوانندگان خود قائل نیستند. شکی نیست که این داستان همچنان ادامه دارد....


او یک اصولگراست

محمد باقر قالیباف. سردار سپاه. فرماندهء اسبق نیروی هوایی و نیروی انتظامی و شهردار فعلی تهران.
مرد نظامی دیروز که چندی است عکس هایش با شیک ترین کت و شلوارها، زینت دهندهء سایت های خبری گشته، آرام و بی صدا خود را آمادهء فتح بالاترین منصب اجرایی کشور می کند.
چندی است که سیاستمداران ما، راه تحبیب قلوب را دریافته اند. ورود به شهرداری تهران، بهره گیری از میلیاردها تومان بودجهء بیت المال، پوشش خبری وسیع همهء کارهای انجام شده و انجام نشده، توجه صرف به عمران و آبادانی شهر بدون نشان دادن هیچ گرایش سیاسی مشخص که اگر با چاشنی همراهی نهادهای نظامی و امنیتی کشور توأم شود، معجونی به دست خواهد آمد که روزگاری فردی همچون احمدی نژاد را محبوب قلوب کرد.
اگر تا کنون گذرتان به میدان سپاه تهران نیافتاده، بد نیست که برای درک عظمت نفوذ قالیباف در میان همکاران سابق خود، سری هم به آنجا بزنید. همین نفوذ بی اندازه، پول کلان در اختیار و بسیاری از ویژگیهای ذاتی شخص شهردار از وی شخصیتی ترسیم کرده که مصداق حاکم قوی و مهربان است. همان که در طول تاریخ مطلوب مردم ایران بوده و هست.
امروز قالیباف محبوب ترین اصولگرا در میان مردم و حتی نزد اصلاح طلبان است. چرا؟
هرچند که کارنامهء قالیباف، نقاط تاریک چندانی در مقابله با آزادیخواهان و مدافعان حقوق بشر -نسبت به کارنامهء همفکرانش- ندارد، اما گذشتهء وی همچون املای نانوشته ای است که بی غلط مانده.
واقعیت آن است که هیچ نقطه نظر روشنی از قالیباف در مورد مسائلی چون آزادی بیان، مطبوعات آزاد و مستقل، سانسور، حقوق زنان، تبعیض نژادی و جنسیتی و به طور کلی حقوق بشر در دسترس نیست.
جامعهء حزب گریز ایران همواره مطلوب کسانی است که می خواهند خزنده و بی صدا و بی هیچ نیازی به بیان آراء و اندیشه های خود، کرسی های قدرت را یکی پس از دیگری فتح نمایند.
برخلاف همهء دنیا که سیاستمداران با بیان دیدگاههای خود، رأی مردم را می ستانند، در این مملکت دیدگاههای سیاستمداران پس از انتخاب برملا می گردد. از همین رو هیچ بعید نیست که کسی که امروز آرام و بی صدا به ریاست قوهء مجریه نزدیک می گردد، فردای انتخاب خود با گزینش کابینه ای اصولگراتر از امروز ملتی را به شگفت آورد.
بدون شک آغاز ریاست او پایان روزهء سکوت اوست. آنجا که باید عملکرد خود را در وزارت ارشاد و کشور و خارجه نشان دهد، شاید دیگر خبری از این مرد خندان و دوست داشتنی نباشد.
آخر اینکه در بررسی کارنامهء محمد باقر قالیباف به 2 نکتهء قابل تأمل می رسیم:
اول کارنامهء تاریک ادارهء اماکن نیروی انتظامی در بازداشت وبلاگ نویسان و روزنامه نگاران و هنرمندان در زمان فرماندهی وی.
و دوم نامهء تهدید آمیز جمعی از فرماندهان سپاه به رئیس جمهوری وقت(خاتمی) که از لبریز شدن کاسهء صبر حود می گفتند و از ورود قریب الوقوع خود به صحنه برای جبران ناکارآمدی دولت. که در ذیل امضاء کنندگان این نامه، نامی می درخشد:
محمد باقر قالیباف

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

حاکم قوی یا حاکم ضعیف، مسأله این است

مسأله ایرانیان دقیقا همین است. مسأله این نیست که این حاکم تا چه حد پایبند رعایت اصول انسانی است، مسئله این نیست که این حاکم چه جنایتها می کند، چه فسادها می کند و ....نه اینکه نباشد اما اولویت نخست ایرانیان قدرت است.
اینکه قالب حکومتی امروز ما جمهوری است یا شاهنشاهی، مشروطهء مشروعه است یا مشروطهء انگلیسی، نیز تفاوتی نمی کند. ایرانیان قابلیت ایران را دارند که دیکتاتورهای «قوی» را به دموکرات ترین روش بر کرسی های قدرت بنشانند. به لوح افتخار تاریخ معاصر ما که نهضت مشروطه باشد بنگرید. تمام همت پدران مشروطه خواه ما، تشکیل مجلس شورای ملی بود و تأسیس عدالتخانه. انتخاب شخص اول مملکت و ادارهء قوهء مجریه بماند برای قدر قدرتان و نماینگان خدا بر روی زمین. مضحک ترین برگ تاریخ معاصر ما آنجاست که گواهی می کند که نخستین کسی که در این مرز و بوم حرف از جمهوری به میان آورد، رضا شاه کبیر بود و بزرگترین مخالف آن مجلس مشروطهء برخاسته از رأی ملت.
سوال این است که چرا مردم ما حاکمی هر چند مستبد که از ارتش گرفته تا پیچیده ترین و مرموزترین نهاد های امنیتی نفوذ دارد را ترجیح می دهند به آزادیخواهی که فاقد پشتیبانی مظاهر قدرت است؟
دموکراسی سوغات غرب است برای جامعهء استبداد پذیر ایران. در عین حال هیچ یک از زیر ساخت های دموکراسی( از داشتن مردمی آگاه گرفته تا احزاب سیاسی، نهادهای مدنی، نهادهای پرسشگر و مطبوعات مستقل و ...) به درستی وارد این سرزمین نگشته. هر چه که تا کنون بود جرقه ای بود زود گذر که درخشش بی فروغ آن در برابر آذرخش استبداد محو گشت و از همهء ساز و کار های یک جامعهء متمدن، تنها انتخابات شد مظهر دموکراسی. ناگفته پیداست که ماحصل چنین انتخاباتی استبدادی خواهد بود با ظاهری آراسته به زیور رأی مردم.
از مهمترین خصوصیات مردم چنین جامعه ای این است که تمام سهم خود را از دموکراسی تنها انداختن یک رأی به صندوق می دانند. در نزد آنان نه وقتی از برای پی گیری مطالبات است و نه حوصله ای از برای نظارت و نه اعتقای از برای وجود نهادهای پرسشگر و ناظر بر حاکمیت که پر کنند خلأ کمبود وقت و بی حوصلگی ایشان را. حتی تک صداهای برخاسته از چند روزنامه و حزب نصفه نیمه را، دعوای سیاسی می دانند و ماحصلش را هدر رفتن فرصت های کشور.
آرزوی این مردم همواره حاکمی است قوی، با نفوذ، عادل، خوب، مهربان و عاشق مردم که در عین حال دشمن همهء پلیدیها و زشتی ها و مفاسد است که بنا به دلایل گفته شده نیازی هم به نظارت ندارد. و اگر این فرشتهء نازل شده از طرف خداوند نتوانست اوضاع مردم را بهبود بخشد -که نمی تواند- دست به دعا می گردند که خداوند فرشتهء بعدی را نازل کند.
در چنین حکومتی حاکم نباید بگوید که «بعضی رئیس جمهور را تدارکچی می خواستند»، «هر 9 روز یک بحران برایم آفریدند» و یا «نمی گذارند دولت به عهد خود وفا کند». این جملات برانگیزانندهء هیچ حرکتی در بین توده ها نیست و فقط نشان دهندهء ضعف این حاکم است. بلکه باید گفت که «بعضی رئیس جمهور را تدارکچی می خواستند»، «هر 9 روز یک بحران برایم آفریدند» و یا «نمی گذارند دولت به عهد خود وفا کند» اما پدرشان را در می آورم و تا می شود باید صحبت از کشف مافیا و قطع دستان او سخن به میان آورد.
پس از اینکه پوچی ادعاهای حاکم قدرتمند بر همگان عیان شد، حال مردم دست بیعت به سوی قدر قدرتی دراز می کنند که همین ادعاها را با رنگ و لعابی جدید به خوردشان دهد و صد البته «دیکته ای نانوشته باشد» تا «بی غلط» همچون فرشتهء نجات، مردمی را زعامت کند که هرگز نخواهند دانست تا «دموکراسی»ای این چنین، تنها ملعبه ای است از برای استبداد نوین.
با این تفاسیر رئیس جمهور بعدی ایران زمین کیست؟

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

فردای انتخابات سرود پیروزی می خوانیم اگر...

هر چند که حسین باستانی در ترسیم فردای انتخابات چیزی را از قلم نیانداخت، اما نکته ای ظریف از دید وی پنهان ماند. آن هم این که سناریوی مذکور در مورد انتخاباتی صادق است تعدد کاندیداهای انتخاب شونده -همچون انتخابات مجلس- سبب طولانی شدن پروسهء رأی شماری و تقلب های احتمالی می گردد، امری که در انتخابات ریاست جمهوری معمولا به چشم نمی آید.
تنها در یک حالت انتخابات ریاست جمهوری به سرنوشت دیگر انتخابات دچار خواهد شد. تعدد کاندیداها و به ویژه نزدیک بودن آرا، دو پارامتری هستند که دست کسانی را که مترصد فرصتی برای جابجایی آرا هستند را باز می گذارد. تجربه ای که در طول 9 دوره انتخابات ریاست جمهوری تنها یک بار، آن هم در نهمین دورهء آن رخ داد.
حال سوال اینکه آیا می توان به سلامت انتخابات ریاست جمهوری دهم مطمئن بود؟ پاسخ این است که اگر گروههای اصلاح طلب در انتخاب کاندیدی واحد به اجماع برسند و کاندید مزبور با اقبال فراوان مردم روبرو گردد، می توان تقلب در انتخابات را محال دانست.
تجربه نشان می دهد که هر گاه دو شرط فوق محقق گردد، حتی شورای نگهبان هم در برابر اقبال فراوان مردمی عقب نشینی می کند.
این بار به جای اینکه اصلاح طلبان برای صیانت از آرای خود، نیازمند معرفی ناظرهای فراوان و لابی های مکرر با حاکمیت برای اطمینان از سلامت انتخابات باشند، کاری به ظاهر سهل اما در واقع بسیار دشوار پیش رو دارند.
رسیدن به ائتلافی فراگیر و بستن میثاقی نوین با ملت ایران، می تواند در میان ملت شوری به پا کند که نه تنها ترسی از تأئید صلاحیت کاندید خود به دل راه ندهیم، بلکه حتی فکر تقلب در انتخابات هم به ذهن گردانندگان آن خطور نکند.
از یاد نبریم که حتی تقلب در چند شهر و یا جابجایی چند صد صندوق هم نمی توانست فردای دوم خرداد خاتمی را فاتح آن حماسه نخواند.
حضور نصف و نیمه و چند پارهء اصلاح طلبان در انتخابات همانی خواهد بود که مطلوب احمدی نژاد است. ماحصل چنین حضوری شکستی دیگر برای اصلاح طلبان است که اگر این بار به نام خاتمی نوشته گردد شاید دیگر باید برای اصلاحات طلیعه ای دگر نوشت.
باور کنیم که فردای انتخابات سرود پیروزی می خوانیم، اگر و تنها اگر 30 میلیون پرچم برای اصلاحات افراشته گردد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

فتحی بزرگ تر از دوم خرداد

سر انجام آمد. همان که منتظرش بودیم. محافظه کاری در لباس اصلاح طلب، مرتجعی که حتی او را توان رنگ و لعاب دادن به افکار بی مایه اش نیست، بی هنری که تنها قابلیتش، لابی با اهل قدرت است، فرصت طلبی که همهء افتخارش گذشتن از مانع شورای نگهبان است و شیخی که قامتش حتی برازندهء لویی جرگهء افغانستان هم نیست و از بد روزگار -شیخ مهدی کروبی- سالیانی نه چندان اندک، شد یکی از مصادیق اصلاح طلبی و یار اصلاح طلبان. همان که هیچ گاه نسبتش را با اصلاحات نفهمیدیم.
و اینک بار دیگر داعیهء ریاست جمهوری ایران زمین دارد.
هنوز از یاد نبرده ایم در بهار اصلاحات -از بهر ریاست مجلس- کاسهء گدایی به دست، در خانهء دشمنان اصلاحات گدایی رأی را.
هنوز فراموش نکرده ایم حماسهء کنار گذاردن قانون مطبوعات و تمکین دلاورانهء شیخ ما در برابر حکم حکومتی را.
هنوز از یاد نبرده ایم قدم نهادن بر آمال مردمی تهیدست را با وعدهء 50 هزار تومان. وعده ای که عمق لمپنیسم آن، رئیس جمهور فعلی را نیز به تعظیم وا داشت.
و هنوز از یاد نبرده ایم توبه نامه های یاران شیخ را به شورای نگهبان و عرض ارادتی به قامت همهء چاپلوسان تاریخ که از برای بقای بی مقدار خود تن در می دهند به هر ذلتی که باید.
اما شیخ فرصت طلب! می دانم که طمع محبوب قلوب گشتن و جاه طلبی روز افزونت نمی گذارد تا آخرین فرصت واپسین روزهای زندگی را نادیده انگاری. می دانم که فرصت طلبان بی شماری که روزگاری نه چندان دور، باد را سمت اصلاحات می دیدند، امروز کورسوی امید خود را در کامیابی تو جست و جو می کنند. و همان ها در گوشت حماسه ها زمزمه کرده اند تا باورت شود که ناجی ملتی.
به گمانم هم اینک ملت ایران را دست به دعا می بینی که آرزوی آمدن شیخ خود را دارند.
می فهمم....می فهمم درد بی درمانی را که کور و کر کرده است تو را و یارانت را.
سردار 50 هزار تومانی! بیا که آمدنت را انتظار می کشیم. بیا که ملتی چشم انتظار لجن مال شدن کسانی هستند که ثمرهء روزهای اتصالشان به اصلاحات تنها لجن مال کردن آرمانهای یک ملت و از معنا تهی کردن واژهء اصلاح طلبی بود. و چه لذتی بالاتر از این که شمایان را پیش روی اصلاحات می بینیم و نه در کنار اصلاحات. که اگر تنها ثمرهء انتخابات خرداد 88 محو نام این قوم فرومایه از پیکرهء اصلاحات باشد، بدون شک فتحی بزرگ تر از دوم خرداد نصیبمان گردیده.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

شاید برلین از خاطر نبرده باشد

در تورق برگهای کتاب تاریخ همواره شاهد حوادثی هستیم که غبار روزگاران هم ذره ای از تازگی آن نمی کاهد. حوادثی که اگر از کنار آن به سادگی بگذریم ناچار از تکرار آن خواهیم گشت. غافل شدن از یادآوری این روزهای ماندگار، سبب خواهد گشت که نسل نوظهور را به دام کسانی بیاندازد که راستی آزمایی شعارهای پرزرق و برقشان، چیزی جز روسیاهی نصیبشان نکرد.
بدون شک کنفرانس برلین، یکی از همین روزهای ماندگار تاریخ معاصر است. کنفرانسی که با نام "ایران پس از انتخابات" در نخستین سال پیروزی اصلاحات می توانست روزهایی را نوید دهد که همهء ایرانیان تشنهء آزادیء دست در دست هم به سمت ساختن ایرانی آزاد و رها، به خشکاندن ریشهء استبداد همت گمارند، به یکی از سیاه ترین روزهای تاریخ اصلاحات بدل کرد.
پوچی ادعای کسانی که سالهای سال، غرق در زندگی کبک وار خود، حتی دمی سر از برف بیرون نیاورده اند، و در طی این همه سال تنها به زرق و برق دار کردن شعارهای خویش همت گمارده اند، ان زمان هویدا شد که حتی تحمل شنیدن سخنان کسانی را نداشتند که مرد و مردانه ایران را به آرزوی زندگی بی دردسر خارج نشینی رها نکرده بودند آن هم در حالیکه سرخی سیلی استبداد بر صورتشان بود. همان هایی که شعار "آزادی اندیشه" و "تحمل اندیشهء مخالف"شان گوش فلک را کر کرده بود.
آن روزها دلم می خواست بدانم که وقتی که اصلاح طلبان بازگشته از این کنفرانس، در بازجویی های اطلاعات و تحمل حبس های سنگین به سر می بردند، این آزادی خواهان دروغین به ساختن کدامین ویرانهء ایران زمین مشغولند. سوالی که جواب آن را پس از یک سال زندگی در سوئد، به خوبی دریافته ام.
شاید دیدن گزیده ای از آن روزهای تاریخی، مددگر کسانی باشد که در نقد دوران اصلاحات، سایه های شوم بازیگران نمایشنامه ای را از خاطر برده اند که روزگاری نه چندان دور به نابودی اصلاحات همت گماردند. همانها که امروز بر ناکارآمدی آن مرثیه می سرایند. نمایشنامه ای که در خیل بازیگران آن از اسنبداد دینی بود تا فاشیست های ضد دین و کمونیست های مدافع حقوق کارگر. همه آمده بودند تا ایفاگر نقش منحوس خود باشند. نمایشنامه ای که نام آن "نابودی اصلاحات به هر قیمت" بود.

فیلم کنفرانس برلین(قسمت اول)
فیلم کنفرانس برلین(قسمت دوم)

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

فرهاد نظری و رویاهای ناتمام اصولگرایان

بیش از یک سال به انتخابات ریاست جمهوری مانده، اما بازی مرگ و زندگی برای هر دو جناح آغاز گشته. محور این بازی سید محمد خاتمی است. سران اصولگرایان را یارای مقابلهء مستقیم نیست. از این رو با تحریک نوچه های خود جایی را نشانه رفته اند که پاشنهء آشیل خاتمی است. این پاشنهء آشیل همان "آبروی خاتمی" است.
محبوبیت فراوان خاتمی نزد مردم، اجماع همهء اصلاح طلبان بر وی، جایگاه بی نظیر او در بیرون از مرزهای ایران، در کنار 4 سال تجربهء ریاست جمهوری احمدی نژاد، از وی برگ برنده ای ساخته است که در فاصلهء یک سال به انتخابات ریاست جمهوری، لرزه بر اندام کسانی انداخته که در طول سالیان اخیر از مرگ اصلاحات سخنها رانده اند. این ترس و تردید را به خوبی می توان از سکوت مرگباری که بر اردوی اصولگرایان حکمفرما گشته، فهمید. از همین رو سیاست چراغ خاموش اصولگرایان که چند سال پیش محصولی با نام احمدی نژاد را به جامعه عرضه کرد، این بار با رویای حذف کامل نام خاتمی از عرصهء سیاست آغاز گشته.
شکایت فرهاد نظری از محمد خاتمی، تنها یک پرده از نمایشنامه ای است که قصدش تکرار این هشدار است که در صورت ورود خاتمی به کارزار ریاست جمهوری، پیش از آنکه پایش به سالن مناظره های انتخاباتی برسد، وی را وادار به رویارویی با لمپن ترین پیاده نظام های جناح راست خواهند کرد.
حتی هدف، پیروزی فرهاد نظری در دادگاه نیست. هدف، تحقیر شخصیت خاتمی است. حتی حضور خاتمی در دادگاه با شکایت کسی چون فرهاد نظری و پاسخ گویی به اتهامات وارده از طرف وی، برایشان یک پیروزی است.
اصلاح طلبانی که همهء بخت خود را در آمدن خاتمی به صحنه می بینند، باید بدانند که اگر در این بزنگاه تاریخی سینهء خود را برای حمایت از خاتمی سپر نکنند و هجمه های نوچه های اصولگرایان را به سبک و سیاق خودشان پاسخ نگویند، شاید خاتمی عطای حضور در انتخابات را به لقای همکلامی با بی فرهنگان گستاخ ببخشد و کام اصولگرایان را شیرین گرداند چرا که خاتمی اگر اهل به چالش کشیدن بی فرهنگان بود، شکایت خود را از نشریهء شلمچه و بانیان کارناوال عصر عاشورا پی می گرفت. اما خاتمی مرد شعر و فرهنگ و ادب است و همکلامی با رجاله هایی که هنرشان راه اندازی کارناوال عصر عاشوراست و از فردا یکی پس از دیگری، با سودای تحقیر این شخصیت به مبدان خواهند آمد، آدم خودش را می طلبد.
درخواست بازگشایی مجدد پروندهء کوی دانشگاه و قتلهای زنجیره ای از سوی اصلاح طلبان، پاتک درستی به اقدام رذیلانهء کسانی بود که استفاده از ناجوانمردانه ترین روشها، شیوهء مرسومشان است.
اگر آن روز که فاجعهء کوی دانشگاه -که خود من تلخ ترین روزهایم را با آن سپری کرده ام- با اتهام مضحک دزدیده شدن یک ریش تراش خاتمه یافت، با سکوت محافل اصلاح طلب همراه نمی گشت، امروز کسی چون فرهاد نظری که تخم نفرتش در دلهای صدها دانشجوی آن روزگار به یادگار مانده، به خود اجازه نمی داد که دیگر نامی از آن روزها به میان آورد چه رسد به اینکه در جایگاه شاکی بنشیند و چه بسا ترجیح می داد که آن واقعه در پس غبار روزگاران به فراموشی سپرده گردد.
اما حال که متهمان اصلی آن داستان پیراهن عثمان بر دست گرفته اند، جای آن دارد که اصلاح طلبان این فرصت بی نظیر را پاس بدارند تا ابهام از ابعاد داستانی بگشایند که بی تدبیریشان در دومین سال حضور خاتمی، آغاز گر شمارش معکوس اصلاحات گشت.
کوی دانشگاه و قتلهای زنجیره ای دو واقعه ای است که اگر اصلاح طلبان توفیق روشنگری تنها درصدی از ابهامات آن را بیابند، نیمی از راه بازگشت اصلاحات را پیموده اند.
پر واضح است که جناح اصولگرا از برای حفظ غنیمت ریاست جمهوری -که این همه از برایش انتظار کشیده اند- از توسل به هیچ روشی فروگذار نخواهد کرد واین جنگ روانی که علیه خاتمی آغاز گشته به شدیدترین وجه ادامه خواهد یافت.
تنها راه غلبه بر چنین فضایی این است که به جای پرداختن به نیروهای تاریخ مصرف گذشته ای که ورودشان به کارزار، تنها از برای تحلیل توان نیروهای اصلاح طلب است، قلب فرماندهی اصولگرایان را هدف بگیرند. همان جا که پروژهء تخریب خاتمی همچون 11 سال گذشته طراحی و تدوین می گردد.
آرزوی بزرگ همت بزرگ می طلبد. این بازی به مراتب سخت تر از 11 سال پیش است. اگر به بحران سازانی که در طول 8 سال اصلاحات، هر 9 روز یک بحران آفریدند، فرصت داده شود، این بار مجال نفس کشیدن هم نمی دهد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

اصلاح طلبان، بازندگان جنگ رسانه ای

قرار است حداد عادل به نماز جمعه برود تا گزارشی از عملکرد مجلس هفتم و برنامه های مجلس هشتم به مردم نمازگزار بدهد.
تریبون نماز جمعه یکی از چندین رسانهء دولتی است که در انحصار یک جناح در آمده. وقتی به گذشته نگاه کنیم می بینیم که چنین فرصتی نه به رئیس جمهور اصلاح طلب داده شد و نه به مجلس اصلاحات. در واقع خاتمی اولین رئیس جمهوری بود که از مهمترین رسانه های دولتی محروم شد. رسانه هایی چون صدا و سیما و نماز جمعه، از جمله رسانه هایی هستند که بسیاری از مخاطبان آن را با هیچ رسانهء دیگری نمی توان رصد کرد.
اگر تلاش های کروبی برای راه اندازی یک شبکهء ماهواره ای نتیجه می داد، و همین راه سرمشق سایر گروههای اصلاح طلب می گردید، امروز ادبیات اصلاحات، تا این حد برای مردم بیگانه نبود. اما محافظه کاران، با درک این مهم، با ایجاد ممانعت قانونی، راه بر چنین فرصتی بستند.
از همان اولین روزهای پیروزی خاتمی و پس از انتشار روزنامه های پر تیراژ دوم خردادی، جناح محافظه کار که خود را بازندهء جنگ رسانه ای می دید، با سرمایه گذاری فراوان در این زمینه، همزمان با محروم کردن اصلاح طلبان از اندک رسانه های خود -همچون بستن پیاپی روزنامه ها- به بالا بردن سطح کیفی رسانه های خود نیز اهتمام ورزید.
اکنون و پس از گذشت بیش از یک دهه از آن رویداد تاریخی، چند روزنامهء نصف و نیمه و چند سایت اینترنتی فیلتر شده، تمام بضاعت امروز اصلاح طلبان برای ارتباط با مردم است. اما جمع کثیری از مخاطبان نماز جمعه و حتی صدا و سیما، نه اهل خواندن روزنامه هستند و نه اهل جست و جو در اینترنت.
اینکه پر درآمد ترین دولت تاریخ ایران، نا کارآمد ترین آن -به لحاظ ساماندهی به امور معیشت مردم- از آب در می آید و باز هم پیروز انتخابات لقب می گیرد، خود نشان از این واقعیت دارد که در این کارزار آنچه بیش از محور قرار دادن عدالت یا آزادی اهمیت دارد، نحوهء ارتباط گیری با مردمی است که در ساعتهای منتهی به انتخابات، رأی خود را به صندوق کسی می ریزند که از بیشترین ابزار برای سخن گفتن با آنان برخوردار است.
بنابراین در این جنگ نابرابر، بحث ناکارآمدی شعارهای اصلاح طلبانه و القای این تفکر که رسیدگی به مشکلات اقتصادی، مهمترین چالش این روزهای جناح های سیاسی ایران است، از هیچ مبنای علمی برخوردار نیست و در واقع دامی است برای دور کردن اصلاح طلبان از شعارهای اصلاح طلبانهء خود.
اما هر چقدر که جناح محافظه کار، از روشهای مدرن تری برای تخریب چهرهء اصلاحات بهره می گیرد، ما شاهد بازگشت اصلاح طلبان به روشهای سنتی تر، همچون راه اندازی سازمان رأی - آن هم از طریق ارتباط چهره به چهره با مردم- هستیم. بدیهی است که چنین روشهای تاریخ گذشته ای، حتی قادر به خنثی سازی دروغ پردازی های برنامهء بیست و سی هم نیست، چه رسد به مقابله با این حجم گستردهء رسانه های محافظه کار.
خلاصه اینکه فعالیت سیاسی بدون داشتن امکانات برابر رسانه ای، آب در هاون کوبیدن است. اصلاح طلبان بهتر است به جای تغییر شعارهای خود و کنار گذاشتن چهره های کلیدی اصلاحات به بهانهء تندروی، به فکر استفاده از رسانه های جایگزین باشند. و در این راستا به این واقعیت تأسف بار بیاندیشند که رسانه های امروز اینان، حتی از جریان های تحریم گر بیرون از وطن هم کمتر است.

اصلاح طلبان، بازندگان جنگ رسانه ای

قرار است حداد عادل به نماز جمعه برود تا گزارشی از عملکرد مجلس هفتم و برنامه های مجلس هشتم به مردم نمازگزار بدهد.
تریبون نماز جمعه یکی از چندین رسانهء دولتی است که در انحصار یک جناح در آمده. وقتی به گذشته نگاه کنیم می بینیم که چنین فرصتی نه به رئیس جمهور اصلاح طلب داده شد و نه به مجلس اصلاحات. در واقع خاتمی اولین رئیس جمهوری بود که از مهمترین رسانه های دولتی محروم شد. رسانه هایی چون صدا و سیما و نماز جمعه، از جمله رسانه هایی هستند که بسیاری از مخاطبان آن را با هیچ رسانهء دیگری نمی توان رصد کرد.
اگر تلاش های کروبی برای راه اندازی یک شبکهء ماهواره ای نتیجه می داد، و همین راه سرمشق سایر گروههای اصلاح طلب می گردید، امروز ادبیات اصلاحات، تا این حد برای مردم بیگانه نبود. اما محافظه کاران، با درک این مهم، با ایجاد ممانعت قانونی، راه بر چنین فرصتی بستند.
از همان اولین روزهای پیروزی خاتمی و پس از انتشار روزنامه های پر تیراژ دوم خردادی، جناح محافظه کار که خود را بازندهء جنگ رسانه ای می دید، با سرمایه گذاری فراوان در این زمینه، همزمان با محروم کردن اصلاح طلبان از اندک رسانه های خود -همچون بستن پیاپی روزنامه ها- به بالا بردن سطح کیفی رسانه های خود نیز اهتمام ورزید.
اکنون و پس از گذشت بیش از یک دهه از آن رویداد تاریخی، چند روزنامهء نصف و نیمه و چند سایت اینترنتی فیلتر شده، تمام بضاعت امروز اصلاح طلبان برای ارتباط با مردم است. اما جمع کثیری از مخاطبان نماز جمعه و حتی صدا و سیما، نه اهل خواندن روزنامه هستند و نه اهل جست و جو در اینترنت.
اینکه پر درآمد ترین دولت تاریخ ایران، نا کارآمد ترین آن -به لحاظ ساماندهی به امور معیشت مردم- از آب در می آید و باز هم پیروز انتخابات لقب می گیرد، خود نشان از این واقعیت دارد که در این کارزار آنچه بیش از محور قرار دادن عدالت یا آزادی اهمیت دارد، نحوهء ارتباط گیری با مردمی است که در ساعتهای منتهی به انتخابات، رأی خود را به صندوق کسی می ریزند که از بیشترین ابزار برای سخن گفتن با آنان برخوردار است.
بنابراین در این جنگ نابرابر، بحث ناکارآمدی شعارهای اصلاح طلبانه و القای این تفکر که رسیدگی به مشکلات اقتصادی، مهمترین چالش این روزهای جناح های سیاسی ایران است، از هیچ مبنای علمی برخوردار نیست و در واقع دامی است برای دور کردن اصلاح طلبان از شعارهای اصلاح طلبانهء خود.
اما هر چقدر که جناح محافظه کار، از روشهای مدرن تری برای تخریب چهرهء اصلاحات بهره می گیرد، ما شاهد بازگشت اصلاح طلبان به روشهای سنتی تر، همچون راه اندازی سازمان رأی - آن هم از طریق ارتباط چهره به چهره با مردم- هستیم. بدیهی است که چنین روشهای تاریخ گذشته ای، حتی قادر به خنثی سازی دروغ پردازی های برنامهء بیست و سی هم نیست، چه رسد به مقابله با این حجم گستردهء رسانه های محافظه کار.
خلاصه اینکه فعالیت سیاسی بدون داشتن امکانات برابر رسانه ای، آب در هاون کوبیدن است. اصلاح طلبان بهتر است به جای تغییر شعارهای خود و کنار گذاشتن چهره های کلیدی اصلاحات به بهانهء تندروی، به فکر استفاده از رسانه های جایگزین باشند. و در این راستا به این واقعیت تأسف بار بیاندیشند که رسانه های امروز اینان، حتی از جریان های تحریم گر بیرون از وطن هم کمتر است.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

دردسری بزرگ به نام خاتمی

حلقهء اتصال اپوزسیون به نظام ایران دیگر به مویی بند است. و این مو، کسی نیست جز سید محمد خاتمی. دایرهء خودی های نظام هر روز تنگ و تنگ تر می شود و به طبع آن خیل غیر خودی ها هر روز فربه تر از دیروز. این امر تا بدان جا پیش رفته که حزبی همچون جبههء مشارکت هم که تا دیروز جزیی از حاکمیت بود، امروز در زمرهء اپوزسیون قانونی نظام دسته بندی می گردد.
در این وانفسا که کم تحمل ترین حاکمان پس از انقلاب، بر مسند حکومت نشسته اند و در فاصلهء 1 سال به انتخاباتی که حکم مرگ و زندگی را برای پوپولیست های حاکم دارد، بار دیگر سید محمد خاتمی، همچون 11 سال پیش، به کابوس شبهای محافظه کاران بدل گشته.
11 سال پیش، وقتی که محافظه کاران، پس از انصراف میر حسین موسوی از کاندیداتوری ریاست جمهوری، نفسی به راحتی کشیدند، هرگز تصور نمی کردند که روزی فرا رسد که آرزویشان بازگشت میر حسین به عرصهء رقابت باشد. و اینک بار دیگر، پس از 11 سال، بوی آمدن خاتمی می آید.
رقیب خطر را احساس کرده. اما کنار گذاردن خاتمی دیگر به این سادگی ها نیست، امری که در 11 سال پیش بسیار سهل تر از اکنون بود. با وجود این، حتی شهرت فراوان خاتمی در اقصی نقاط دنیا سبب نگشته تا جناح محافظه کار از تخریب و ترور شخصیت خاتمی، صرف نظر کند.
نامهء 77 نمایندهء مجلس هفتم به وزیر اطلاعات، پرونده سازیهای پنهان و آشکار و سخنرانی های تحریک آمیز نیرو های رده پایین جناح مخافظه کار در برابر سکوت عناصر رده بالای این جناح، نشانگر موجی از شک و دودلی در نزد زعمای محافظه کار است.
آمدن خاتمی و پیروزی قابل پیش بینی آن، مهم ترین دغدغه این روزهای جناح محافظه کار است. آنها نیک می دانند که نه خاتمی آن خاتمی بی تجربهء سال 76 است و نه تیم همراهش آن گروه متشتت آن روزها. در عصر اینترنت و به لطف افزایش چشمگیر کاربرانش، دیگر نمی توان همچون گذشته با سانسور و بستن نشریات، صدای اصلاحات را خفه کرد. مجموع این عوامل گواهی بر این می دهد که ضربه حاصل شکست انتخابات 88، بسیار مهلک تر از انتخابات سال 76 خواهد بود.
اما رد صلاحیت خاتمی و کنار گذاردن وی، در واقع پاره کردن همان تار مویی است که پیوند دهندهء مخالفان نظام به نظام است. رد صلاحیتی که هم مملکت را آبستن حوادث غیر قابل پیش بینی می سازد و هم آغازگر فصل جدیدی در مبارزات آزادیخواهانهء مخالفان خواهد بود.
در واقع رد صلاحیت خاتمی تکلیف بسیاری را روشن می سازد، کوچک ترین ثمرهء این رد صلاحیت ، انسجام بیش از پیش اردوی تحریم کنندگان نظام ایران است. تحریم کنندگانی که این بار شاهد ورود نیروهای جدیدی نیز به میان خود خواهند بود. هزینه های کنار گذاردن خاتمی در داخل و خارج ایران، به حدی بالاست که به نظر نمی رسد که در شرایط کنونی، نطام قادر به پرداخت آن باشد.
آنچه بدیهی به نظر می رسد این است که آمدن خاتمی یک بازی دو سر باخت را پیش روی اصولگرایان قرار می دهد. کسانی که نه توان رقابت دارند و نه شهامت رد صلاحیت. از همین رو همهء تلاششان را معطوف منصرف کردن خاتمی از آمدن به صحنهء رقابت کرده اند. امری که هر چه به انتخابات نزدیک تر می شویم، امکان تحقق آن کمتر می گردد.
خاتمی شناسان می گویند که حال و هوای این روزهای وی، یاد آور بهار 76 است.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

پاسخی بر نقد نوشتهء "من به خلیج عربی رأی می دهم"

منظور نهفته در مطلب(من به خلیج عربی رأی می دهم) به حدی واضح و آشکار بود که هیچ نیازی به ارائهء توضیحی بیشتر در این باره نمی دیدم. ولی اگر کسانی همچون جناب خشایار به باورشان رسیده که پس از نوشتن این مطلب، با مراجعه به دفتر گوگل رأی خود را به اردوی اعراب ریختم، ناچارم که با عرض تأسف از چنین برداشت سطحی، توضیحاتی در این باره ارائه کنم.
جناب خشایار در مطلبی که در نقد مطلب من نوشته شده(آنهم نقد کیهان گونه)، بنده را متهم کردند که چون نفسم از جای گرم بلند می شود! حق ندارم که با نوشتن مطالبی این چنین موجبات آزردگی بیش از این هموطنانم را فراهم آورم. به دو پاراگراف از گفته های ایشان دقت کنید:

«گروهی از ما به انگیزه مسایل سیاسی و گروهی اجتماعی و گروهی زندگیمان را در اینجا بهتر دیده و به اینجا امده ایم .از اینکه از ازادیهای دمکراتیک نیم بند و کم بند که اینجا هست استفاده کردو و ندای مردم ایران را به جهانیان برسانیم هم میهنان ما سپاسگزارند ولی ما که در اینجا ازادیهای بیشتری از ایرانیان درون مرزی داریم نمیتوانیم چپ و راست به انها خرده بگیریم که چرا در سرنگونی رژیم تاخیر میکنند.»

«ایران ما زیباست و نازیبایی های ان از بین رفتنی است مردم ان به اندازه کافی درد دارند و نیازی به اینکه من و شما فرنگ نشینان که پس از یک لیوان ابجو خنک در یکی از باغهای ابجو خوری به رهنمودها و اشتباهات مردم میپردازیم ندارند.»

من باور نمی کنم که ایشان حتی یکی از نوشته های من را به طور کامل خوانده باشد. محض اطلاع ایشان عرض می کنم که من به صنف فرنگ نشینان آبجو به دست تعلق ندارم. من چند ماهی بیشتر از آمدنم نمی گذرد. و چند صباحی بیشتر مهمان این دیار نیستم. همهء دغدغهء این روزهایم، گرفتن یک مدرک و گرسنه نخوابیدن است. نه وقتی برای باغ آبجو خوری می ماند و نه پولی. من از ایرانی حرف می زنم که منزل اول و آخر من است. تنها راه نجات میهنم را نیز اصلاحات می دانم. لذت سرنگونی و انقلاب های رنگارنگ، باشد برای همان آبجو بدستانی که رویای سرنگونی نظام را در چند صد سال آینده در خواب می بینند.

ایشان در جای دیگر نوشته:

«بگذارید بگوییم : چون در کشور ما سنگسار است از فردا خرابهای پارسه را نابود کنیم و کار اسکندر را تمام کنیم.چه ارزشی دارد هنگامی که در کشور ما سنگسار است تخت جمشیدی باشد...»

به یاد ندارم که گفته باشم که به خاطر سنگسار، تمام نشانه های تمدن ایرانی را نابود کنیم، اما معتقدم که ملتی که اسم میهنشان را از جان مردمانش دوست تر دارند، شایستهء ترحمند. ما امروز تبدیل به ملتی گشته ایم که همه میخواهند که در پناه شکوه پیشین پارسیان، فراموش کنند که ابتدایی ترین حقوق امروز یک دنیای آزاد، برایشان رویایی دست نیافتنی است. به گذشته نگاه می کنند تا حال را نبینند. آنانی که توان ستاندن "نانشان" نیست، از برای ستاندن "نام" بلوایی به پا کرده اند.
من شرمم می آید که بگویم در میهنم امضاهای تغییر نام خلیج دهها برابر امضاهای برابری حقوق زن و مرد است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به زندگی در دنیای آزاد و عدم تبعیض است، یک جای دنیا افتخارشان به داشتن آزادی در هزاران سال پیش است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به اجرای اعلامیهء جهانی حقوق بشر است، یک جای دنیا افتخارشان به نوشتن اولین منشور حقوق بشر در 2500 سال پیش.
جناب خشایار مشکل ما در گوگل و نشنال جغرافی نیست. اگر راه درستی برای پاسداری از میراث خود نیابیم، مسیری که برای تغییر نام خلیج فارس آغاز شده، در آینده ای نزدیک به محو کامل نام خلیج فارس می انجامد. کمی چشمان خود را باز کنید. نام این خلیج سالهاست که دیگر فارس نیست. سالهاست که معتبرترین خبرگزاری های دنیا از لفظ خلیج و خلیج عربی استفاده می کنند. مردم دنیا عادت ندارند که برای دانستن نام این خلیج صفحات نشنال جغرافی را تورق کنند. آنان به رادیو و تلوزیونی گوش می دهند که از بام تا شام، اخبار دنیا را به نقل از خبرگزاریهایی نقل می کنند که مدتهاست که نامی از خلیج فارس نمی برند.
راه مقابله با این هجمهء جهانی طومارنویسی نیست. عرصهء تاریخ و فرهنگ، میدان طبل کوبیدن و شیپور زدن نیست. اولین لطمهء طومار نویسی برای چنین هدفی که بی ثمر بودن آن از همان ابتدا هویدا بود، دلسردی مردم از چنین فراخوانهایی در آینده است.
من در مطلب "ما گدایان خیل گوگلیم" نوشتم که قدرتهای نو ظهور دنیا را -همچون شرکت گوگل- نشناخته ایم. و اعراب بسیار زیرکانه تر از ما از ابزار قدرت در قرن 21 بهره می گیرند. و در مطلب "درخت هرز تحریم، میوهء اقندار نمی دهد" نوشتم که که تنها راه پاسداری از میراث یک ملت، داشتن حاکمیت قدرتمند و مشروعی است که از یک دیپلماسی قدرتمند در دنیا بهره جسته و از توان چانه زنی برای حفظ منافع ملی برخوردار باشد. و داشتن چنین حاکمیتی در تعارض با خواستهء تحریم گران انتخاباتی است که به امید خیزش یک جنبش انقلابی، از انتخاب یک رئیس جمهور ضعیف و بی پشتوانه و ماجراجو به شعف آمده بودند. و تنها راه رسیدن به حاکمیتی قدرتمند را هم، ادامهء راه اصلاحات می دانم.
اما اصلاحات را هم بی هزینه نمی دانم و معتقدم که:
اگر ملتی، حاضر به پرداخت هزینهء اصلاحات نباشند، به ناچار هزینهء استبداد را می پردازند.
به یغما رفتن آب و خاک مملکت، ثمرهء حکومت مستبدان بی لیاقت است. و گناه خیال پردازان برانداز را در تحکیم پایه های استبداد، بیش از مردم بی تفاوت یک جامعه می دانم.
نتیجه آنکه ما حصل انزوای ایران در جامعهء جهانی، به خطر افتادن نام یک خلیج بود، پیش از آنکه سازندهء جنبشی مدنی در درون باشد.
داستان خلیج فارس و خلیج عربی، میوهء بی مغز تئوری انتخاب حاکمی ضعیف، از برای رویش انقلابی بزرگ است.
و حتی اگر پس از حماقتهای روز افزون دولت مطلوب مخالفان نظام، رویای خام ساقط کردن حکومت ایران جامهء عمل بپوشد، ایران باقی مانده از پس این حوادث، دیگر شبیه گربه نیست. و کشورکهای فراوانی با سابقه ای کمتر از این کشور عربی ما را احاطه خواهند کرد.

نقد نویسی به شیوهء کیهان

نقدنویسی آدابی دارد. آدابی که اگر خود را مقید به رعایت آن ندانی، دیگر نامت منتقد نیست. چیزی هم که نوشتی نقد نیست، یک عقده گشایی کودکانه است. شرط اول نقد نویسی احترام به نویسندهء مطلب و به رسمیت شناختن آن است.
خواندن برخی انتقادات من را به یاد روزنامهء کیهان و نقدهای معروفش می اندازد. مهمترین ویژگی نقد نویسی کیهان این بود که نه اسمی از نویسنده به میان می آورد و نه اشاره ای به عنوان مطلب مورد نقد می کرد. حتی جملات نقل قول شده از متن اصلی را بدون قرار دادن در گیومه، داخل متن قرار می داد. به طوری که بر خواننده معلوم نمی گشت که کدام جمله عین گفتهء نویسنده است و کدام جمله تفسیر منتقد از مطلب اصلی.
من دلیل این گونه نقد نویسی کیهان را می فهمم. کیهان با اشاره نکردن به اسم نویسنده، نه خود را موظف به نشر پاسخ احتمالی وی می داند، نه خود را در خطر شکایت احتمالی نویسنده می بیند.و نه ترسی از بابت معروفتر کردن نویسنده به دل راه می دهد. نیاوردن مطلب اصلی هم همواره این فرصت را به کیهانیان می دهد که هر جا که لازم دیدند، تفسیر خود را از متن، جایگزین جملات اصلی متن کنند. مضاف بر اینکه ترس همیشگی کیهانیان که سبب عدم انتشار مطلب اصلی می گردد این است که شاید خوانندگان با مقایسهء متن اصلی و نقد کیهان، حق را به جانب نویسندهء مطلب مورد نقد دهند نه منتقدان آن روزنامه...
آقایی با نام خشایار(احتمالا نام مستعار است)، نقدی بر یکی از مطالب من (من رأیم را به خلیج عربی می دهم) نوشته. نه اشاره ای به نام نویسنده کرده، نه لینکی به مطلب داده، نه اشاره ای به وبلاگی که مطلب در آن نوشته شده و نه حتی اسمی از عنوان مطلب آورده. برای شروع مطلب خود پس از ذکر مقدمه ای کوتاه به گفتن جملهء زیر بسنده کرده.
"بلاگ نویسی میخواهد رای به دگرگونی نام خلیج فارس به عرب بدهد..."
هیچ نقل قول مستقیمی از جملات من نیاورده. برخی جملات را از متن نوشته استخراج کرده و برخی برداشت های خود را به شکلی نقل کرده که انگار گفته های من بودند. در برداشت خود از نوشتهء من به حدی به خطا رفته که گویا به باورش، من رویای براندازی نظام ایران را در سر دارم. و در نهایت در وبلاگ من کامنتی نوشته شده که جواب مطلبت را در فلان سایت بخوان.
اما به رغم اینکه نقد ایشان به دور از هر گونه آداب نقدنویسی است، نفس این عمل(تضارب افکار) را به فال نیک می گیرم و پاسخ ایشان را در مطلب فردا می نویسم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

درخت هرز تحریم، میوهء اقتدار نمی دهد


میراثی را به یغما می برند. میراث قوم آریا را. کلافه ایم و به در و دیوار می زنیم. نگاه عاجزانه مان به منتخبان این ملت است. آنانی که باید پاسدار میراث ایران زمین باشند. در مقام عمل کاری که امیدی در دلها زنده کند دیده نمی شود.از دولتمردان که چیزی ندیدیم، جز چند مصاحبه و سخنرانی و دیگر هیچ. نام یکی، دو جام ورزشی و چند خیابان را هم خلیج فارس گذارده اند. انتظاری هم نیست. دولتی که همهء حیثیت خود را به غنی سازی اورانیوم گره زده، دولتی که میلیاردها دلار به پای یک رأی ممتنع در شورای امنیت می ریزد، برای نیل به این مهم، نام خلیج که هیچ، خود خلیج را هم قربانی می کند. و همسایگان ایران با درک وضعیت دشوار فعلی ایران و با علم به این نکته که ایران را یارای مقابله در میدانی جدید نیست، هر روز قصه ای ساز می کنند از بهر گرفتن امتیازی جدید.
مردم درمانده از این همه انفعال هم، طومار امضاء می کنند و وبلاگ می نویسند و کلیپ می سازند، آن هم به زبان شیرین پارسی. فعلا همه مشغول یاد آوری نام خلیج فارس به ایرانیان هستند.
اما در مقام سخن، هیچ کس خیال ندارد که از معرکهء داغ میهن پرستی عقب بماند. از دولتی که رئیس آن همین چند وقت پیش زیر پرچم خلیج عربی عکس یادگاری می گرفت، تا جوانان غیوری که تا دیروز، فیلم خودفروشی دختران این وطن را در رختخوابهای امیرزاده های کشورکهای عربی، برای هم بلوتوث می کردند، همه با گردنی برافراشته و رگهایی برجسته، رجز می خوانند.
در این بین حیفم آمد تا یادی نکنم از گروهی که اتفاقا این روزها، صدایشان از همه بلند تر است. همان هایی که مهم ترین هم پیمانان دولت مهرورز ایرانند. همان هایی که روزگاری نه چندان دور، دست در دست هیأت های موتلفه و سایر اصولگرایان، رقص کنان بر جنازهء اصلاحات، هلهلهء شادی سر دادند. همان هایی که با شعار تحریم هرگونه مشارکت ایرانیان در تعیین سرنوشت خود، سبب ساز روی کار آمدن نا کار آمد ترین دولت پس از انقلاب شدند.
همانهایی که دولت مطلوبشان، دولتی است که سازندهء ایرانی باشد منزوی تر، مردمی فقیرتر، زندانیانی بیشتر، اعدامیانی افزونتر، روزنامه هایی بسته تر و استبدادی فراگیر تر از آن چیزی که امروز هست، تا شاید مردم به تنگ آمده از این همه ظلم، فرش قرمز را برای این خیال پردازان همیشگی تاریخ، پهن کنند.
تحریم گران عزیز! کسانی که امروز فریاد میهن پرستی تان، گوش فلک را کر کرده است!
مسئول پاسداری از میراث هر مملکت، حکومت آن است. مکانیسم آن نیز، چانه زنی، ارتباط گسترده تر با همسایگان و تعریف منافع مشترک بیشتر با دیگر ممالک دنیاست. صدای یک کشور منزوی و گرفتار تحریم دنیا، تنها به گوش مردم خودش می رسد. رفتار آگاهانهء شما در تشویق مردم به عدم حمایت از اصلاحات، منجر به انتخاب مردی شد که با رفتار و گفتار غیر مسئولانهء خود، ایران را به منزوی ترین کشور دنیا تبدیل کرد. و این مهم پیش از آنکه به خیال خام شما، به خیزش جنبشی برای ساقط کردن رژیم منتهی گردد، شیرین کنندهء کام همسایگان آزمند و دشمنان فرصت طلب این دیار خواهد گشت.
ما حصل انزوای ایران در جامعهء جهانی، به خطر افتادن نام یک خلیج بود، پیش از آنکه سازندهء جنبشی مدنی در درون باشد. داستان خلیج فارس و خلیج عربی، میوهء بی مغز تئوری انتخاب حاکمی ضعیف، از برای رویش انقلابی بزرگ است.
وطن پرستانی که مردی را خائن می دانند که همهء تلاش خود را در طول 8 سال ریاست خود، معطوف نشان دادن ایرانی قابل احترام به دنیا کرد و صحبتهای مردی که ظرف 3 سال در نشان ایرانی متخاصم به دنیا چیزی کم نگذاشته، شادشان می سازد - تنها از آن رو که جهالت وی امید خیزشی از بطن این مردم را زنده نگاه می دارد- بهتر است کمی دربارهء واژهء میهن پرستی تأمل کنند و بدانند که حتی اگر پس از حماقتهای روز افزون دولت مطلوبشان، رویای خام ساقط کردن حکومت ایران جامهء عمل بپوشد، ایران باقی مانده از پس این حوادث، دیگر شبیه گربه نیست. و کشورکهای فراوانی با سابقه ای کمتر از این کشور عربی ما را احاطه خواهند کرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه

ما گدایان خیل گوگلیم

دفتر گوگل مستقر در انگلستان اعلام کرده که سیاست دو اسمی بودن مکانهای محل مناقشه را تغییر نخواهد داد و خلیج فارس و خلیج عربی را توأمان در موتور جست و جویش قرار می دهد.
اصلا معلوم نشد که چه کسی برای اولین بار توی دهن مردم انداخت که با جمع کردن 1 میلیون امضاء، گوگل نام خلیج عربی را از موتور جست و جویش بر می دارد. اما روی هم رفته تفریح خوبی بود. حتی نخواستیم یک لحظه فکر کنیم که اگر نام یک خلیج به بهای یک میلیون امضاء و یک بمب گوگلی، پارسی می ماند، همین عربهایی که با دلارهای نفتی شان زمین و زمان را می خرند، همان عربهایی که اگر گوشت هم را بخورند، استخوان هم را نگه می دارند، همانهایی که همیشه حقیرشان دیدیم، به راحتی خوردن یک لیوان آب، هم بمب گوگلی می سازند و هم میلیونها امضاء روانهء گوگل می کنند.
اما برخلاف ما که همیشه روزی به فکر می افتیم که دیگر خیلی دیر شده و می خواهیم به زور امضاء و طومار و بیانیه کارمان را پیش ببریم، آن عربها که به خیال ما هنوز مشغول خوردن سوسمار هستند، از مدتها قبل فکرش را کرده اند.
آن عزیزانی که امارات را کشورکی می خوانند با 37 سال سابقه، که در برابر ملت چند هزار سالهء ما سهم خواهی می کند، اگر به جای خیره شدن به گذشتهء پر افتخار خود، قدری چشمانشان را باز می کردند، می دیدند که پایتخت این کشورک، قلب IT خاورمیانه است. آن هم درست در روزگاری که در کشور عزیز ما ایران، داشتن اینترنت پر سرعت پایه های حکومت را می لرزاند.
اگر آن روز که مایکروسافت و سیسکو و اوراکل و دهها غول دیگر دفتر خود را در شهر اینترنتی دبی افتتاح می کردند، ما به دنبال جمع آوری یک میلیون امضاء بودیم تا داشتن شهر اینترنتی را به عنوان حق مسلم خود از حاکمیت طلب کنیم، اگر آن روز که قطعنامه های سازمان ملل تند تند علیه مان تصویب می شد و رئیس جمهور مان بشکن زنان آن را ورق پاره می خواند، با طومار نویسی به این آقا حالی می کردیم که دنیا دست کیست، امروز به گدایی در شرکت گوگل آمریکایی نمی رفتیم.
اصلا چه کسی از طرف ایرانیان مسئول مذاکره با گوگل است؟ شرکتهای خصوصی با گردش میلیاردی ما در حال تأمین منافع گوگل و مذاکره با آن برای دفاع از تاریخ یک ملت هستند؟ یا اینکه دولت سراپا تحریم ما نمایندگان گوگل را به حضور پذیرفته؟
ساده لوحانی که گمان می کنند که گوگل با این همه سرمایه گذاری که اعراب در صنعت IT کرده اند و با این همه روابط گستردهء آنان با شرکتهای آمریکایی و داشتن قراردادهای میلیارد دلاری، می آید و طرف ایران سراپا تحریم را می گیرد، همان هایی هستند که در عصر انفجار اطلاعات، منابع قدرت را همچون گذشته در امکانات نظامی و نیروی انسانی و قدمت تاریخی می بینند. اما بیرون از حصار کشیده شده بر افکار ما ایرانیهای همیشه مدعی، عدهء قلیلی بدون همهء اینها و با بهره گیری از امکاناتی مدرن که گویا ما را چشم دیدنش نیست، شرکتی با سابقهء کمتر از 10 سال را به بزرگترین معضل این تمدن چند هزار ساله تبدیل کرده اند.
همان حضراتی که با دیدن کم نشدن روغن و برنج و شکر خانهء خود از بی اثر بودن تحریم سخن رانده اند، حالا با امضاء یک میلیون ایرانی غیرتمند، به در خانهء کسی می روند که با 10 سال سابقهء خود توان تحریم 70 میلیون ایرانی و به سخره گرفتن یک تاریخ را دارد.
خواجگان دربند نقش ایوان! سرچشمهء فلاکت امروز ما نه گوگل است و نه اعراب، که آنان پای بر منفعت خویش می کوبند. بلکه حاکمانی است که با مشتی خالی و به بهای نابودی همهء حیثیت یک ملت، به تمام دنیا دندانهای تیز خود را نشان داده اند.
اگر به این گفته باور داریم، به جای گم کردن سوراخ دعا و دادن فحش و فضیحت به اعراب و دیگران، درصدی از این ناراحتی های خود را به کسانی نشان دهیم که با بضاعتی حقیر به جنگ قدرتهای نو ظهور جهان رفته اند.
و اگر باور نداریم، همچنان برویم طومار جمع کنیم و دم در سفارت امارات بست بنشینیم و از بام تا شام، این کشورک 37 ساله و اعراب بی تمدن و گوگل 10 ساله را به دشنام بگیریم و در عین حال شادمان باشیم که هنوز نام این خلیج در گوگل 2 اسمی است و به انتظار روزی نه چندان دور بنشینیم که تنها نام موجود برای این خلیج در جست و جوی گوگل، خلیج عربی باشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

روز تولد من

می دانم که نوشتن از زادروز خود در چهارمین دههء زندگی، غم نامه ای می شود که با نگاهی حسرت بار، آرزوی بازگشت روزهایی را دارد که هرگز باز نخواهند گشت.
اما می نویسم. می نویسم که شاید زنده کردن این روز ، آنهم در اولین سال غربت، به یادم بیاورد که هنوز خونی در رگهایم جاری است.
سرنوشت من از همان روزی رقم خورد که زادروزم همزمان با روز کارگر شد. سرنوشتی که در 33 سالگی ام مرا وادار به نوشتن از روزهایی کرده که طعم تلخ حقارت را با تک تک سلولهایم تجربه کردم.
اما امیدی که شاید ناشی از حس خرافه پرستی ام باشد مرا امیدوار به تحولی شیرین در 33 سالگی ام می کند. حسی که به من می گوید که وقتی رقمهای سن انسان شبیه هم گشت، او باید چشم انتظار تحقق رویایی شیرین باشد.اتفاقی که باید برای دیدنش 11 سال به انتظار نشست.
در 11 سالگی ام بزرگترین رویای روزهای کودکی ام که داشتن یک برادر بود، به همت پدر و مادرم جامهء عمل پوشید. برادری که هم اکنون تکیه گاه مادر رنج کشیده ام شده. برادری که تنها میراث من برای او، رویاها و کارهای نیمه تمام من در ایران است.
22 سالگی ام با روزهای آمدن خاتمی عجین گشت. همان روزهایی که برای اولین بار طعم تلخ بازداشت را چشیدم، ولی لذت پیروزی خاتمی بیش از آن بود که این تلخی ها خرابش کند. روزهایی که برای نخستین بار قلم به دست گرفتم و برای نخستین بار نوشتم.
و اینک در 33 سالگی ام انتظار تحولی شگرف را می کشم که نمی دانم چیست؟ همین قدر می دانم که اگر 33 سالگی ام آسان از کف برود، باید 11 سال به انتظار روزهای 44 سالگی ام بنشینم. روزهایی که نمی دانم آیا هرگز خواهد آمد؟
روزها می آیند و می روند و تنها خاطراتی می ماند که رهایم نمی کند. خاطرهء 11 اریبهشت 30 سالگی ام در رشت، 31 سالگی ام در تهران، 32 سالگی ام در مشهد و اینک 33 سالگی ام در گوتنبرگ....

خواجگان دربند نقش ایوان

نیک می دانستم که اگر زبان به شکوه باز کنم که چرا واکنش یک ملت به تغییر نام خلیجش بسیار بیشتر از واکنش آنان به حقوق زایل شدهء انسانهای آن مرز و بوم است و اینکه چرا کسی برای حرمت چکمهء دختران، حکم سنگسار، نداشتن حق طلاق زنان، نداشتن حق حضانت مادران، حجاب اجباری بانوان، مقام دوم اعدامیان در دنیا و انتخابات آزاد، یک میلیون امضاء جمع نمی کند و آیا تغییر نام یک خلیج، از فارس به عرب، از همهء اینان مهمتر است، پارسیان غیرتمند این مرز بوم پای حکم تکفیر مرا امضاء می کنند.
آخر می دانید، هنوز پایمان را از ایران بیرون نگذاشته، غیرت ایرانی و حس وطن پرستی ما نم کشیده. فریب ظواهر غرب را خورده ایم، از سوئدی ها همین بی تعصبی شان به همه چیز را یاد گرفتیم. از نظر این سوئدی های بی تعصب وطن یعنی آدمهای موجود در آن، همه اش دنبال برابری زن و مرد و این چرندیات هستند.
روزهای اول، وقتی شنیدم که در روزگار نه چندان دور، یک فرانسوی، شاه کشور سوئد شده و در تمام دوران سلطنتش زحمت سوئدی حرف زدن را هم به خود نداده، از معلم سوئدی خود دلیل بی غیرتیشان را پرسیدم، بندهء خدا بر و بر به من نگاه کرد و گفت که چرا فکر می کنی این قضیه خیلی مهم است؟ وقتی به آنها از قدمت هزاران سالهء تمدن خود می گفتم، و آنها با انگشت اشارهء خود صف طولانی متقاضیان پناهندگی سوئد را به من نشان می داد که با هزاران بدبختی خود را به اینجا رسانده اند تا در پناه کشور بی تعصب سوئد از شر تمدن 2500 سالهء خود رها شوند، وقتی که به آنان از منشور 2500 سالهء حقوق بشر خودمان می گفتم و آنها با لبخندی بر لب وضع فعلی دو کشور را مقایسه می کردند... کم کم با خودم فکر می کردم که چرا برای ما ایرانیان، پیشینه و خاطراتمان، تا این حد مهم تر از حال است؟ و چرا فکر می کنیم که روزی این گذشتهء تاریخی نجاتمان می دهد؟
اینجا و از میان این همه ایرانی پراکنده در دور و بر ما، از مسلمان گرفته تا نامسلمان، از مذهبی گرفته تا لامذهب، از اصولگرا گرفته تا اصلاح طلب، هر کدامشان و با هر فکر و اندیشه، وقتی به چنگ یک سوئدی کنجکاو می افتند که می خواهد از ایران بداند، به جای سخن گفتن از ایران امروز، از هخامنشیان می گویند.
گویا همه میخواهند که در پناه شکوه پیشین پارسیان، فراموش کنند که ابتدایی ترین حقوق امروز یک دنیای آزاد، برایشان رویایی دست نیافتنی است. به گذشته نگاه می کنند تا حال را نبینند. آنانی که توان ستاندن "نانشان" نیست، از برای ستاندن "نام" بلوایی به پا کرده اند.
باز هم می گویم که "اگر قرار است از آن همه شکوه و عظمت پارسیان فقط یک اسم برایمان بماند، بگذار همان هم نماند..."

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

من رأیم را به خلیج عربی می دهم

داستان ایمیلهای خلیج فارسی همچنان داغ است. دستشان درد نکند این عربهای نازنین، که هر از گاهی به داد کسانی می رسند که دلشان لک زده برای یک ژست میهن پرستی بدون دردسر.
دور و برم پر است از میهن پرستانی که برای تغییر نام یک خلیج، که حتی در صورت تغییر نام آن نیز یک پیمانه از سهم آبمان کم نمی شود، فریاد وا مصیبتا سر داده اند. همان هایی که وقتی رئیس جمهورمان زیر پرچم خلیج عربی عکس یادگاری می گرفت، وقتی وزیر خارجهء ما از سهم 13 درصدی دریای خزر سخن می راند، وقتی قرارداد الجزایر مضحکهء طالبانی میشد، خبری از آنها نبود.
صد البته لذت ژست میهن پرستی برای گرفتن یک میلیون امضاء علیه رئیس جمهور به دردسرهای احتمالی آن نمی ارزد. پس این نمایش تبلیغاتی بماند برای مسائل بی دردسری همچون تغییر نام خلیج فارس.
پارسیان غیرتمند! خواجگان دربند نقش ایوان! شرمتان می آید که بیگانگان نام خلیجتان را پارسی نخوانند؟ پس قدم رنجه کنید و به این سوی مرز بیایید. بیایید تا ببینید تا چه چیز امروز ایران، مایهء حقارت ماست. بیایید و با سری افراشته از حرمت چکمهء دخترانتان بگویید، از 4 همسری مردانتان سخن برانید، از مترقی بودن حکم سنگسار، از زندگی در آزادترین کشور دنیا، از نداشتن حق طلاق همسرانتان، از نداشتن حق حضانت مادرانتان، از حجاب اجباری بانوانتان، از مقام دوم اعدامیانتان در دنیا و از انتخابات آزادتان.
بیایید تا ببینید تا پایه های سست این خانهء از پای بست ویران، به رنگ و لعاب نام خلیج فارس هم محکم نمی گردد.
ای کاش برای یکی از اینها امضاء جمع می کردیم. من شرمم می آید که بگویم در میهنم امضاهای تغییر نام خلیج دهها برابر امضاهای برابری حقوق زن و مرد است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به زندگی در دنیای آزاد و عدم تبعیض است، یک جای دنیا افتخارشان به داشتن آزادی در هزاران سال پیش است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به اجرای اعلامیهء جهانی حقوق بشر است، یک جای دنیا افتخارشان به نوشتن اولین منشور حقوق بشر در 2500 سال پیش.
قرار است اسم خلیج فارس بشود خلیج عربی. اصلا من هم رأیم را به خلیج عربی می دهم. مگر چیزی هم از میراث پارسیان مانده؟ بگذارید نام خلیج فارس هم برود کنار همان میراث گذشتگان. قول می دهم که سالهای سال می توانیم پز نام قبلی اش را به دنیا بدهیم.
اگر قرار است از آن همه شکوه و عظمت پارسیان فقط یک اسم برایمان بماند، بگذار همان هم نماند...

کاندیداتوری عارف و بازی دو سر باخت جبههء مشارکت

اعلام کاندیداتوری عارف به فاصلهء 1 سال مانده به انتخابات ریاست جمهوری، بدعتی مبارک و در عین حال نا میمون در شیوهء رقابتهای انتخایاتی ایران است.
مبارک از آن جهت که فرصت کافی برای نقد و به چالش کشیدن یک کاندیدا را برای مردم و منتقدان سیاسی باقی می گذارد، نه آنکه همچون 2 انتخاب گذشته، شناخت ماهیت اصلی رئیس جمهور به ماههای پس از انتخاب وی موکول گردد. و نا میمون از آن جهت که این اعلام کاندیداتوری نه از جانب یک یا چند حزب، بلکه از جانب یک فرد صورت گرفته.
این عمل که نشأت گرفته از زیرکی منحصر به فرد شخص محمد رضا عارف می باشد، به نوعی گروههای سیاسی و حتی شخص خاتمی را آچمز کرده است.
اما مطمئنا بزرگترین متضرر این تصمیم جبههء مشارکت خواهد بود. حزبی که یک سال آینده را فرصتی مغتنم برای باز سازی خویش می دید، هم اکنون ناخواسته وارد میدانی می گردد که امید فتحی در آن نیست.
3 سال پیش، وقتی که جبههء مشارکت برای بازیابی محبوبیت از دست رفتهء خود، اقدام به شفاف سازی مرزبندی خود با گروههای محافظه کارتر جبههء اصلاحات نمود و با شعار اصلاح طلبان پیشرو قدم به میدان مبارزات انتخابی گذاشت، با یک انتخاب نابخردانه در معرفی کاندید ریاست جمهوَری، همهء زحمات خود را به نابودی کشاند. زحماتی که می توانست در صورت به بار نشستن، سر منشاء اصلاحاتی عمیق و پایدار در عرصهء سیاسی کشور گردد.
در آن مقطع تاریخی که جبههء مشارکت می توانست با انتخاب فردی حزبی که در پیشینهء خود دارای سوابق روشنی از دیدگاههای آزادیخواهانه باشد پا به عرصهء انتخابات بگذارد، به سمت و سویی رفت که بیش از هر چیز به گذشتن از فیلتر شورای نگهبان اندیشید و از همین رو به انتخاب یک "کاندیدای شورای نگهبان پسند" همت گماشت. ما حصل این تدبیر فردی شد چون دکتر معین، که نه از سابقهء چندان درخشانی در وزارت خود متناسب با شعارهای لیبرال انتخاباتی خود برخوردار بود و نه از قدرت سخنوری برجسته ای در مقایسه با رقبای خود بهره می برد. باقی داستان را دیگر خود می دانید...
جبههء مشارکت دهها اسم چون رضا خاتمی، میردامادی، تاج زاده، رمضان زاده و ... در اختیار داشت که در صورت کاندید نمودن هر کدام از آنان، از شانس به مراتب بالاتری نسبت به انتخاب معین، برای پیروزی برخوردار بود و اگر کاندیدشان از دم تیغ شورای نگهبان می گذشت، حداقل دیگر لقب سپاه شکست خورده را یدک نمی کشیدند.
داستان کاندیداتوری عارف تکرار همان تراژدی 3 سال پیش است. با این تفاوت که نه عارف توان اعلام شعارهای لیبرال معین را دارد و نه جبههء مشارکت محبوبیت 3 سال قبل را.
اگر جبههء مشارکت بدون توجه به کاندیداتوری عارف به معرفی کاندیدای حزبی خود بپردازد و پس از رد صلاحیت احتمالی کاندید خود - که با توجه به پایگاه اجتماعی آسیب دیدهء جبههء مشارکت محتمل به نظر می رسد- به اعلام حمایت از عارف بپردازد، که از همین حالا تکلیفش با دولت بعدی(در صورت پیروزی عارف) مشخص است. اما اگر در حمایت از عارف(چه از ابتدا و چه پس از رد صلاحیت کاندید حزبی خود) پذیرای شکستی دیگر شود، ادامهء حیات سیاسی این حزب با سبک و سیاق فعلی به خطر می افتد.
شاید با ذکر موارد فوق، کاندیداتوری خاتمی را تنها راه نجات جبههء مشارکت از اوضاع فعلی بدانیم. اما اگر چشم امیدمان را از آمدن خاتمی و منصرف شدن عارف برداریم و برای یک بار هم که شده بخواهیم که نه به اتکای افراد بلکه استعانت از قدرت حزبی خود، پیروز انتخابات بعدی باشیم، آیا راهی برای نیل به این مهم متصور هست؟

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

اینجا سوئد است، صدای من را از گوتنبرگ می شنوید

اینجا گوتنبرگ است. شهری پر از ایرانی. ایرانیانی که قدمت اکثریتشان بر می گردد به سالهای اول انقلاب و شاید هم جنگ. آمدنشان به اینجا مال همان روزهایی است که سوئد مثل خوردن یک لیوان آب پناهندگی می داد به ایرانیانی به ستوه آمده از جنگ و شاید هم جستجو گر آزادی. و اینها آمدند...
آمدند و با ملقمه ای از راست و دروغ -و بیشتر هم دروغ- داستانی سر هم کردند و از برای گرفتن یک اقامت، عزت داشته و نداشتهء یک مملکت را حراج کردند.
و اینک میبینیشان که از پس غبار نشسته بر خاطراتشان، یک آرزوی ناکام و شاید هم یک حسرت بی پایان همچنان موج میزند. جوانهایشان دیگر نشانی از ایران ندارند و پیرهایشان -حتی آنان که در رفت و آمد به ایرانند- وقتی از ایران حرف می زنند، گویا از ایرانی صحبت نمی کنند که تو از آنجا آمده ای، از ایرانی حرف می زنند که ساختهء ذهن خودشان است. برخی شان هم، همهء آن داستانهایی که هنگام گرفتن پناهندگی ساخته اند، از بس تکرار کرده اند، باورشان شده.
اینجا سوئد است. مردمی دارد که احترام به عقاید دیگران را از کودکی می آموزند. اینجا کسی در صحبت با تو نه از گرایش سیاسی تو سوال می کند و نه از مذهب تو. اما ایرانیهای ساکن اینجا، در اولین برخورد این دو سوال را به روشی زننده تر از گزینشهای ایران، ار تو می پرسند. و نحوهء هم کلام شدنشان با تو، تابعی است از پاسخی که به این دو سوال می دهی.
اینجا سوئد است. ایرانیان اینجا اصرار فراوانی به استفادهء کلمهء "درود" به جای "سلام" دارند. اگر در استفاده از کلمهء سلام اصرار بورزی، تو را مأمور حکومت می دانند. و جالب تر اینکه، فرزندان این مدعیان زنده کردن زبان پارسی، از تکلم زبان مادری خود عاجزند. این است عاقبت این فرو مایگان مدعی هویت، که چند صباح دیگر، صورت در خاک می کشند بی هیچ میراثی از ایران زمین.
ایجا سوئد است. مهد مخالفان حکومت ایران، همان هایی که برازنده ترین لقب برایشان "ورشکستهء سیاسی" است. از بس دوستانم مرا از ملاقات با آنها ترسانده بودند، خیلی اوقات پس از دیدن یک ایرانی، ملیتم را هم مخفی می کردم. و وقتی که از بد روزگار با برخی شان هم کلام شدم، آنان را وحشتناک تر ار آن دیدم که تصور می کردم. در پس نقاب زیبای آزادی خواهی، فاشیستهایی را دیدم که شعار آزادی خواهیشان فقط برای رسیدن به کرسی های قدرت است.
و من می ترسم. می ترسم که نقدهایمان به کسانی که دستی بر ادارهء ایران دارند -به جای اصلاح امور- نابود کنندهء آنانی باشد که می توانند نقشی در ساختن ایرانی آزاد ایفا کنند، و ملت ایران را به دامن کسانی بیاندازد که از فرط حقارت، مصون از هر نقد مانده اند. کسانی که اگر پایشان به ایران زمین رسد، از عقدهء به جا مانده از این سالها، حمام خون به راه می اندازند. و بار دیگر آغاز گر تاریخی پر از خشونت و ظهور استبدادی دیگر...

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

به زاری از ته دل، یک «دلم می خواست» می گوید...

باز هم گاه انتخابات است. انتخابات که چه عرض کنم، همانی که همه می دانیم. از یک طرف می دانیم که از این نمایشنامهء تراژیک چیزی در نمی آید و از سوی دیگر می خواهیم که عادت نکنیم به سکوت و انفعال و انزوا. 24 اسفند با رویای شکست استبداد و جهل به میدان آمدیم. رویایی که هرگز به واقعیت نپیوست. و ما از پیش می دانستیم که این رویایی بیش نیست. می دانستیم که روشهای اصلاحگرایانه برخلاف اقدامات ویرانگر انقلابی، نیاز به همراهان فراوان دارد. آن گاه که می دیدیم که گفتار و رفتار اصلاح طلبان گواه استیصال و درماندگی کسانی است که شکست را از پیش پذیرفته اند و با این همه افتراق و اختلاف در اردوی اصلاحات، شاید چشم انتظار یک معجزه بودیم.
اما اکنون...اکنون دیگر همه می دانیم که معنای برداشتن نام خاتمی از بالای لیست اصلاح طلبان چیست. می دانیم و به روی خودمان نمی آوریم.
دلمان می خواست شاهد ایرانی بهتر می بودیم. دلمان می خواست که حکومتی می داشتیم که رفتار دولتمردانش ما را مضحکهء این و آن نمی کرد. دلمان می خواست، اما برای نابودی استبداد فقط خواستن دل کافی نیست.
ما امروز اصلاح طلبانی را می خواهیم که خود تشنهء آزادی باشند، که حقوق انسانی ما را پاس بدارند، که حاکم کنندهء ارادهء ملت بر ملت باشند، که برای استیفای حقوق مظلومان، مستظهر به پشتیبانی ملت باشند نه امیدوار به لابی با قدرت.
یک بار دیگر به نام کسانی نگاه می کنم که قرار است به نام اصلاح طلب، جامهء وکالت این مردم را بر تن کنند. شاید اگر من هم روز انتخابات در تهران بودم، دستم برای نوشتن نام اینان به قلم نمی رفت.


ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

وزیری که شاه را قربانی می کند

این نام را به خاطر بسپارید: داود دانش جعفری، وزیر بر کنار شدهء دولت احمدی نژاد. کسی که در بی سابقه ترین مراسم تودیع یک وزیر، چیزی را نا گفته نگذارد.
از داستان قدیمی انحلال سازمان مدیریت گرفته تا به سخره گرفتن سخنرانی های اخیر احمدی نژاد دربارهء مافیای سیگار، از مزاحمت های مشاوران وی گرفته تا نقش غیر قابل انکار دولت دربارهء گرانی مسکن، از بالا بردن حجم نقدینگی و از نا آگاهی احمدی نژاد به علم اقتصاد و ...همه را گفت.
سخنانی که پس لرزه های اصلی آن را باید در انتخابات ریاست جمهوری دهم دید.
محمود احمدی نژاد، کسی که همهء اطرافیان خود را همچون مهره های شطرنج می دید و برای مات کردن حریفان از قربانی کردن هیچ وزیری ابا نداشت، این بار در حال قربانی شدن توسط وزیری است که بر خلاف محاسباتش زبان باز کرده. امری که تا پیش از این چندان مرسوم نبوده.
بدون شک احمدی نژاد بیش از هر فرد دیگری در شوک ناشی از شنیدن این سخنان است. وی در حالیکه به نظر می رسید که در سال نو آوری و شکوفایی برای تخریب هر کسی که در سر راهش قرار دارد چک سفید دریافت کرده و ابایی هم از برکناری فله ای کلیدی ترین وزرای خود و شاخ به شاخ شدن با رئیس مجلس ندارد، به ناگاه با افشاگریهای وزیری مواجه گشته که با سخنان خود خواب را از چشمان وی ربوده است. سخنانی که این بار، تنها دست آویز رقبای اصلاح طلب وی نخواهد گشت بلکه رقیبان اصولگرای وی نیز که به زعم دانش جعفری از مجلس گرفته تا مجمع تشخیص مصلحت از وی رنجیده اند، نیز بدان تمسک می جویند. همین عامل و گستردگی این انتقادات سبب می گردد تا بدین باور برسیم که این انتقادات هرگز نمی تواند بدون تحریک و هماهنگی سران جناح راست صورت گرفته باشد. علی الخصوص که وزیر وزارتخانه ای در اعتراض به وی زبان باز کرده که امیدهای او در انتخابات بعدی در آنجا خلاصه می شود. میدانی که قرار است محل سازماندهی میلیونها رأی وی در سال منتهی به انتخابات باشد.
شاید اگر در طی چند ماه آینده سیاست های پوپولیستی احمدی نژاد مقبولیت لازم را در بین مردم پیدا نکند، رقبای اصولگرای وی توان جلب نظر رهبری مبنی بر عدم حمایت بیشتر از محمود احمدی نژاد را بیابند. و مطمئنا همین امر وی را در ادامهء سیاست های ماجراجویانه اش دست به عصاتر خواهد کرد.
در این مقطع ابهام آمیز، آنچه بدیهی به نظر می رسد این است که عکس العمل رقبای اصولگرا بسیار فراتر از حد تصور وی بود.


ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

پاسخی به مقاله بابک داد

«جناب آقای خاتمی! انحلال حزب مشارکت توسط شما ضروری است.»
باور کنید جملهء فوق از محمود احمدی نژاد نیست. این جمله از آخرین فرموده های آقای بابک داد است. به زعم ایشان، مشارکت یک قبیله بیشتر نیست و خاتمی هم رئیس قبیله، جنبش اصلاحات هم یک مشکل بیشتر ندارد، آن هم وجود جبههء مشارکت و لذا باید نابود گردد.
با خواندن مطلب ایشان ابتدا گمان کردم که شاید منظور ایشان از جبههء مشارکت همان اعتماد ملی است اما کم کم به این نتیجه رسیدم که ایشان خاتمی را درست نمی شناسد و نمی داند که آن کس که برای حضور در انتخابات چک سفید امضاء کرده، خاتمی است و نه جبههء مشارکت. معلوم نیست که «مطهر سازی» آقای خاتمی و سیاه نمایی رفتار حزب مشارکت ناشی از تعلق خاطر ایشان به شخص خاتمی است و یا به یاد نیاوردن وقایع سالهای نه چندان دور. وگرنه یک نگاه ساده به انتخابات مجلس هفتم نشان می دهد که با وجود عدم حضور جبههء مشارکت در انتخابات، همین جناب خاتمی به برگزاری نمایشی ترین انتخابات بعد از انقلاب همت گمارد.
آقای داد! این ثروت مردمی(خاتمی) که شما سنگ آن را به سینه می زنی، یک انتخابات رقابتی و آزاد به ملت ایران بدهکار است.
اما قسمت جالب این نوشتار آنجا است که حرف از کمپین اصلاحات به رهبری مشارکت و انحصار طلبی این گروه می زند. در واقع آقای داد هم جاهلانه در همان دامی می افتد که از سالها پیش نیرو های محافظه کار برای اصلاح طلبان گسترده اند. جناح محافظه کار با دانستن این موضوع که پیشرو ترین نیرو های اصلاح طلبان، در میان همین جبههء مشارکت قرار دارند، به تحریک سایر گروههای اصلاح طلب پرداخته و با سززنش آنان از اینکه زمام امور خود را به دست این گروه سپرده اند، سعی در تحریک سایر گروهها و تعمیم همهء ناکامی های شورای شهر اول و مجلس ششم به این حزب در نزد افکار عمومی نمودند.
اما واقعیت این است که هیچ گاه جبههء مشارکت در جناح اکثریت اصلاح طلبان قرار نداشته است. انتخاب عبد الله نوری به ریاست شورای شهر اول و انتخاب الویری و پس از آن ملک مدنی به شهرداری تهران و گزینش مهدی کروبی به ریاست مجلس ششم و عدم انتساب همهء افراد فوق الذکر به جبههء مشارکت، بزرگترین گواه این مدعاست....

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه

داستان مکرر مافیا، این بار سیگار

«آنها خيال نکنند زماني كه بنده يک نفر را عوض مي‌کنم مي‌توانند با جوسازي‌هايشان شرايط را به نفع خود عوض کنند، بنده تا ريشه کن شدن فساد ايستاده‌ام و از کسي باکي ندارم.»
«دیروز مطمئن شدیم، گرانی مسکن تقصیر یک بانک فاسد است.»

حدستان درست است، جملات فوق، گوشه ای از آخرین رجز خوانی ها و افشاگریهای محمود احمدی نژاد است. در پس پردهء نامگذاری سال نو آوری و شکوفایی، نوری در حال درخشیدن است. اهمیت سال منتهی به انتخابات ریاست جمهوری بسیار بیشتر از آن است که این بار با چند تا سخنرانی کلیشه ای سر و ته قضیه جمع شود. او با همان زبان عامه پسندش همه چیز را می گوید، جوری حرف می زند که هم طرفداران خاصش به هیجان بیایند و هم حساب کار دست اطرافیانش بیاید. سخنانی که شبیه آن را در یک سال آینده فراوان خواهیم شنید. از همین الان به همهء طرفداران پر و پا قرص جناب رئیس جمهور، این مژده را می دهیم که سال 87 پر است از حرفها و کارهای مهیج. تصمیماتی که اگر چه شاید کمترین تأثیری در بهبود اوضاع معیشتی مردم نگذارد اما چنان جو روانی عظیمی علیه مخالفانش به راه می اندازد که آن دسته از طرفدارانی را که دلشان لک زده برای کله پا شدن چند نفر آدم اسم و رسم دار، حسابی امیدوار نگه می دارد.
این بار غیر از پرداختن به مافیای مسکن و نفت، مافیای جدیدی کشف شده. وقتی که گفته های وی را می خوانید به ادبیات به کار رفته در کلامش دقت کنید. به نظر شما مخاطبان این شیوهء سخن گفتن، از کدامین طبقهء اجتماعند؟ خواهید دید که او حتی وقتش را هم برای امثال من و شما هدر نمی دهد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

رئیس جمهوری که زیاد حرف می زند

محمود احمدی نژاد از بحران مسکن می گوید و گله می کند از اینکه چگونه یک زوج جوان در آغاز زندگی خانه ای را اجاره کنند. حتی از گفتن قیمت اجارهء یک خانهء 80 متری با ذکر جزئیات هم صرف نظر نمی کند تا نشان دهد تا چه حد به اوضاع مسلط و آشناست.
اینها بخشی از آخرین اظهارات مردی است که سخنان تکراری و کلیشه وارش را پایانی نیست. احمدی نژاد در طول 3 سال گذشته، بیشتر از 16 سال ریاست جمهوری هاشمی و خاتمی برای مصاحبه و سخنرانی وقت گذاشته است. او زیاد حرف می زند اما به عقیدهء من پرت و پلا نمی گوید. او بازار هدف خود را در جامعهء امروز ایران پیدا کرده. هیچ تلاشی هم برای گسترش آن نمی کند. زبان مخاطبانش را شناخته و خیلی راحت با آنان هم کلام می شود. حتی زیاد حرف زدنش نیز در راستای نیاز مخاطبانش است.
شاید آن روز که دوستانش مدرک این آقا را توی بوق می کردند -که از قضای روزگار دستی در عمران و شهر سازی دارد- و پس از یک سال تجربه در شهرداری، حتی بدبین ترین طرفدار ایشان هم باور نمی کرد که کمتر از 2 سال، داستان مسکن به بحرانی ترین مشکل این دولت بدل گردد.
اما برای محمود توفیری نمی کند. مشکل هر چه می خواهد باشد، او جوابش را آماده دارد. برای کسی که ظرف 3 سال گذشته بیشترین وقت خود را صرف سخن گفتن با عامه پسند ترین ادبیات کرده است، حتی انکار روز در زیر تابش خورشید هم کار سختی نیست.
نمایش تکراری دیدارهای مردمی، جمع آوری نامه های میلیونی آنان، گفتگوی رو در رو با مردم و مصاحبه های تمرین شده، بخشی از یک بازی تبلیغاتی رئیس جمهوری است که بیش از هر کس دیگری از بلوغ سیاسی یک جامعهء در حال توسعه آگاه است. حتی اطرافیان وی و رسانه های وابسته نیز وظایف کاملا مشخص و تعریف شده ای دارند. تعریف و تمجید از وی و جمع و جور کردن گافهای متعدد او دو هنری است که دوستان وی می بایست از آن برخوردار باشند. دو هنری که تعبیر عوامانهء آن، کاسه لیسی و ماله کشی است. عدم توانایی در اجرای هر یک از دو وظیفهء فوق برابر است با بستن چمدانها. کاری که وی نشان داده از انجام آن هیچ ابایی ندارد و مصداق آن هم برکناری متعدد وزرا و مشاورین است.
به عنوان مثال، وقتی قرار است تا در مورد بحرانی سخن بگوید که دولت را تا کمر در گل فرو کرده، چنان آرام و خونسرد و مطمئن سخن می گوید که گویی رهبر یک اپوزسیون در حال انتقاد از دولت است و انگار نه انگار که رئیس جمهور خود اوست. او با زیرکی، قبل از اینکه کسی سوالی بپرسد ، خود سوال احتمالی را مطرح می کند و خود را آشنا به مشکل نشان می دهد، سپس شروع به جواب می کند و همه را متهم می کند، کسی را هم از قلم نمی اندازد...
مثل روال همیشگی از رئیس جمهور قبل آغاز می کند که رکود مسکن در دورهء او سبب ساز گرانی اخیر گشته. سپس از عده ای - که هیچ گاه و در هیچ جا و بر هیچ کس نام این عده مشخص نخواهد نگشت- سخن به میان می آورد که با گرفتن وام نقدینگی را به جامعه تزریق کردند(البته ما قبلا فکر می کردیم که گرفتن وام در حوزهء احتیارات دولت است). پس از آن نوبت به داستان نخ نما شدهء مافیای مسکن می رسد و در پایان وزیر مسکن را مورد خطاب قرار داده و از وی می خواهد تا سریع تر طرحهای خوبی را که در دولت بررسی شده، به اجرا در آورد. حتی در صورت وخامت بیشتر اوضاع هم دست رئیس حمهور خالی نیست. برکناری وزیر نالایق، یکی دیگر ازکارهایی است که به محبوب تر شدن وی کمک می کند. بعد هم نوبت شعارهای پوپولیستی هست....
اینکه مردم حق دارند مسکن ارزان داشته باشند... طرحها باید ابتکاری باشد... قسمت اعظم توجه ما به روستا هاست... نمی گذاریم عده ای بیت المال را غارت کنند. خلاصه اینکه از کابینهء دولت قبل و مجالس فعلی و قبلی همه متهم هستند ولی رئیس جمهور همچنان غمخوار توده های مردم است.... و این داستان ادامه دارد

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

در پس پردهء نامگذاری سال نو آوری و شکوفایی

در نگاه اول انتخاب امسال به نام نو آوری و شکوفایی، اتفاق مهمی نیست. حتی دیدن اینکه تمامی مقامات رسمی نظام و رسانه های دولتی و در لابلای صحبتهای خود بارها از نوآوری و شکوفایی سخن به میان می آورند هم چیز جدیدی نیست. اما اگر این دو را در کنار علاقهء مفرط رهبر ایران به دولت احمدی نژاد و اصرار فراوان احمدی نژاد به تغییر رویهء دولتهای گذشته در 3 سال قبل قرار دهیم، آن گاه زوایای پنهان این انتخاب به ظاهر معمولی خود را نشان می دهد.
احمدی نژاد و حامیانش بیش از هر کس دیگری اهمیت سال منتهی به انتخابات ریاست جمهوری را می دانند و نیک می دانند که تنها با تکیه بر روشهای سلبی نمی توان از پس منتقدین و مخالفین بی شمار نهفته در طیف های مختلف سیاسی بر آمد. سابقهء چند سالهء این گروه سیاسی که چند وقتی است با حفظ هستهء مرکزی خود از آبادگران به رایحهء خوش خدمت تغییر نام داده است، نشان می دهد که توانایی و خلاقیت فراوانی در اتخاذ روشهای پوپولیستی و گرد آوری آرای نیمهء متوسط به پایین جامعه را دارد. اما 4 سال ادارهء کشور و به جا گذاردن تورمی کم سابقه -علیرغم دستکاری فراوان آمارهای منتشره- و گافهای فراوان سیاسی چه در داخل و چه در خارج از کشور، موجب گشته که انتخابات سال 88 به مراتب سخت تر از سال 84 برای این گروه و حامیانش باشد.
هر چند که پیشینهء این گروه در انتخابات گذشته این نوید را می دهد که این بار با دستانی پر تر از گذشته به استقبال حیاتی ترین روزهای زندگی سیاسی خود رود، اما شاید مهمترین سدی که در برابر ابتکارات خلاقانهء احمدی نژاد برای جلب آرای جامعه خودنمایی می کند، اتهام سنگین غیر کار شناسی بودن اقدامات وی است، اتهامی که در شش ماه پایانی سال به شکل فزاینده ای شدت خواهد گرفت.
از این رو نام گذاری سال نو آوری و شکوفایی، بهترین هدیه از سوی رهبر بود تا وی بتواند با توجیه تصمیمات عجیب و غریب خود در لوای نو آوری و شکوفایی، تمامی گروههای رقیب را خلع سلاح کرده و با فراغ بال به اجرای طرحهای پوپولیستی خود همت گمارد. مردی که نشان داده بیش از هر کس دیگری از هنر صحبت با توده ها بهره مند است.
هر چند که در این روزها شاهد بستر سازی گسترده و پر حجم رسانه های وابسته به حاکمیت و زمینه سازی برای نو آوری های متحیر کنندهء دولت احمدی نژاد هستیم اما با دیدی بازتر می توان یافت که شروع بازی به روزهایی بر می گردد که بودجهء سال 87 به صحن علنی مجلس رفت. شکل غیر متعارف بودجهء 87، انعطاف بی نظیر آن و اختیارات بی حد و حصر دولت در نحوهء مصرف آن، نوید روزهایی خبرساز را در سال پیش رو می دهد. خبرهایی که از نخستین روزهای سال -بر طبق سنت نا نوشتهء این دولت- به صورت شایعاتی فراگیر دهان به دهان نقل می گردد. خبر هایی چون گرفتن حق تعرفه گذاری پزشکان از سازمان نظام پزشکی، تغییرات کابینه و پرداخت یارانهء نقدی به مردم - نظیر آنچه کروبی وعده کرده بود- و دهها خبر دیگری که در راه است، همه در راستای نو آوری های دولت در سال جدید ارزیابی می گردند.
شاید خواندن اولین یادداشت احمدی نژاد در سال جدید پیش بینی وقایع امسال را خیلی سهل و ساده گرداند. آنجا که در تصویر سازی سال جدید از موانع سه سال گذشته برای تغییر رویه دولتهای قبل سخن گفته و مژدهء برطرف شدن این موانع را در سال نو آوری و شکوفایی داده. وقتی کسی که در تغییر روش دولتهای گذشته از تغییر ساعت رسمی کشور هم نگذشته بود، تازه اینک از نو آوری و کنار گذاشتن روشهای گذشته سخن می گوید، خدا می داند که چه انقلابی در راه است.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

اصلاحات طلبان و مشارکت غیر فعال

فرض کنید که عده ای تصمیم گرفته اند که یک ائتلاف تشکیل بدهند. از قیافهء همدیگر خیلی خوششان نمی آید، اما تصمیم گرفته اند برای رسیدن به یک هدف بزرگ، فعلا اختلاف ها را کنار بگذارند. اما آن هدف بزرگ چیست؟ آن هدف بزرگ چیزی نیست جز شکست دادن گروهی سیاسی که در طی دو و نیم سال فعالیت سیاسی خود به اندازهء بیست و پنچ سال گاف داده است. ظاهرا کار سختی نیست اما مشکلات کوچکی وجود دارد. مثلا اینکه این ائتلاف به اندازهء اعضای خود سخنگو دارد و هر کس هر چه دلش می خواهد می گوید و اگر عشقش بکشد ممکن است که صحبتهای خانوادگی شب قبل را، فردا صبح به عنوان دیدگاه ائتلاف بیان کند. مشکل دیگر آینده نگری است. نه اینکه آینده نگر نباشند، مشکل اینجاست که تعریف آینده از نظر آنها کمی با تعریف عام آن تفاوت دارد. از نظر این ائتلاف، آینده از همین الان شروع می شود تا نهایتا دو سه روز آینده. صبح که از خواب پا شدند تصمیم می گیرند تا امروز چه کار کنند، البته ممکن است که تا ظهر تصمیمشان عوض شود.
مصداق بزرگ تعاریف فوق، همین ائتلاف اصلاح طلبان خودمان است. قبل از ادامهء بحث به سخنان زیر توجه کنید:

«اختیار شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات به 10 کاندیدای اصلاح طلب واگذار شده است....اگر کاندیداهای اصلاح طلب در استان تهران به این جمع بندی برسند که در انتخابات شرکت کنند ائتلاف از آنها حمایت خواهد کرد، ولی اگر تعدادی از کاندیداها انصراف دهند و بقیه باقی بمانند سیاست جدیدی اتخاذ خواهد شد.» (عبدالله ناصری، سخنگوی ستاد اصلاح طلبان)

« چند راه حل وجود دارد. یا همه انصراف دهند که به دلیل ادامه ی لیست و طبعاً نظرات مختلفی که افراد دارند، کنار کشیدن عملی نخواهد بود و یا هم مثل دور قبل فعالانه شرکت کنند و ستادهای ائتلاف و نام یاران خاتمی هم بر آن وجود داشته باشد که این کار با ادعاهای فراوانی که در مورد تقلب و تخلف و جا به جائی آرا مطرح شده و نامه آقایان خاتمی و کروبی و بی پاسخ ماندن آن منافات دارد. به نظر می رسد تنها راه عملی این باشد که خود کاندیداها تصمیم بگیرند و بدون آنکه ستاد ائتلاف اصلاح طلبان و نام یاران خاتمی مطرح شود، نسبت به ادامه ی فعال یا غیر فعال بدون برای دور دوم تصمیم بگیرند. گرچه دلیلی وجود ندارد که در مرحله دوم برای ورود اصلاح طلبان، به خصوص افرادی مثل مجید انصاری که می توانند هدایت کننده ء اقلیت اصلاح طلب باشند امکانی بگذارند. در هر حال مشارکت غیرفعال احتمالاً گزینه ی اصلاح طلبان برای دور دوم انتخابات در تهران خواهد بود.» ( جمع بندی محمد علی ابطحی از جلسهء مجمع روحانیون)

به قول علی دایی « شما اصلا فهمیدید چی شد؟» شما را نمی دانم اما من به شخصه لذت فراوانی از شنیدن این نظرات بردم.
...یا همه انصراف دهند که ممکن است بعضی ها نخواهند انصراف دهند...یا همه بمانند که ممکن است بعضی ها نخواهند بمانند تازه اگر بخواهند بمانند، ما نامهء جناب خاتمی را چه کارش کنیم؟... شاید هم عده ای بمانند، عده ای نمانند که البته ممکن است باز هم تقلب شود... خلاصه بهتر است مشارکت غیر فعال داشته باشیم.
خیلی سعی کردم معادلی برای «مشارکت غیر فعال» پیدا کنم. اما چون چیز مودبانه ای پیدا نشد، به همین خاطر از گفتن آن صرف نظر می کنم.
فکرش را بکن، تو بیایی آبرو و وقت و پول و هزار چیز دیگرت را هزینه کنی، ما حصلش بشود نفر سی ام تهران، آن وقت با مشارکت غیر فعال قرار است این مرغ در حال احتضار برایمان تخم دو زرده کند.
اصلا آقایان می توانند بگویند که با این تفاسیر، برای شرکت در انتخابات بعدی و از جمله دور دوم همین انتخابات، انتظار چه چیزی را می کشند؟ نشسته اند به امید پرت کردن یک تکه استخوان؟ و یا شاید انتظار دارند کسانی که حتی یک اقلیت را در مجلس تحمل نکردند، فردا ریاست جمهوری را پیش کش کنند.
هر چقدر که ما در اردوی محافظه کاران آدمهای زیرک و خلاق و بازیخوان و برنامه ریز می بینیم، این طرف پر است از آدمهایی که شعور سیاسی شان به اندازهء یک دلفین است و رد شدن از حلقه را فقط منوط به گرفتن غذا از دست مربی شان می بینند.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

ورزش بانوان و فقه پویای شیعه

یکی از چیزهایی که این طرفها به وفور یافت می شود، بچه های کم سن و سالی هستند که به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آنها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.
چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن سیمای جمهوری اسلامی احساس وظیفه می کند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند 16 ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد. گویا این هموطن 16 ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند. نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن 16 ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد. از آنجایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی چیزها اصلا خوب نیست و باعث می شود تا بوی بد آن به مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه های ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان 16 ساله ای رفت که با سوالات ساده و بی آلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروز ایران از چنان منطق بی پشتوانه ای برخوردارند که حتی از قانع کردن یک نوجوان 16 سالهء سوئدی هم ناتوان است. توجه شما را به این سوال و جواب جلب می کنم:

_ میگم خانومای ایرانی تو ایران هم مجبورن با همین لباسا ورزش کنن یا فقط وقتی که از ایران میان بیرون باید اینا رو بپوشن.
_ نه تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ یعنی اگه شما اونا رو بدون این لباسا ببینین اشکال نداره؟
_ من این رو گفتم؟
_ آره دیگه، خودت گفتی تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ اونا مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن واسه اینکه آقایون اصلا نمی تونن ورزش کردن خانوما رو ببینن، چون دیدن ورزش اونا با این لباسا هم اشکال داره.
_ ولی اینجا که اشکال نداره.
_ خب، اونجا داره.
_ چرا؟
_ چون ما می خواهیم خانومهامون در مسابقات جهانی شرکت کنن، ما که نمی تونیم به اینا بگیم آقایون نگاه نکنن ولی تو کشور خودمون میتونیم بگیم.
_ اینکه آقایون ورزش خانوما رو ببینن، اشکالش واسه خانوماست یا آقایون؟
_ واسه هر دو
_ اگه واسه خانوما هم اشکال داره، پس چرا خانوما میان اینجا تا آقایون خارجی نگاشون کنن؟
_ واسه اینکه اشکالش این قدر نیست که ما خانومهامون رو از مسابقات جهانی محروم کنیم
_ اشکالش چقدره؟
_ نمی دونم
_ پس فقط آقایون ایرانی نباید ورزش کردن خانومای ایرانی رو ببینن؟
_ احتمالا
_ ولی اینجا آقایون ایرانی میان ورزش خانومای ایرانی رو می بینن
_ کیا؟
_ ورزشکاران مرد ایرانی و اعضای سفارت
_ خب اینا میان تا تیم بانوان رو تشویق کنن
_ مگه تو ایران آقایون واسه چه کاری میرن ورزشگاه؟
_ خب اونجا به اندازهء کافی خانم هست که تشویق کنن
_ یعنی اگه خانم ها برای تشویق به اندازهء کافی نبودن، آقایون می تونن برن تشویق کنن؟
_ نه
_ یعنی فقط آقایون ایرانی که تو ایران زندگی می کنن نمی تونن برن ورزش خانومهای ایرانی رو ببینن؟
_ ولش کن بابا. راستی می خواهی چی کاره بشی؟

اما از آنجایی که این هموطن 16 ساله دوست ما را با سفیر ایران عوضی گرفته بود، اصلا ول کن معامله نبود.

_ میشه بگی اشکاله دیدن ورزش خانوما چیه؟
_ مشکل شرعی داره
_ شرعی یعنی چی؟
_ شرعی یعنی دینی
_ چرا؟
_ ببین عزیزم، شاید تو این کشور این چیزا عادی باشه اما تو ایران عادی نیست. به همین خاطر ممکنه آقایون با دیدن این چیزا به مشکل بیافتن
_ چه مشکلی؟
_ ممکنه به گناه بیافتن
_ یعنی شما هم ممکنه با دیدن مامان من به گناه بیافتی؟
_ مگه مامان تو ورزشکاره؟
_ آره
_ جدی؟ نه خب.منظورم اونا بود
_ اونا کی هستن؟
_ اونایی که این قانون رو گذاشتن منظورشون این بوده که ممکنه بعضی از مردا به گناه بیافتن نه همه شون
_ تو کشور شما واسه اینکه بعضی از مردا به گناه نیافتن، جلوی همهء مردا رو می گیرن؟
_ آره
_ خب دیدن ورزش خانوما از تلوزیون که بیشتر میتونه آقایون رو به گناه بندازه، چون تلوزیون تصویر بسته تری نشون میده.
_ من گفتم که ورزش خانوما از تلوزیون پخش میشه؟
_ مگه نمیشه؟
_ نه
_ پس اون خانومی که نمیتونه بره ورزشگاه چه جوری ورزش خانوما رو میبینه؟
_ احتمالا نمی بینه
_ این جوری که هیچ تبلیغی برای ورزش خانوما نمی شه و بتدریج خانومای کشور علاقه مندی خودشون رو به ورزش از دست میدن
_ نه بابا، این طورا هم نیست
_ من اگه جای خانومهای کشورتون بودم در اعتراض به این مسأله دیدن مسابقات ورزشی آقایون رو تحریم می کردم
_ کی به تو گفته که خانوما می تونن برن ورزش کردن آقایون رو ببینن؟
_ مگه نمی تونن؟
_ نه
_ چرا؟
_ چون اون هم مشکل شرعی داره
_ یعنی تلوزیون شما اصلا ورزش رو پخش نمی کنه؟
_ چرا ورزش آقایون رو پخش می کنه
_ این که خانومها ورزش آقایون رو از تلوزیون ببینن که بدتره
_ چرا؟
_ وقتی که من به استادیوم میرم با خودم یک دوربین هم میبرم چون از اون بالا چیزی پیدا نیست ولی از تلوزیون همه چیز پیدا است
_ خب، آره .... راستی بابات کجاست؟
_ اگه خانومها نباید ورزش کردن آقایون رو ببینن، پس چرا خانومهای ورزشکار شما وقتی میان اینجا، ورزش کردن آقایون رو میبینن
_ ببین! یه چیزایی هست که شاید خودش بد نباشه ولی اشاعهء اون اشکال داره
_ اشاعه یعنی چی؟
_ اشاعه یعنی ترویج و همگانی کردن اون
_ یعنی اگه همه بیان و ورزش رو ببینن خوب نیست؟ من قبلا فکر میکردم که دولتها کلی پول خرج میکنن تا همه بیان سراغ ورزش.
_ نه! ترویج بی بند و باری اشکال داره
_ مگه دیدن ورزش بی بند و باریه
_ ببین! این حرفا واسه اینه که تو دلیل حجاب رو نفهمیدی. ما اعتقاد داریم که حجاب یک محدودیت نیست بلکه مصونیت هست.
_ معنی این جمله که الان گفتی چیه؟
_ یعنی اینکه من غلط بکنم دیگه بیام خونهء شما.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

لحظه شماری جناب احمدی نژاد برای مذاکره با آمریکا

سایت رادیو زمانه از رژه نوروزی ایرانیان در نیویورک، گزارشی تهیه کرده که شاید خواندن این گزارش برای ایرانیان غربت زده بسیار جذاب باشد. اما نکتهء جالب توجه در این گزارش توزیع پرچم جمهوری اسلامی ایران و خودداری مردم از دریافت آن بود. و آنچه که از این هم جالب تر می نماید توزیع این پرچم به همراه پرچم آمریکا توسط دوره گردی بود که از سوی شخصی مجهول الهویه، مأمور به انجام این کار گشته بود.
مثل اینکه جناب احمدی نژاد تصمیم گرفته هر جوری شده در دورهء ریاست جمهوری خود، سر میز مذاکره با آمریکا بنشیند و با تلاشهایی از این دست، سعی در از بین بردن دیوار بلند بی اعتمادی و ایجاد قرابت و نزدیکی بیشتر بین مردم دو کشور دارد. البته آن طور که از این گزارش پیداست، این تلاش به علت عدم همکاری ایرانیان مقیم آمریکا عقیم ماند. متن کامل گزارش را می توانید در زیر بخوانید:



«اگر نوروز امسال در کشورمان ایران بی‌ساز و دهل آغاز شد و خبری از رنگ و برگ بهاری، و مرغ و ماهی مشهور نبود اما در نیویورک به مناسبت فرارسیدن نوروز و فصل بهار، ایرانیان رژه‌ای برگزار کردند که آمریکایی‌ها هم با نوروز باستانی ما آشنا شوند.

این رژه‌ی پرشکوه و پرجلال و پر از شور و غوغا از خیابان چهل و یکم آغاز می‌شد که به خیابان بیست و هفتم ختم شود. رژه ای که در ميان جماعت حاجی‌فیروز رقص کنان و آواز خوانان سلام و علیک می‌کرد:
"ابراب خودم سامبولی بلیکم!، ابراب خودم بز بز قندی، ابراب خودم چرا نمی‌خندی!"

پشت سر حاجی فیروز، عمو نوروز هم خندان و شادان سال نو را تبریک می‌گفت، بچه‌ها را بغل می کرد و عیدی می‌داد و فریاد می‌زد: "نوروز آمد"

تقريباً تمام اقوام و اقلیت‌های ایرانی در این مراسم شرکت کرده بودند. بسیار ی از زنان و مردان با لباس ساسانی، بختیاری، کردی، گیلکی، قشقایی، قاجاری با حرکت‌های هماهنگ، طول مسیر را طی می‌کردند و شادباش می‌گفتند.

در این مراسم بسیاری از چهره‌های مشهور هم بودند: زرتشت، مولانا، رستم، سهراب که در میان جماعت حضورشان را نشان می‌دادند.
درویشان سماع می‌کردند و به دور خود می چرخیدند؛ دستی به آسمان و دستی به زمین.

پهلوانان و بزرگ‌مردان ایرانی هم بودند. یکی جهان پهلوان بود، یکی ببر مازندران.

در جایی هم ورزش و نرمش و حرکت‌های زورخانه ای اجرا می‌شد آن‌هم به وسیله‌ی آدم شناخته شده‌ای به نام "اردوان مفید".

"مری آپیک" هم بود. یعنی همه بودند، همه‌ی کسانی که برای ایران گریه کرده‌اند، همه ایرانیان غربت‌نشین. فقط کسانی که از لغو داد و ستدشان با جمهوری اسلامی هراس داشتند، نیامده بودند که مبادا مشکلی برایشان فراهم شود.

هوا سرد بود اما مردم به هم گرما می‌دادند و رژه را تماشا می‌کردند، دست می‌زدند، شادی می‌کردند، و پرچم‌های شیر و خورشیدشان را در وزش باد بهار تکان می‌دادند. و هنگامی که پرچم بزرگ شیر و خورشید ایران را بر زمین گستردند همگی با هم هلهله کردند و اشک ریختند.
یکی از چیزهای جالب این مراسم توزیع رایگان پرچم جمهوری اسلامی بود که خریدار نداشت. و مردم تا پرچم را می‌دیدند انگار مار دوسر می‌بینند، خودشان را پس می‌کشیدند.

دوره گردی امريکايی در گاری‌اش پرچم آمریکا و بوق و شیپور و نوار رنگی و شمشیر ذوالفقار و پرچم جمهوری اسلامی پخش می‌کرد.
نبش خیابان بیست و چهارم ایستاده بود و پرچم جمهوری اسلامی را به مردم می داد، ولی کسی از او نمی‌گرفت. وقتی از آنجا رد می‌شدم یک پرچم به‌طرف من دراز کرد و کفت: "این هم برای شما."

گفتم: "می‌دانی این پرچم‌ها طرفدار و خریدار ندارد؟"

گفت: "آره. متوجه شده‌ام. من این بوق و شیپورها را برای فروش آورده‌ام، کارم همین است. هر رژه و کارناوالی که باشد من از این چیز‌ها می‌فروشم. اما امروز یک آقایی در خیابان بیست و هفتم این پرچم‌ها و شمشیرها را به من داد و گفت مجانی بین مردم توزیع کن."
گفتم: "نفهمیدی کی بود؟"

گفت: "نمی‌دانم. مرد قد بلندی بود با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید. که مقداری شمشیر به من داد و اینهمه پرچم. کلی هم پول به من داد و گفت تو فقط پخش کن، یک پرچم آمریکا بده، یک پرچم ایران. اما نمی‌داننم چرا هیچکس این پرچم‌ها را از من نمی‌گیرد. راستی شما ایرانی‌ها پرچم کشورتان را دوست ندارید؟"

لبخند زدم.
گفت: "یک آقایی هم تا این پرچم‌ها را دید گفت اگر این‌ها را دور نریزی خودم همه‌شان را آتش می‌زنم. من هم ترسیدم و پنهانش کردم توی کیسه."

گفتم: "بهتر است که همان بوق و شیپورهات را بفروشی"

دوره‌گرد، آمریکایی آرامی بود. موقعی که باهاش خداحافظی می‌کردم گفت: "راستی آقا تفاوت این پرچم‌ها با آنهایی که مردم در دستشان دارند چیه؟ چرا این پرچم‌ها طرفدار نداره."
گفتم: "موضوعش مفصل است." و به صرافت رژه بهاری خودمان افتادم و همه‌اش به این فکر بودم که، راستی پرچم ما کدام است؟ در جام جهانی فوتبال هم با این صحنه‌ها مواجه بودم و این سوال مدام در ذهنم تکرار می‌شد.

و راستی چرا مردم به "ميدان سپه" و "ميدان امام خمينی" می‌گويند: "توپخانه". به راستی که اگر مردم چيزی را دوست نداشته باشند جا نمی‌افتد.»

منبع: رادیو زمانه